سخنان و مرويات عثمان بن عفان

الف:...رجع عثمان الي علي فسأله المصير اليه، فصار اليه فجعل يحد النظر اليه، فقال له علي: مالک يا عثمان؟مالک تحد النظر الي؟قال: سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول: النظر الي علي عبادة.

...عثمان به سوي علي بازگشت و از آن حضرت درخواست کرد که به سوي او برگردد.حضرت به طرف او آمد.پس (در اين وقت) عثمان شروع کرد به نگاه کردن (و تماشاي) آن حضرت.علي عليه السلام فرمود: تو را چه شده است‏اي عثمان؟چه شده تو را که اينگونه به من خيره شده و نگاهم مي‏کني؟عثمان گفت: از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم که مي‏فرمود: نگاه کردن به علي عبادت است.

ب: «...خليفه سوم عثمان، سه مرتبه از علي عليه السلام دعوت کرد که با وي همکاري نمايد، مرتبه اول در سال 22 هجرت، يعني در همان سالي که خليفه شد آن دعوت به عمل آمد، و مرتبه ديگر در سال 27 هجري، و سومين مرتبه در سال 32 بعد از هجرت پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم، (اما) علي عليه السلام هيچ يک از آن دعوتها را براي همکاري سياسي نپذيرفت.ولي هر بار که خليفه سوم (عثمان) از علي بن ابي طالب عليه السلام دعوت به همکاري مي‏کرد، علي مي‏گفت: يکي از کارهاي واجب که بايد صورت بگيرد جمع آوري آيات قرآن و تدوين آن به شکل يک کتاب است و من حاضرم که براي اين کار واجب با تو همکاري کنم...»

ج: (در ايامي که عثمان به کشته شدن نزديک مي‏شد) اين بيت را به تمثيل به علي عليه السلام نوشت:

فان کنت مأکولا فکن انت آکل-و الا فادرکني و لما امزق.

حاصل بيت آنکه: اگر مرا همي بايد کشت، پس تو بکش که علي بن ابي طالبي، و اگر نمي‏بايد کشت، مگذار که طلحه مرا بکشد و پاره پاره کند. گفتني است که اين شعر را زماني عثمان بيان کرد که طلحة بن عبيد الله با جماعتي از بني تميم از بام سراي عثمان به قصد کشتن او بالا رفت).

د: سخن عثمان در خطابش به علي عليه السلام:

«...به خدا اگر بميري، دوست ندارم بعد از تو زنده بمانم، زيرا جانشيني پس از تو نمي‏بينم.و اگر باقي بماني هيچ سرکشي را نمي‏بينم که تو را به عنوان نردبان و وسيله ياوري انتخاب کرده باشد و تو را پناهگاه و ملجأ شمرده باشد..نسبت من به تو مانند فرزندي است که از طرف پدرش عاق شده...».

 

 

امام علي از زبان ياران

 

ياران امام (ع) بسيارند و ما در اينجا به خواست خدا نام چند تن از مردان و زنان آنها را که پس از وفات آن حضرت بر معاويه وارد شدند و سخناني ميانشان رد و بدل شده است مي‏آوريم؛ زيرا داستان آنها مشتمل بر جلالت و موقعيت آن حضرت در نظر آنان و نيز بازگو کننده‏ي بخشي از سيره و عدالت آن حضرت و وفاداري آنان به امام (ع) خويش است.

علاّمه شيخ جعفر نقدي- رحمه الله- گويد: چون مردم به گرد معاويه جمع شدند وي نامه‏اي به زيدبن سميّه که عامل او در کوفه بود بدين مضمون نوشت: سران ياران علي‏بن ابي طالب (ع) را نزد من فرست و من آنها را امان دادم، و بايد ده نفر باشند: پنج نفر از کوفيان و پنج نفر از بصريان.

چون نامه به دست زياد رسيد سراغ حُجربن عدي، عَديّ‏بن حاتم طايي، عَمْروبن حَمِق خُزاعي، هاني‏بن عروه‏ي مرادي و عامربن واثله‏ي کِناني مُکنَّي به ابوطُفيل فرستاد و آنان را فراخواند و گفت: آماده‏ي حرکت به سوي اميرمؤمنان (معاويه) شويد که او شما را امان داده و مشتاق ديدار شماست.

و به جانشين خود در بصره نوشت: احنف بن قيس، صعصعة بن صوحان، جارية بن قُدامه‏ي سعدي، خالد بن معمّر سدوسي و شريک بن اَعْوَر را نزد من فرست. چون نزد ابن زياد رفتند همه را دسته جمعي نزد معاويه فرستاد. هنگامي که بر معاويه وارد شدند يک شبانه روز آنان را به خود راه نداد و در پي سران شام فرستاد و چون آمدند و هر کدام در جاي خود قرار گرفتند. معاويه به دربان گفت: حُجربن عدي را داخل ساز.

حُجربن عدي

حجر وارد شد و سلام کرد. معاويه به او گفت: اي برده زاده‏ي زشترو! تويي که پيوندت را با ما بريدي، و در جنگ با ما جوياي ثوابي، و ياور ابوتراب بر ضدّ مايي؟ حجر گفت: ساکت باش اي معاويه! سخن از مردي نگو که از خداوند ترسان و از موجبات خشم خدا بيزار و به اسباب رضاي الهي آگاه بود. اندرون از طعام خالي مي‏داشت و رکوع طولاني، سجده‏ي بسيار، خشوع آشکار، خواب اندک، قيام به حدود، سريرتي پاک، سيره‏اي پسنديده و بصيرتي نافذ داشت. پادشاهي که در عين فرمانروايي چونان يکي از ما بود. هرگز حقي را زير پا نگذاشت و به هيچ کس ستم نکرد... آنگاه چندان گريست تا گريه گلويش را گرفت. سپس سربرداشت و گفت: اما اينکه مرا نسبت به آنچه از من سرزده توبيخ مي‏کني بدان اي معاويه که من نسبت به کارهايم از تو پوزش نمي‏خواهم و هيچ باکي ندارم، پس هر چه در دل داري آشکار کن و فرمانت را اظهار دارد.

عمرو بن حمق

معاويه به دربان گفت، او را بيرون بر و عمروبن حمق خزاعي را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: اي ابا خزاعه! سر از فرمان برتافتي و شمشير بر روي ما کشيدي، و ستمت را به ما پيشکش نمودي، اِعراض را طولاني کردي و اَعراض [1]  را ناسزا گفتي، و نادانيت که بايد از آن مي‏پرهيختي تو را فرو افکند؛ آيا کار خدا را با رفيقت (علي) چگونه ديدي؟ عمرو چندان گريست که به رو بر زمين افتاد. مأمور او را بلند کرد. عمرو گفت: اي معاويه! پدر و مادرم فداي آن کس که از او به زشتي ياد کردي و از مقام او کاستي. به خدا سوگند او به حکم خدا دانا، در طاعت خدا کوشا، در خشم خدا محدود، در دنياي فاني زاهد و به سراي باقي راغب بود. منکَر و بزرگ منشي از خود بروز نداد و به آنچه موجب خشنودي خدا بود عمل مي‏کرد.... فقدان او ما را از هم پاشيده و پس از او آرزوي مرگ داريم.

 

عدي‏ بن حاتم

معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و عديّ‏بن حاتم را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: روزگار از ياد علي‏بن ابي طالب (ع) چه به جاي گذارده؟ عدي گفت: مگر جز ياد علي (ع) چيز ديگري را هم رعايت کرده است؟ معاويه گفت: او را چگونه دوست داري؟ عدي آهي از دل برکشيد و گفت: به خدا سوگند دوستي ام دوستي تازه‏اي است که هيچ گاه کهنه نمي‏شود و در سويداي دلم ريشه کرده و تا روز معاد باقي است. سينه‏ام سرشار از عشق اوست؛ به طري که سراسر اندامم را فرا گرفته و انديشه‏ام را اشغال نموده است.

هواداران بني اميه به معاويه گفتند: اي اميرمؤمنان! عدي پس از جنگ صفّين خوار و ذليل گشته است. عدي- رحمة الله- گريست و اشعاري بگفت که ترجمه‏اش اين است:

يجادلني معاويْبن حربٍ 

و ليس اًّلي الّذي يبغي سبيل‏

يذکّرني أبا الحسن عليّاً 

و خطبي في أبي حسن جليل‏

فکان جوابه منِّي شديداً 

و يکفي مثله منِّي القليل‏

و قد قال الوليد و قال عمرو: 

عَدِيّ بعد صفّين ذليل‏

فقلت: قد صدقتم هدَّ رکني 

و فارقني الّذين بهم أصول‏

سيخسر من يوادده ابن هند 

و يربح من يوادده الرسول‏

«معاويه پسر هند با من مجادله مي‏کند، ولي راهي به هدف خود نمي‏يابد».

«مرا ياد ابوالحسن علي مي‏اندازد، در حالي که اندوه بزرگي از فراق او به دل دارم».

«من پاسخ سختي براي او دارم، البته پاسخ اندک من براي امثال او کافي است».

«وليد و عَمْرو گويند: عدي پس از جنگ صفّين خوار و ذليل گشته است».

«گويم: راست مي‏گوييد: ارکان وجودم شکسته و آنان که در پناهشان بر دشمن حمله مي‏بردم از من مفارقت جسته‏اند».

«زودا که هواداران پسر هند زيان بينند و هواداران پيامبر (ص) سود برند و رستگار گردند».

 

ابوطفيل عامر بن واثله

معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و عامربن واثله را داخل ساز. چون داخل شد معاويه به او خوشامد گفت، يارانش گفتند: اين کيست که به او خوشامد گويي اي اميرمؤمنان (ع)؟ گفت: اين دوست ابوتراب، دلاور اهل عراق و شاعر آنان در جنگ صفّين است. گفتند: پست‏ترين دلاور و بدزبان‏ترين شاعر! و به او ناسزا گفتند. ابوطفيل به خشم آمد و گفت: هان اي معاويه! به خدا سوگند اينان مرا دشنام ندادند و اصلاً نمي‏دانم که اينها کيستند، تويي که مرا دشنام دادي. بگو اينان کيستند و گرنه به حق علي (ع) تو را دشنام مي‏دهم. معاويه گفت: اين عمروعاص و اين مروان‏بن حکم و اين سعيدبن عاص و اين هم خواهرزاده‏ي من است..ابوطفيل گفت: عمرو را ماليات مصر زبان دراز نموده و مروان و سعيد را ماليات حجاز، خواهر زاده‏ات را هم به تو بخشيدم. معاويه گفت: اي ابوطفيل! روزگار از دوستي علي براي تو چه نهاده؟ گفت: به خدا سوگند مانند دوستي مادر موسي به موسي، و باز هم از خدا عذر تقصير مي‏خواهم. معاويه گفت: روزگار از اندوه تو بر او چه نهاده؟ گفت: اندوه عجوزه‏اي دردمند و پيرمردي دلسوخته. گفت: از دشمني ما چه در دل داري؟ گفت: همان دشمني آدم با ابليس که لعنت خدا بر او باد!

هاني بن عروه‏ي مرادي

معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و هاني‏بن عروه‏ي مرادي را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: اي هاني! تويي که به علي‏بن ابي طالب گرايش داري و در جنگ صفّين در رکاب علي با مسلمانان جنگيدي؟ هاني گفت: اي معاويه! تو را با شرافت بلند و مقام والا چکار؟ شما مردم     بي سر و پايي بوديد که چون دانه در منقار عرب از روي زمين برچيده مي‏شديد تا آنکه محمد (ص) مبعوث شد و همه‏ي بندگان در همه‏ي سرزمينها تسليم او شدند (و شما هم ناخواسته مسلمان شديد). اما اينکه بر تو اي پسر هند! برشوريده‏ام هرگز از آن پشيمان و عذر خواه نيستم، و اگر تو را در آن روز جنگ مي‏ديدم نيزه‏ام را در پهلويت فرو مي‏بردم. به خدا سوگند از روزي که تو را دشمن داشته‏ايم هرگز ميل دوستي تو نداشته‏ايم و هنوز شمشيرهايي را که با آنها به جنگ تو آمديم نفروخته‏ايم.

صعصعه

معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و صعصع بن صوحان را داخل ساز. چون داخل شد ديد مردان جنگي ايستاده و معاويه هم بر تخت خود نشسته است. صعصعه با صداي بلند گفت: سبحان الله و لا اله الاالله و الله‏اکبر. معاويه به چپ و راست نگريست و چيزي را که مايه‏ي ترس و شگفتي باشد نديد، گفت: اي صعصعه! نپندارم که اصلاً بداني خدا چيست؟ گفت: چرا، به خدا اي معاويه، خداوند پروردگار ما و پدران نخستين ماست و او در کمين بندگان است.

معاويه گفت: اي صعصعه! دوست نداشتم که تو را اينجا ببينم تا در چنگال من گرفتار شوي. صعصعه گفت: و من نيز اي معاويه دوست داشتم که تو را تحيت به خلافت نگويم تا تقدير الهي در تو اجرا شود.

معاويه رو کرد به عمروبن عاص و گفت: صعصعه را در کنار خود بنشان، عمرو گفت: نه، به خدا سوگند او را به خاطر هواداريش از ابوتراب جاي نمي‏دهم. صعصعه گفت: آري، به خدا اي عمرو من هوادار ابوتراب و از بندگان ابوترابم، ولي تو ديوي آتشين هستي که از آتش آفريده شده و به آن باز مي‏گردي و روز قيامت هم به خواست خدا از آن برانگيخته خواهي شد.

معاويه گفت: اي صعصعه! به خدا من تصميم گرفته‏ام امسال حقوق اهل عراق را نپردازم. صعصعه گفت: به خدا اي معاويه، اگر دست به اين کار زني صد هزار جوان جنگي بر صد هزار اسب تيزتک بر تو يورش آرند و سفره‏ي شکمت را جولانگاه اسبهاي خود سازند و تو را با شمشيرها و نيزه‏هاي خود پاره پاره کنند. معاويه سخت در خشم شد و مدتي دراز سر به زير افکند، سپس سربرداشت و گفت: خداوند ما را گرامي داشته، زيرا به پيامبر خود فرموده: «اين قرآن ياد کردي براي تو و قوم توست» و ما قوم او هستيم، و فرموده: «براي پيوند و الفت قريش چنين و چنان کرديم»  و ما قريش هستيم، و به پيامبر خود فرموده: «خويشان نزديکت را بيم کن»  و ما خويشان نزديک اوييم.

صعصعه گفت: آرام باش اي معاويه، (اين همه لاف مزن) زيرا خداوند مي‏فرمايد: «و قوم تو قرآن را دروغ انگاشتند در صورتي که حق است» و شما قوم او هستيد، و فرموده: «پيامبر (روز قيامت) گويد: پروردگارا! قوم من اين قرآن را مهجور داشتند»، و اي معاويه! اگر ادامه دهي ادامه خواهم داد و با اين سخن معاويه را محکوم و ساکت نمود.

خالد بن معمر

معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و خالدبن معمَّر سدوسي را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: اي خالد! تو را در جنگ صفّين ديدم که بر اسب تيزتک خود سوار بودي و با شمشير با شاميان مي‏جنگيدي خالد گفت: اي معاويه! به خدا سوگند که از کار گذشته‏ام پشيمان نيستم و پيوسته بر اين آهنگم استوار و دلخوشم، و با اين حال خود را مقصّر مي‏دانم، و خداست که بايد از او ياري جست و اوست که تدبير مي‏کند.

معاويه گفت: اي خالد! تو نمي‏داني که من با خود عهد کرده‏ام که وقتي به قوم تو رسيدم با آنها چه کنم؟ گفت: نه، گفت: عهد کرده‏ام که مردان جنگي را هشدار دهم و زنانشان را اسير کنم. آنگاه ميان مادران و کودکان جدايي افکنم تا همه بيعت کنند. خالد گفت: تو نمي‏داني که من در اين باره چه گفته‏ام؟ گفت: نه، گفت: پس از من بشنو، آنگاه اين شعر را خواند:

يروم ابنُ هند نذرَه من نسائنا 

و دون الّذي يبغي سيوفٌ قواضبُ‏

«پسر هند آهنگ آن کرده که عهد خود را درباره‏ي زنان ما عملي سازد اما در برابر اين خواسته شمشيرهاي تيز و برّان قرار دارد».

جاريه بن قدامه

معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و جارية بن قدامه را داخل ساز. چون جاريه که مرد کوتاه قدي بود داخل شد معاويه گفت: تو در جنگ صفّين در ميان قبيله‏ي سعد بر ما اسب تاختي و آنان را به فتنه و آشوب تشويق مي‏نمودي و بر کينه‏هاي گذشته برمي‏انگيختي و با قاتلان اميرالمؤمنين عثمان همکاري مي‏کردي و با امّ‏المؤمنين عايشه جنگيدي؛ مگر تو جز يک جاريه (کنيز) هستي؟

جاريه گفت: خداوند نام مرا بر نام تو برتري داده، گفت: چطور؟ گفت: زيرا جاريه هر چه باشد از قبايل و خاندانهاي عرب است ولي معاويه از سگان ماده! و اينکه از اميرالمؤمنين عثمان ياد کردي، اين شما بوديد که دست از ياري او شستيد و او را کشتيد و در مَثَل است که «خانه نزد شتر آبکش است». اما امّ المؤمنين عايشه، چون در کتاب خدا نگريستيم حقّي براي او بر خود لازم نديديم جز آنکه او مي‏بايست از خدايش فرمان مي‏برد و در خانه‏اش مي‏نشست، و چون حجاب از چهره برافکند حقّي که برگردن ما داشت از بين رفت.

اما اينکه در روز صفّين اسب بر تو تاختم براي اين بود که خواستي ما را تشنه لب گردن زني، از اين رو بي باکانه بدون عاقبت انديشي و بيم از هر خطري در رکاب سابقه دارترين مسلمانان و خوش گفتارترين آنان و داناترين آنها به کتاب خدا و سنّت پيامبر که با بصيرت کامل به جنگ تو آمد و تو بر تعصب جاهليت بودي سواره بر تو تاختيم، حال اگر مي‏خواهي ماند آن روز را به تو نشان دهيم اسبهاي ما آماده و نيزه‏هاي ما تيز و برّان است.

شريک حارثي

معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و شريک حارثي را داخل ساز. چون شريک که مرد زشترويي بود داخل شد معاويه گفت: تو شريکي و خدا شريک ندارد، و تو يک چشمي و صحيحِ دو چشم بهتر از يک چشم است، و تو زردپوستي و سفيد پوست بهتر از زردپوست است، و تو مخالف و کجروي، و مستقيم بهتر از مخالف و کجرو است، و تو زشترويي و زيبا بهتر از زشترو است، پس تو چگونه با اين اوصاف آقاي قوم خود شدي؟

شريک گفت: تو هم معاويه هستي و معاويه جز سگي نيست که پارس کرده و سگان ديگر را به پارس کردن و زوزه کشيدن واداشته و سگان هم عوعوکنان و زوزه کشان او را پاسخ داده‏اند و از همين رو تو را معاويه نام نهاده‏اند. و تو فرزند صخر (سنگلاخ) هستي و زمين هموار بهتر از سنگلاخ است، و ابن حرب (فرزند جنگ) هستي و آشتي بهتر از جنگ است، و تو ابن اميّه هستي يعني کنيزک زاده، پس چگونه اميرالمؤمنين ما شدي؟ معاويه دستور داد او را بيرون کنند. او بيرون رفت و در آن حال اين اشعار را مي‏خواند:

أيشتمني معاويْبن حرب 

و سيفي صارم و معي لساني‏

و حولي من بني عمِّي رجال 

ضراغمة نهشن اًّلي الطعان‏

يعيّر بالدّمامة من سفاه 

و ربّاب الجمال من الغواني‏

«آيا معاويةبن حرب مرا ناسزا مي‏گويد، در حالي که شمشيرم برّان است و زبان در کام دارم».

«و عموزادگانم در پيرامون من هستند، مرداني که چون شيران حمله مي‏برند و ضربت مي‏زنند».

«او مرا از بيخردي به زشترويي سرزنش مي‏کند، در حالي که زيبارويان زنان بزک کرده‏ي شوهر دارند».

سپس معاويه از مجلس برخاست و داخل خانه شد. روز بعد همه‏ي آنها را فراخواند و همه را حاضر کردند و معاويه آنها را اکرام نمود و با احترام به خانواده شان بازگردانيد..

ضراره بن ضمره

ضرارةبن ضمره که از ياران و خواص اميرمؤمنان (ع) بود بر معاويه وارد شد و معاويه خواست که او را دستگير کند و به قتل رساند، اما چون زهد و تقوا و اشتغال او به آخرت را ديد صرف نظر کرد و خواست او را بيازمايد، گفت: علي را برايم توصيف کن. ضرار گفت: مرا معاف دار. گفت: تو را به حق او سوگند مي‏دهم که او را توصيف کني. ضرار گفت: حال که ناگزيرم، گويم:

به خدا سوگند او بسيار دورانديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مي‏گفت و با قاطعيت فيصله مي‏داد. علم از جوانبش مي‏جوشيد و حکمت از زبانش فوران داشت. از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايي آن مأنوس بود. آن بزرگوار- که درود خدا بر او باد- بسيار اشک مي‏ريخت و فراوان فکر مي‏کرد. لباس زبر و درشت و غذاي مانده‏ي فقيرانه را مي‏پسنديد. در ميان ما که بود مانند يکي از ما بود، اگر چيزي از او مي‏خواستيم مي‏پذيرفت و اگر از او دعوت مي‏کرديم قدم رنجه مي‏فرمود، با اين همه که به ما نزديک بود و ما را به خود نزديک مي‏ساخت چندان با هيبت بود که در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم. آن بزرگوار- که درود خدا بر او باد- اهل ديانت را بزرگ مي‏شمرد و بينوايان را به خود نزديک مي‏ساخت. نه نيرومند به باطل او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يک شب به چشم خود ديدم که در محراب عبادت ايستاده بود- در وقتي که تاريکي شب همه جا را فرا گرفته و ستارگان غروب کرده بودند- و دست به محاسن گرفته بود و مانند مار گزيده به خود مي‏پيچيد و چون مصيبت زده مي‏گريست و مي‏گفت: اي دنيا! ديگري را بفريب، آيا متعرض من شده‏اي و به من رو آورده‏اي؟

هيهات که من تو را سه طلاقه کرده‏ام و رجوعي در کار نيست؛ عمرت کوتاه، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است آه از توشه‏ي اندک و سفر دراز و راه ترسناک.

سخن ضرار که به اينجا رسيد اشک معاويه بي اختيار فرو ريخت و گفت: خدا رحمت کند ابوالحسن را، به خدا سوگند همين گونه بود که گفتي. اکنون اي ضرار بگو ببينم چگونه بر او اندوه مي‏بري؟ گفت: شبيه مادري که فرزند عزيزش را در دامنش سربريده باشند، که اشکش باز نمي‏ايستد و دردش پوشيده نمي‏ماند.

معاويه دستور داد که مال فراواني به او دهند. او نپذيرفت و بازگشت در حالي که بر اميرمؤمنان (ع) ندبه مي‏کرد.

بکاره هلاليه

عمر رضا کحّاله گويد: وي از زنان عرب موصوف به شجاعت و دلاوري و فصاحت و شعر و نثر و خطابه بود، او در جنگ صفّين از ياران             علي (ع) به شمار مي‏رفت و در آنجا سخنرانيهاي پرشور حماسي مي‏کرد و مردان جنگي را تشويق مي‏نمود که بدون ترس و بيم در درياي خروشان جنگ فرو روند. هنگام پيري و فرسودگي به همراه دو خادم خود که بر آنها تکيه نموده بود عصا به دست بر معاويه وارد شد و بر وي به عنوان خليفه سلام کرد. معاويه به نيکي او را پاسخ داد و اجازه‏ي نشستن داد؛ مروان‏بن حکم و عمروبن عاص هم نزد او بودند. مروان لب به سخن گشود و گفت: اي اميرمؤمنان! آيا او را مي‏شناسيد؟ گفت: او کيست؟ مروان گفت: همان زني است که در جنگ صفّين دشمن را بر عليه ما ياري مي‏داد، و اوست که در شعر خود مي‏گفت:

يازيد دونک فاستشر من دارنا 

سيفاً حساماً في التراب دفينا

کان مذخوراً لکلّ عظيمة 

فاليوم أبرزه الزمان مصونا

«اي زيد! برخيز و برو از خانه‏ي ما شمشيري را که زير خاک پنهان کرده‏ايم بيرون آر و بياور».

«آن شمشير براي هر امر بزرگي ذخيره شده و امروزه زمانه آن را صحيح و سالم آشکار ساخته است».

عمروعاص گفت: و هموست اي اميرمؤمنان که در شعر خود مي‏گفت:

أتري ابن هند للخلافة مالکاً 

هيهات ذاک و ما أراد بعيد

منتک نفسک في الخلأ ضلالة 

أغراک عمرو للشقا و سعيد

فارجع بأنکد طائر بنحوسها  لاقت عليّاً أسعد و سعود

«آيا پسر هند را مالک خلافت مي‏داني؟ هرگز چنين نيست و آنچه او خواسته بسي دور از حقيقت است».

«نفس تو در خلوت تو را از روي گمراهي فريفته و آرزومند کرده است و عمروعاص و سعيد هم تو را گول زده‏اند».

«پس بدبختانه و شانس ناآورده بازگرد، زيرا که هماي سعادت بر سر علي نشسته است».

سعيد گفت: و هموست اي اميرمؤمنان که در شعر خود مي‏گفت:

لقد کنت آمل أن أموت و لاأري 

فوق المنابر مِن اُميَّة خاطبا

والله أخَّر مدَّتي فتطاولت 

حتّي رأيت من الزمان عجائبا

في کلِّ يوم لايزال خطيبهم 

وسط الجموع لاَّل أحمد عاتباً

«آرزو داشتم بميرم و يک سخنگوي از بني اميه را بر بالاي منبر نبينم».

«ولي خداوند اجل مرا به تأخير انداخت و عمر من دراز شد تا از زمانه عجايبي ديدم».

«هر روز سخنران آنها را مي‏بينم که در ميان جميعت به آل احمد بد مي‏گويد و سرزنش مي‏کند».

سپس ساکت شدند. بکاره گفت: اي اميرمؤمنان! سگهاي دربارت پارس کردند و عوعوکنان زوزه کشيدند، ولي عصاي من کوتاه و صدايم شکسته و چشمم نابيناست که بتوانم آنها را از خود برانم، و به خدا سوگند من گوينده‏ي همين اشعاري هستم که گفتند و هرگز تکذيب نمي‏کنم، تو نيز هر چه خواهي بکن که ديگر زندگي پس از اميرمؤمنان (علي) صفايي ندارد.

معاويه گفت: هيچ چيز از مقام تو نمي‏کاهد. حاجت خود را بگو که روا خواهد شد. آنگاه حوايج او را برآورد و به شهر خود بازگرداند.

دارميه حجونيه

ابن عبدالبر گويد: سهل‏بن ابي سهل تميمي از پدرش روايت کرده که گفت: معاويه به حج رفت، در آنجا از زني به نام دارميه‏ي حجونيه که زني سياه چرده و فربه بود پرس و جو نمود، گفتند: سالم است. فرستاد او را آوردند. معاويه گفت: حالت چطور است اي دختر حام؟ زن گفت: اگر مرا عيب مي‏جويي من فرزند حام نيستم، من زني از بني کنانه هستم. معاويه گفت: راست گفتي، آيا مي‏داني براي چه سراغ تو فرستادم؟ گفت: جز خدا از غيب با خبر نيست. معاويه گفت: سراغ تو فرستادم تا از تو بپرسم چرا علي را دوست مي‏داري و مرا دشمن؟ و چرا به او مهر مي‏ورزي و با من کينه؟ زن گفت: مرا معاف مي‏داري؟ گفت: نه، معافت نمي‏دارم.

زن گفت: حال که اصرار داري، من علي (ع) را به خاطر عدالت با رعيت و تقسيم برابر بيت المال دوست مي‏دارم، و تو را به جهت جنگ با کسي که از تو به حکومت شايسته‏تر است و طلب کردن چيزي که حقّت نيست دشمن مي‏دارم. با علي (ع) مهر مي‏ورزم زيرا رسول خدا (ص) عقد ولايت او را بست و او با تهيدستان مهر مي‏ورزد و اهل دين را بزرگ مي‏شمارد. و با تو کينه دارم؛ زيرا خون مي‏ريزي و در داوري ستم روا مي‏داري و به هوا و هوس حکم مي‏راني. معاويه گفت: به همين دليل شکمت گنده، پستانهايت بزرگ و سُرينت برآمده است. زن گفت: اي مرد! به خدا سوگند مادرت در اين امور ضرب المثل بود نه من. معاويه گفت: اي زن! ساکت باش، ما جز خوبي نگفتيم؛ زيرا هرگاه شکم زن بزرگ باشد خلقت فرزندش کامل مي‏شود، و هرگاه پستانهايش بزرگ باشد کودکش خوب سيراب مي‏شود، و هر گاه سرينش بزرگ باشد سنگين و باوقار مي‏نشيند. آنگاه زن ساکت شد و نشست.

معاويه گفت: آيا علي را ديده‏اي؟ گفت: آري به خدا. معاويه گفت: او را چگونه ديدي؟ گفت: به خدا او را چنان ديدم که فريفته‏ي حکومتي که تو را فريفته است نشد، و سرگرم نعمتي که تو را سرگرم ساخته است نگرديد.

معاويه گفت: آيا سخن او را شنيده‏اي؟ گفت: آري، به خدا سوگند که کوريِ دلها را مي‏زدود چنانکه روغن، زنگ طشت را مي‏زدايد. گفت: راست گفتي، آيا حاجتي داري؟ زن گفت: اگر بخواهم بر مي‏آوري؟ گفت: آري. گفت: صد ماده شتر سرخ همراه با شتران نر و چوپانهايش. معاويه گفت: مي‏خواهي با آنها چه کني؟ گفت: شيرش را به کودکان مي‏دهم و با خود آنها بزرگسالان را حيات مي‏بخشم و با اين کار کسب مکارم مي‏کنم و ميان خويشان صلح و صفا برقرار مي‏سازم.

معاويه گفت: همه را به تو دادم، آيا اينک جايگاه علي‏بن ابي طالب را در نزد تو به دست آوردم؟ گفت: اين آب نه آن آب زلال، و اين علوفه نه مانند علوفه‏ي سعدان، و اين جوان نه چون مالک است، حاشا که در فروترين پايه‏ي آن هم نيست. آنگاه معاويه اين شعر را خواند:

إذا لم أعد بالحلم منِّي عليکم 

فمن الّذي بعدي يؤمّل للحلم‏

خذيها هنيئاً و اذکري فعل ماجد 

جزاک علي حرب العداوة بالسلم‏

«اگر من بردبارانه با شما عمل نکنم پس از من از چه کسي اميد بردباري مي‏رود؟»

«اينها را بگير گواراي تو باشد و ياد کن از کار بزرگمردي که در برابر جنگِ عداوت، تو را با سلم و آشتي پاداش داد».

سپس گفت: هان! به خدا سوگند که اگر علي زنده بود چيزي از اينها به تو نمي‏داد. زن گفت: نه، به خدا سوگند حتي يک سوزن هم از بيت المال مسلمانان به ناحق به کسي نمي‏داد.

سوده همداني بنت عماره بن اشتر

عمر رضا کحّاله گويد: وي يکي از زنان شاعر عرب و داراي فصاحت و بيان بود. بر معاوية بن ابي سفيان وارد شد و اجازه خواست، او را اجازه داد، چون داخل شد سلام کرد، معاويه گفت: چطوري اي دختر اشتر؟ گفت: خوبم اي اميرمؤمنان! معاويه گفت: تويي که به برادرت گفتي:

شهِّر لفعل أبيک يا ابن عمارة 

يوم الطّعان و ملتقي الأقران‏

وانصر عليّاً والحسين و رهطه 

واقصد لهند و ابنها بهوان‏

إنَّ الإمام أخا النَّبيِِّّ محمّد 

علم الهدي و منارة الاًّيمان‏

فقُدِ الجيوشَ و سِر أمامَ لوائه  قدماً بأبيض صارم و سنان‏

«تو نيز مانند پدرت در روز جنگ و برخورد همرزمان تيغ برکش»،

«و علي و حسين و قوم او را ياري ده و برهند و پسرش براي خوار کردن آنان بتاز».

«اين امام که برادر محمّد پيامبر خداست پرچم هدايت و منار ايمان است».

«پس پيشاپيش لشکر حرکت کن و با شمشير آبديده و نيزه در جلو پرچم او بر دشمن بتاز».

سوده گفت: آري به خدا، مانند مني از حق روي نمي‏گرداند و به دروغ عذر خواهي نمي‏کند. معاويه گت: چه چيز باعث اين کارت شد؟ گفت: دوستي علي(ع) و پيروي حق. معاويه گفت: به خدا سوگند که من اثري از علي بر تو نمي‏بينم. سوده گفت: اي اميرمؤمنان! سر مُرد، و دم بريده شد، دست از ياد آوري امور فراموش شده و تکرار گذشته بردار. معاويه گفت: هرگز، هيچ گاه آن موقعيت برادرت و مصائبي که از قوم و برادرت ديدم فراموش نخواهد شد. سوده گفت: به خدا راست گفتي اي اميرمؤمنان! برادرم کسي نيست که مقامش بر کسي پوشيده بماند و جايگاهش فرودست باشد، اما مطلب همان است که خنساء گفته است:

و إنَّ صخراً لتأتمّ الهداة به 

کأنَّه علم في رأسه نار

«صخر کسي است که رهنمايان از او پيروي مي‏کنند، گويي او پرچمي است که مشعلي بر سر آن است».

من اميرمؤمنان را به خدا سوگند مي‏دهم و از او مي‏خواهم که مرا از آنچه معافيت خواسته‏ام معاف بدارد. معاويه گفت: چنين کردم، اينک بگو حاجتت چيست؟ سوده گفت: اي اميرمؤمنان! تو امروز سرور و زمامدار اين مردمي، و خدا تو را از کار ما و حقوقي که از ما برعهده‏ي تو نهاده باز خواست خواهد کرد، و افرادي هستند که پيوسته با تکيه به عزت و قدرت تو مزاحم ما مي‏شوند و ما را مورد ضرب و جرح قرار مي‏دهند و مانند سنبل درو مي‏کنند و چون گاو لگدمال مي‏کنند و بدترين شکنجه‏ها را به ما مي‏دهند و بهترين اموال ما را مي‏چاپند؛ همين بُسربن ارطاة از سوي تو بر ما وارد شد، مردان مرا کشت و مالم را گرفت؛ و اگر بنا بر فرمانبرداري نبود ما هم از خود دفاع مي‏کرديم؛ پس يا او را از ديار ما عزل کن که تو را سپاسگزار خواهيم بود و گرنه به تو خواهيم فهماند.

معاويه گفت: آيا مرا به قوم خود تهديد مي‏کني؟ تصميم دارم تو را بر شتر مست و بي جهاز سوار کنم و نزد او فرستم تا حکم خود را درباره‏ي تو جاري سازد.

سوده سر به زير افکند و گريست، سپس اين اشعار را سرود:

صَلَّي الإلهُ عَلي جِسْمٍ تَضَمَّنَهُ قَبْرٌ 

فَاَصْبَحَ فيهِ الْعدلُ مَدفونا

قَدْ حالَفَ الحقَّ لايَبْغي بِهِ بَدَلاً 

فَصار بِالحقِّ وَالايمانِ مَقْرونا

«درود خدا بر آن بدني که قبري آن را در آغوش گرفته که عدل در آن مدفون شده است».

«او هم سوگند حق بود و جز حق چيزي نمي‏جست و از همين رو قرين حق و ايمان بود».

معاويه گفت: او کيست؟ گفت: علي‏بن ابي طالب (ع). معاويه گفت: مگر او با تو چه کرده که نزد تو اين مقام يافته است؟ گفت: نزد او رفتم تا از مردي که براي جمع آوري زکات ما فرستاده بود شکايت برم؛ زيرا ميان من و آن مرد گفتگوي مختصري رخ داده بود. هنگامي رسيدم که آن حضرت براي نماز برخاسته بود، تا چشمش به من افتاد از نماز روگرداند و رو به من کرد و با مهر و عاطفه فرمود: آيا حاجتي داري؟ داستان را گفتم. آن حضرت گريست، سپس گفت: «خداوندا! تو بر من و آنان شاهدي که من آنان را به ستم به خلق و ترک حق تو فرمان نداده‏ام».

آنگاه قطعه چيزي مانند چرم غلاف شمشير از جيب بيرون آورد و روي آن نوشت:

«به نام خداوند بخشنده‏ي مهربان، همانا شما را دليلي روشن از سوي پروردگارتان آمد، پس پيمانه و ترازو را عادلانه دهيد و از کالاهاي مردم نکاهيد و در زمين به تبهکاري نپوييد، باقي مانده‏ي خدا براي شما بهتر است اگر مؤمن باشيد و من نگاهبان شما نيستم.

چون نامه‏ي مرا خواندي مسؤوليتي را که از سوي ما داري حفظ کن تا کسي بيايد و آن را تحويل بگيرد- والسلام».

اي اميرمؤمنان، او را به همين راحتي عزل کرد و حتي آن نامه را مهر و موم نکرد.

معاويه گفت: نوشته‏اي به او دهيد که با عدل و انصاف با او رفتار شود. سوده گفت: تنها با من يا با همه‏ي قوم من؟ معاويه گفت: تو را با ديگران چه کار؟ سوده گفت: به خدا که از بخل و زشتي و پستي است اگر عدالتي فراگير و عمومي نباشد، و من با ديگران فرقي ندارم. معاويه گفت: هيهات، که پسر ابوطالب شما را جري ساخته و اين شعر او شما را مغرور نموده که:

فلو کنتُ بوّاباً علي باب جنة 

لقلت لهمدان ادخلوا بسلام‏

«اگر من دربان بهشت باشم قبيله‏ي هَمْدان را گويم که به سلامت داخل شويد».

سپس گفت: نامه‏اي به او دهيد و حاجت او و قومش را برآوريد.

ام الخير باقيه بنت حريش

عمررضا کحّاله گويد: وي از صاحبان فصاحت و بلاغت بود، پس از آنکه معاويه براي والي خود در کوفه نوشت که امّ الخير بنت حريش را نزد من فرست بر معاويه وارد شد... معاويه به اطرافيانش گفت: کدام يک از شما سخن امّ‏الخير را به ياد دارد؟ مردي گفت: من آن را به ياد دارم اي اميرمؤمنان که وي جامه‏اي زبيدي پرحاشيه به تن داشت و بر شتري خاکستري رنگ سوار بود و پيرامون او را گرفته بودند، او در حالي که تازيانه‏اي که رشته هايش واتابيده بود در دست داشت مانند شتر نر خشمگين فرياد مي‏زد:

«اي مردم! از پروردگارتان پروا کنيد که زلزله‏ي قيامت حادثه‏ي هولناکي است. خداوند حق را واضح و دليل را آشکار و راه را روشن و نشانه را بلند نموده و شما را در تاريکي مبهم و کور و شب تار و سياه رها نساخته است، پس به کجا مي‏رويد خداي رحمتتان کند؟ آيا از اميرمؤمنان مي‏گريزيد يا از جنگ؟ يا از اسلام روگردان شده‏ايد يا از حق برگشته‏ايد؟ مگر نشنيديد که خداوند مي‏فرمايد: و محققاً شما را مي‏آزماييم تا مجاهدان و صابران از شما را باز شناسيم و اخبار (و اعمال) شما را آشکار کنيم».

سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا، صبر و شکيبايي کم شده، يقين سست گشته، رغبتها پراکنده شده و- اي پروردگار- زمام دلها به دست توست پس کلمه‏ي (اين است) را بر اساس تقوا گرد آر و دلها را بر هدايت الفت ده و حق را به اهلش بازگردان. خدا شما را رحمت کند به سوي امام عادل، وصي باوفا و صدّيق اکبر بشتابيد که اين جنگ بر اساس کينه‏هاي بدر و احد و جاهليت است که معاويه از غفلت مردم استفاده کرده و آنها را بهانه‏ي حمله و شورش قرار داده تا انتقام خونهاي ريخته شده‏ي فرزندان عبد شمس را بگيرد...».

خدا شما را رحمت کند، کجا مي‏رويد و از امامي دست بر مي‏داريد که پسر عموي رسول خدا (ص) و همسر دختر او و پدر فرزندان اوست، همو که از سرشت پيامبر آفريده شده و از چشمه‏ي او جوشيده و پيامبر او را رازدار خود ساخته و دروازه‏ي شهر (علم) خود قرار داده و دوستي او را به مسلمانان گوشزد نموده و منافقان را از دشمني او آگاه کرده؛ کسي که خداوند پيوسته او را به ياري خود تأييد مي‏نمود و او هم بر راه پهناور استقامت حرکت مي‏کند و هرگز در خوشي عيش و نوش درنگ نمي‏کند، همو که فرقها را شکافت و بتها را شکست، آنگاه که نماز خواند و مردم هنوز مشرک بودند و فرمان خدا برد و مردم هنوز در شک و ترديد به سر مي‏بردند، و پيوسته چنين بود تا مبارزان بدر را کشت، و جنگجويان احد را به خاک سياه نشاند، و جمعيت هوازن را پراکنده ساخت؛ وقايعي که در دلهاي گروهي تخم نفاق و ارتداد و ستيزندگي را کاشت. من کوشيدم تا آنچه بايد بگويم گفتم و خيرخواهي را به نهايت رساندم، و توفيق به دست

خداست و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد».

اروي بنت حارث‏ بن عبدالمطلب

ابن عبدالبر گويد: اروي دختر حارث‏بن عبدالمطلب در سنّ پيري و کهنسالي بر معاويه وارد شد. تا چشم معاويه به او افتاد گفت: خوش آمدي اي عمّه! حالت در نبود ما چگونه است؟ گفت: اي برادر زاده، تو نعمت را ناسپاسي کردي و با پسر عمويت به بدي مصاحبت نمودي، نامي را که شايسته‏ي آن نيستي برخود نهادي و چيزي را که حق تو نبود گرفتي بدون آنکه به خاطر دين خود و پدرانت باشد و يا سابقه‏اي در اسلام داشته باشيد، پس از آنکه به رسول خدا (ص) کافر بوديد و خدا بهره‏تان را نابود کرد و چهره هاتان را به خاک ذلت افکند و حق را به اهلش بازگرداند؛ گرچه مشرکان ناخوش داشتند؛ و اين کلمه‏ي ما بود که فراتر بود و پيامبرمان (ص) ياري داده شد. اما شما پس از او بر ما ولايت يافتيد و دليل خود را نزديکي و خويشي با رسول خدا(ص) مي‏دانستيد در صورتي که ما به پيامبر (ص) از شما نزديکتريم و به امر حکومت سزاوارتر؛ و از آن پس ما در ميان شما مانند بني اسرائيل در ميان فرعونيان بوديم و علي‏بن ابي طالب (ع) پس از پيامبرمان به منزله‏ي هارون نسبت به موسي بود؛ پس سرانجام ما بهشت و سرانجام شما دوزخ است.

عمروعاص گفت: ساکت باش اي پير زن گمراه و زبان کوتاه کن که عقلت پريده است؛ زيرا شهادت يک نفره‏ي تو پذيرفته نمي‏شود.

اروي گفت: تو ديگر چه مي‏گويي اي زنازاده! تو که مادرت در مکه از زنان آوازه خوان مشهور و گران قيمت‏ترين آنها بود؛ به اندازه‏ي دهانت حرف بزن و به کار خود پرداز و فضولي نکن، به خدا سوگند که تو در ميان قريش از شرافت و اصالت خانوادگي برخوردار نيستي؛ زيرا پنج نفر از قريش بر سر تو دعوا داشتند و هر کدام خود را پدر تو مي‏دانستند، از مادرت پرسيدند، گفت: همگي به من درآمده‏اند، بنگريد به هر کدام شبيه‏تر است او را فرزند او بدانيد، و چون شباهت به عاص‏بن وائل داشتي تو را به او ملحق ساختند.

مروان گفت: اي پيرزن! بس کن و به کاري که براي آن آمده‏اي پرداز. اروي گفت: اي پسر زن بدکاره! تو ديگر چه مي‏گويي؟ آنگاه رو به معاويه نمود و گفت: به خدا سوگند اين تويي که اينها را بر من جرأت داده‏اي. و اين مادر توست که در قتل حمزه گفت:

نحن جزيناکم بيوم بدر  والحرب بعد الحرب ذات سعر       ما کان لي عن عتبة من صبر      فشکر وحشي عليَّ دهري‏     حتّي ترمَّ أعظمي في قبري

 

«ماييم که انتقام روز بدر را از شما گرفتيم و آتش اين جنگ پس از آن جنگ برافروخت».

«من نمي‏توانستم در کشته شدن عتبه صبر کنم؛ از اين رو همه‏ي عمر سپاسگزار وحشي (قاتل حمزه) هستم تا استخوانهايم در قبر بپوسد».

عمررضا کحّاله گويد: معاويه به مروان و عمرو گفت: واي بر شما، شما مرا در معرض بدگويي او درآورديد و سبب شديد تا سخنان ناخوشايندي از او بشنوم. آنگاه به اروي گفت: اي عمه! به حاجتت پرداز و دست از افسانه‏هاي زنان بردار. اروي گفت: دستور ده سه تا دو هزار دينار به من بدهند. معاويه گفت: با دو هزار دينار اول چه خواهي کرد؟ گفت: مي‏خواهم چشمه‏اي پر آب در زميني نرم و هموار بخرم تا براي فرزندان حارث‏بن عبدالمطّلب باشد. معاويه گفت: خوب جايي خرج مي‏کني. با دو هزار دينار دوم چه خواهي کرد؟ گفت: مي‏خواهم جوانان عبدالمطّلب را به ازدواج همسران شايسته‏شان در آورم. معاويه گفت: خوب جايي خرج مي‏کني. با دو هزار دينار ديگر چه خواهي کرد؟ گفت: مي‏خواهم سختي زندگي در مدينه را پشت سرگذارم و به زيارت خانه‏ي خدا روم. معاويه گفت: خوب جايي خرج مي‏کني. به ديده‏ي منّت، همه را به تو خواهم داد.

سپس گفت: هان! به خدا سوگند اگر علي بود اين مال را به تو نمي‏داد. اروي گفت:

راست گفتي، علي امانت را ادا کرد و به امر خدا عمل نمود و تو امانت را ضايع گذاردي و در مال خدا خيانت ورزيدي. مال خدا را به غير مستحق آن دادي در صورتي که خداوند در کتاب خود حقوق را براي اهل آن واجب نموده و آن را بيان داشته است و تو آن را نگرفتي و عمل نکردي؛ اما علي ما را به گرفتن حقّي که خداوند بر ايمان واجب نموده فراخواند و به جنگ با تو سرگرم شد و از تنظيم امور و قرار دادن هر چيزي به جاي خود باز ماند. من هم مال تو را از تو نخواسته‏ام که بر من منّت مي‏نهي بلکه پاره‏اي از حق خودمان را خواسته‏ام و گرفتن چيزي جز حق خود را روانمي‏داريم. آيا از علي (ع) نام مي‏بري؟ خداوند دهانت را بشکند و داراييت را نابود سازد. آنگاه صدا به گريه بلند کرد و گفت:

ألا يا عَيْنُ وَيْحَکِ أسْعِدينا 

ألا وَ ابْکي أميرَالْمُؤمِنينا

رُزينا خَيْرَ مَنْ رَکِبَ الْمَطايا 

وَ فارِسَها وَ مَنْ رَکِبَ السَّفينا

وَ مَنْ لَبِسَ النِّعالَ أوِ احْتَذاها 

وَ مَنْ قَرَأ الْمَثاني وَالْمِئينا

اًّذِ اسْتَقْبَلْتُ وَجهَ أبي حُسَينٍ 

رأيْتُ الْبَدْرَ راعِ النّاظِرينا

وَلا وَاللهِ لا أنْسي عَليّاً 

وَ حُسْنَ صَلاتِهِ فِي الرّاکِعينا

أفِي الشَّهْرِ الْحَرامِ فَجَعْتُمونا 

بِخَيْرِ النّاسِ طُرّاً أجْمَعينا

«هان، اي ديده ما را در گريه ياري ده و بر اميرمؤمنان اشک بريز».

«ما به مصيبت مردي دچار شديم که بهترين سواران بر چهارپايان و کشتي بود».

«و بهترين کساني بود که کفش پوشيده و بهترين کساني که سوره‏هاي بلند و کوتاه قرآن را خوانده‏اند».

«چون با چهره‏ي پدر حسين روبرو مي‏شدم ماه شب چهارده را مي‏ديدم که بينندگان را شگفت زده مي‏کند».

«نه، به خدا سوگند هيچ گاه علي و نماز نيکوي او را در ميان نمازگزاران فراموش نمي‏کنم».

«آيا در ماه حرام ما را به مصيبت مردي نشانديد که بهترين همه‏ي مردم بود؟»

معاويه دستور داد شش هزار دينار به او بدهند و گفت: اي عمه! اينها را در هرچه دوست داري هزينه کن.

و در روايت ديگري است که معاويه به او گفت: اي عمه! خدا از گذشته‏ها گذشت، اي خاله! حاجتت را بگو. اروي گفت: من به تو حاجتي ندارم، و از نزد معاويه بيرون رفت. معاويه به مجلسيان خود گفت: به خدا اگر همه‏ي افرادي که در مجلس من هستند با او سخن مي‏گفتند هر کدام را پاسخ تازه‏اي مي‏داد، و زنان بني‏هاشم از مردان تيره‏هاي ديگر شيرين زبان‏تر و زبان آورترند.

 

 

منابع و مآخذ :

رديف

نام کتاب

 

 

1

اشعة الانوار في فضل الحيدر الكرار

 

 

2

اعلام النساء

 

 

3

عقد الفريد

 

 

3

علي و حقوق بشر

 

 

4

ملحمة الغدير

 

 

5

رسالة الغفران

 

 

6

عبقرية الامام علي

 

 

7

الامام علي صوت العدالة الانسانية

 

 

8

محمد المثل الاعلي

 

 

9

مفكر والاسلام

 

 

10

لامنس _ معاوية الاول

 

 

11

مناقب ابن مغازلي

 

 

12

تاريخ دمشق  

 

 

13

ينابيع المودة

 

 

14

كنزالعمال

 

 

15

البداية و النهاية

 

 

16

تاريخ خلفاء

 

 

17

بوستان معرفت

 

 

18

آثارالصادقين

 

 

19

آنگاه هدايت شدم

 

 

20

صواعق المحرقة

 

 

21

چرا شيعه شدم

 

 

22

نهاية العقول

 

 

23

انساب الاشراف

 

 

24

سرالعالمين

 

 

25

تذكره سبط ابن جوزي

 

 

26

مجمع الزوائد

 

 

27

كفاية الطالب

 

 

28

حلية الاوليا

 

 

 

29

الفتوح