علی علیه السلام از دیدگاه اروپائیان - خلفا - یاران . بخش سوم
سخنان و مرويات عثمان بن عفان
الف:...رجع عثمان الي علي فسأله المصير اليه، فصار اليه فجعل يحد النظر اليه، فقال له علي: مالک يا عثمان؟مالک تحد النظر الي؟قال: سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول: النظر الي علي عبادة.
...عثمان به سوي علي بازگشت و از آن حضرت درخواست کرد که به سوي او برگردد.حضرت به طرف او آمد.پس (در اين وقت) عثمان شروع کرد به نگاه کردن (و تماشاي) آن حضرت.علي عليه السلام فرمود: تو را چه شده استاي عثمان؟چه شده تو را که اينگونه به من خيره شده و نگاهم ميکني؟عثمان گفت: از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم که ميفرمود: نگاه کردن به علي عبادت است.
ب: «...خليفه سوم عثمان، سه مرتبه از علي عليه السلام دعوت کرد که با وي همکاري نمايد، مرتبه اول در سال 22 هجرت، يعني در همان سالي که خليفه شد آن دعوت به عمل آمد، و مرتبه ديگر در سال 27 هجري، و سومين مرتبه در سال 32 بعد از هجرت پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم، (اما) علي عليه السلام هيچ يک از آن دعوتها را براي همکاري سياسي نپذيرفت.ولي هر بار که خليفه سوم (عثمان) از علي بن ابي طالب عليه السلام دعوت به همکاري ميکرد، علي ميگفت: يکي از کارهاي واجب که بايد صورت بگيرد جمع آوري آيات قرآن و تدوين آن به شکل يک کتاب است و من حاضرم که براي اين کار واجب با تو همکاري کنم...»
ج: (در ايامي که عثمان به کشته شدن نزديک ميشد) اين بيت را به تمثيل به علي عليه السلام نوشت:
فان کنت مأکولا فکن انت آکل-و الا فادرکني و لما امزق.
حاصل بيت آنکه: اگر مرا همي بايد کشت، پس تو بکش که علي بن ابي طالبي، و اگر نميبايد کشت، مگذار که طلحه مرا بکشد و پاره پاره کند. گفتني است که اين شعر را زماني عثمان بيان کرد که طلحة بن عبيد الله با جماعتي از بني تميم از بام سراي عثمان به قصد کشتن او بالا رفت).
د: سخن عثمان در خطابش به علي عليه السلام:
«...به خدا اگر بميري، دوست ندارم بعد از تو زنده بمانم، زيرا جانشيني پس از تو نميبينم.و اگر باقي بماني هيچ سرکشي را نميبينم که تو را به عنوان نردبان و وسيله ياوري انتخاب کرده باشد و تو را پناهگاه و ملجأ شمرده باشد..نسبت من به تو مانند فرزندي است که از طرف پدرش عاق شده...».
امام علي از زبان ياران
ياران امام (ع) بسيارند و ما در اينجا به خواست خدا نام چند تن از مردان و زنان آنها را که پس از وفات آن حضرت بر معاويه وارد شدند و سخناني ميانشان رد و بدل شده است ميآوريم؛ زيرا داستان آنها مشتمل بر جلالت و موقعيت آن حضرت در نظر آنان و نيز بازگو کنندهي بخشي از سيره و عدالت آن حضرت و وفاداري آنان به امام (ع) خويش است.
علاّمه شيخ جعفر نقدي- رحمه الله- گويد: چون مردم به گرد معاويه جمع شدند وي نامهاي به زيدبن سميّه که عامل او در کوفه بود بدين مضمون نوشت: سران ياران عليبن ابي طالب (ع) را نزد من فرست و من آنها را امان دادم، و بايد ده نفر باشند: پنج نفر از کوفيان و پنج نفر از بصريان.
چون نامه به دست زياد رسيد سراغ حُجربن عدي، عَديّبن حاتم طايي، عَمْروبن حَمِق خُزاعي، هانيبن عروهي مرادي و عامربن واثلهي کِناني مُکنَّي به ابوطُفيل فرستاد و آنان را فراخواند و گفت: آمادهي حرکت به سوي اميرمؤمنان (معاويه) شويد که او شما را امان داده و مشتاق ديدار شماست.
و به جانشين خود در بصره نوشت: احنف بن قيس، صعصعة بن صوحان، جارية بن قُدامهي سعدي، خالد بن معمّر سدوسي و شريک بن اَعْوَر را نزد من فرست. چون نزد ابن زياد رفتند همه را دسته جمعي نزد معاويه فرستاد. هنگامي که بر معاويه وارد شدند يک شبانه روز آنان را به خود راه نداد و در پي سران شام فرستاد و چون آمدند و هر کدام در جاي خود قرار گرفتند. معاويه به دربان گفت: حُجربن عدي را داخل ساز.
حُجربن عدي
حجر وارد شد و سلام کرد. معاويه به او گفت: اي برده زادهي زشترو! تويي که پيوندت را با ما بريدي، و در جنگ با ما جوياي ثوابي، و ياور ابوتراب بر ضدّ مايي؟ حجر گفت: ساکت باش اي معاويه! سخن از مردي نگو که از خداوند ترسان و از موجبات خشم خدا بيزار و به اسباب رضاي الهي آگاه بود. اندرون از طعام خالي ميداشت و رکوع طولاني، سجدهي بسيار، خشوع آشکار، خواب اندک، قيام به حدود، سريرتي پاک، سيرهاي پسنديده و بصيرتي نافذ داشت. پادشاهي که در عين فرمانروايي چونان يکي از ما بود. هرگز حقي را زير پا نگذاشت و به هيچ کس ستم نکرد... آنگاه چندان گريست تا گريه گلويش را گرفت. سپس سربرداشت و گفت: اما اينکه مرا نسبت به آنچه از من سرزده توبيخ ميکني بدان اي معاويه که من نسبت به کارهايم از تو پوزش نميخواهم و هيچ باکي ندارم، پس هر چه در دل داري آشکار کن و فرمانت را اظهار دارد.
عمرو بن حمق
معاويه به دربان گفت، او را بيرون بر و عمروبن حمق خزاعي را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: اي ابا خزاعه! سر از فرمان برتافتي و شمشير بر روي ما کشيدي، و ستمت را به ما پيشکش نمودي، اِعراض را طولاني کردي و اَعراض [1] را ناسزا گفتي، و نادانيت که بايد از آن ميپرهيختي تو را فرو افکند؛ آيا کار خدا را با رفيقت (علي) چگونه ديدي؟ عمرو چندان گريست که به رو بر زمين افتاد. مأمور او را بلند کرد. عمرو گفت: اي معاويه! پدر و مادرم فداي آن کس که از او به زشتي ياد کردي و از مقام او کاستي. به خدا سوگند او به حکم خدا دانا، در طاعت خدا کوشا، در خشم خدا محدود، در دنياي فاني زاهد و به سراي باقي راغب بود. منکَر و بزرگ منشي از خود بروز نداد و به آنچه موجب خشنودي خدا بود عمل ميکرد.... فقدان او ما را از هم پاشيده و پس از او آرزوي مرگ داريم.
عدي بن حاتم
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و عديّبن حاتم را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: روزگار از ياد عليبن ابي طالب (ع) چه به جاي گذارده؟ عدي گفت: مگر جز ياد علي (ع) چيز ديگري را هم رعايت کرده است؟ معاويه گفت: او را چگونه دوست داري؟ عدي آهي از دل برکشيد و گفت: به خدا سوگند دوستي ام دوستي تازهاي است که هيچ گاه کهنه نميشود و در سويداي دلم ريشه کرده و تا روز معاد باقي است. سينهام سرشار از عشق اوست؛ به طري که سراسر اندامم را فرا گرفته و انديشهام را اشغال نموده است.
هواداران بني اميه به معاويه گفتند: اي اميرمؤمنان! عدي پس از جنگ صفّين خوار و ذليل گشته است. عدي- رحمة الله- گريست و اشعاري بگفت که ترجمهاش اين است:
يجادلني معاويْبن حربٍ
و ليس اًّلي الّذي يبغي سبيل
يذکّرني أبا الحسن عليّاً
و خطبي في أبي حسن جليل
فکان جوابه منِّي شديداً
و يکفي مثله منِّي القليل
و قد قال الوليد و قال عمرو:
عَدِيّ بعد صفّين ذليل
فقلت: قد صدقتم هدَّ رکني
و فارقني الّذين بهم أصول
سيخسر من يوادده ابن هند
و يربح من يوادده الرسول
«معاويه پسر هند با من مجادله ميکند، ولي راهي به هدف خود نمييابد».
«مرا ياد ابوالحسن علي مياندازد، در حالي که اندوه بزرگي از فراق او به دل دارم».
«من پاسخ سختي براي او دارم، البته پاسخ اندک من براي امثال او کافي است».
«وليد و عَمْرو گويند: عدي پس از جنگ صفّين خوار و ذليل گشته است».
«گويم: راست ميگوييد: ارکان وجودم شکسته و آنان که در پناهشان بر دشمن حمله ميبردم از من مفارقت جستهاند».
«زودا که هواداران پسر هند زيان بينند و هواداران پيامبر (ص) سود برند و رستگار گردند».
ابوطفيل عامر بن واثله
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و عامربن واثله را داخل ساز. چون داخل شد معاويه به او خوشامد گفت، يارانش گفتند: اين کيست که به او خوشامد گويي اي اميرمؤمنان (ع)؟ گفت: اين دوست ابوتراب، دلاور اهل عراق و شاعر آنان در جنگ صفّين است. گفتند: پستترين دلاور و بدزبانترين شاعر! و به او ناسزا گفتند. ابوطفيل به خشم آمد و گفت: هان اي معاويه! به خدا سوگند اينان مرا دشنام ندادند و اصلاً نميدانم که اينها کيستند، تويي که مرا دشنام دادي. بگو اينان کيستند و گرنه به حق علي (ع) تو را دشنام ميدهم. معاويه گفت: اين عمروعاص و اين مروانبن حکم و اين سعيدبن عاص و اين هم خواهرزادهي من است..ابوطفيل گفت: عمرو را ماليات مصر زبان دراز نموده و مروان و سعيد را ماليات حجاز، خواهر زادهات را هم به تو بخشيدم. معاويه گفت: اي ابوطفيل! روزگار از دوستي علي براي تو چه نهاده؟ گفت: به خدا سوگند مانند دوستي مادر موسي به موسي، و باز هم از خدا عذر تقصير ميخواهم. معاويه گفت: روزگار از اندوه تو بر او چه نهاده؟ گفت: اندوه عجوزهاي دردمند و پيرمردي دلسوخته. گفت: از دشمني ما چه در دل داري؟ گفت: همان دشمني آدم با ابليس که لعنت خدا بر او باد!
هاني بن عروهي مرادي
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و هانيبن عروهي مرادي را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: اي هاني! تويي که به عليبن ابي طالب گرايش داري و در جنگ صفّين در رکاب علي با مسلمانان جنگيدي؟ هاني گفت: اي معاويه! تو را با شرافت بلند و مقام والا چکار؟ شما مردم بي سر و پايي بوديد که چون دانه در منقار عرب از روي زمين برچيده ميشديد تا آنکه محمد (ص) مبعوث شد و همهي بندگان در همهي سرزمينها تسليم او شدند (و شما هم ناخواسته مسلمان شديد). اما اينکه بر تو اي پسر هند! برشوريدهام هرگز از آن پشيمان و عذر خواه نيستم، و اگر تو را در آن روز جنگ ميديدم نيزهام را در پهلويت فرو ميبردم. به خدا سوگند از روزي که تو را دشمن داشتهايم هرگز ميل دوستي تو نداشتهايم و هنوز شمشيرهايي را که با آنها به جنگ تو آمديم نفروختهايم.
صعصعه
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و صعصع بن صوحان را داخل ساز. چون داخل شد ديد مردان جنگي ايستاده و معاويه هم بر تخت خود نشسته است. صعصعه با صداي بلند گفت: سبحان الله و لا اله الاالله و اللهاکبر. معاويه به چپ و راست نگريست و چيزي را که مايهي ترس و شگفتي باشد نديد، گفت: اي صعصعه! نپندارم که اصلاً بداني خدا چيست؟ گفت: چرا، به خدا اي معاويه، خداوند پروردگار ما و پدران نخستين ماست و او در کمين بندگان است.
معاويه گفت: اي صعصعه! دوست نداشتم که تو را اينجا ببينم تا در چنگال من گرفتار شوي. صعصعه گفت: و من نيز اي معاويه دوست داشتم که تو را تحيت به خلافت نگويم تا تقدير الهي در تو اجرا شود.
معاويه رو کرد به عمروبن عاص و گفت: صعصعه را در کنار خود بنشان، عمرو گفت: نه، به خدا سوگند او را به خاطر هواداريش از ابوتراب جاي نميدهم. صعصعه گفت: آري، به خدا اي عمرو من هوادار ابوتراب و از بندگان ابوترابم، ولي تو ديوي آتشين هستي که از آتش آفريده شده و به آن باز ميگردي و روز قيامت هم به خواست خدا از آن برانگيخته خواهي شد.
معاويه گفت: اي صعصعه! به خدا من تصميم گرفتهام امسال حقوق اهل عراق را نپردازم. صعصعه گفت: به خدا اي معاويه، اگر دست به اين کار زني صد هزار جوان جنگي بر صد هزار اسب تيزتک بر تو يورش آرند و سفرهي شکمت را جولانگاه اسبهاي خود سازند و تو را با شمشيرها و نيزههاي خود پاره پاره کنند. معاويه سخت در خشم شد و مدتي دراز سر به زير افکند، سپس سربرداشت و گفت: خداوند ما را گرامي داشته، زيرا به پيامبر خود فرموده: «اين قرآن ياد کردي براي تو و قوم توست» و ما قوم او هستيم، و فرموده: «براي پيوند و الفت قريش چنين و چنان کرديم» و ما قريش هستيم، و به پيامبر خود فرموده: «خويشان نزديکت را بيم کن» و ما خويشان نزديک اوييم.
صعصعه گفت: آرام باش اي معاويه، (اين همه لاف مزن) زيرا خداوند ميفرمايد: «و قوم تو قرآن را دروغ انگاشتند در صورتي که حق است» و شما قوم او هستيد، و فرموده: «پيامبر (روز قيامت) گويد: پروردگارا! قوم من اين قرآن را مهجور داشتند»، و اي معاويه! اگر ادامه دهي ادامه خواهم داد و با اين سخن معاويه را محکوم و ساکت نمود.
خالد بن معمر
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و خالدبن معمَّر سدوسي را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: اي خالد! تو را در جنگ صفّين ديدم که بر اسب تيزتک خود سوار بودي و با شمشير با شاميان ميجنگيدي خالد گفت: اي معاويه! به خدا سوگند که از کار گذشتهام پشيمان نيستم و پيوسته بر اين آهنگم استوار و دلخوشم، و با اين حال خود را مقصّر ميدانم، و خداست که بايد از او ياري جست و اوست که تدبير ميکند.
معاويه گفت: اي خالد! تو نميداني که من با خود عهد کردهام که وقتي به قوم تو رسيدم با آنها چه کنم؟ گفت: نه، گفت: عهد کردهام که مردان جنگي را هشدار دهم و زنانشان را اسير کنم. آنگاه ميان مادران و کودکان جدايي افکنم تا همه بيعت کنند. خالد گفت: تو نميداني که من در اين باره چه گفتهام؟ گفت: نه، گفت: پس از من بشنو، آنگاه اين شعر را خواند:
يروم ابنُ هند نذرَه من نسائنا
و دون الّذي يبغي سيوفٌ قواضبُ
«پسر هند آهنگ آن کرده که عهد خود را دربارهي زنان ما عملي سازد اما در برابر اين خواسته شمشيرهاي تيز و برّان قرار دارد».
جاريه بن قدامه
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و جارية بن قدامه را داخل ساز. چون جاريه که مرد کوتاه قدي بود داخل شد معاويه گفت: تو در جنگ صفّين در ميان قبيلهي سعد بر ما اسب تاختي و آنان را به فتنه و آشوب تشويق مينمودي و بر کينههاي گذشته برميانگيختي و با قاتلان اميرالمؤمنين عثمان همکاري ميکردي و با امّالمؤمنين عايشه جنگيدي؛ مگر تو جز يک جاريه (کنيز) هستي؟
جاريه گفت: خداوند نام مرا بر نام تو برتري داده، گفت: چطور؟ گفت: زيرا جاريه هر چه باشد از قبايل و خاندانهاي عرب است ولي معاويه از سگان ماده! و اينکه از اميرالمؤمنين عثمان ياد کردي، اين شما بوديد که دست از ياري او شستيد و او را کشتيد و در مَثَل است که «خانه نزد شتر آبکش است». اما امّ المؤمنين عايشه، چون در کتاب خدا نگريستيم حقّي براي او بر خود لازم نديديم جز آنکه او ميبايست از خدايش فرمان ميبرد و در خانهاش مينشست، و چون حجاب از چهره برافکند حقّي که برگردن ما داشت از بين رفت.
اما اينکه در روز صفّين اسب بر تو تاختم براي اين بود که خواستي ما را تشنه لب گردن زني، از اين رو بي باکانه بدون عاقبت انديشي و بيم از هر خطري در رکاب سابقه دارترين مسلمانان و خوش گفتارترين آنان و داناترين آنها به کتاب خدا و سنّت پيامبر که با بصيرت کامل به جنگ تو آمد و تو بر تعصب جاهليت بودي سواره بر تو تاختيم، حال اگر ميخواهي ماند آن روز را به تو نشان دهيم اسبهاي ما آماده و نيزههاي ما تيز و برّان است.
شريک حارثي
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و شريک حارثي را داخل ساز. چون شريک که مرد زشترويي بود داخل شد معاويه گفت: تو شريکي و خدا شريک ندارد، و تو يک چشمي و صحيحِ دو چشم بهتر از يک چشم است، و تو زردپوستي و سفيد پوست بهتر از زردپوست است، و تو مخالف و کجروي، و مستقيم بهتر از مخالف و کجرو است، و تو زشترويي و زيبا بهتر از زشترو است، پس تو چگونه با اين اوصاف آقاي قوم خود شدي؟
شريک گفت: تو هم معاويه هستي و معاويه جز سگي نيست که پارس کرده و سگان ديگر را به پارس کردن و زوزه کشيدن واداشته و سگان هم عوعوکنان و زوزه کشان او را پاسخ دادهاند و از همين رو تو را معاويه نام نهادهاند. و تو فرزند صخر (سنگلاخ) هستي و زمين هموار بهتر از سنگلاخ است، و ابن حرب (فرزند جنگ) هستي و آشتي بهتر از جنگ است، و تو ابن اميّه هستي يعني کنيزک زاده، پس چگونه اميرالمؤمنين ما شدي؟ معاويه دستور داد او را بيرون کنند. او بيرون رفت و در آن حال اين اشعار را ميخواند:
أيشتمني معاويْبن حرب
و سيفي صارم و معي لساني
و حولي من بني عمِّي رجال
ضراغمة نهشن اًّلي الطعان
يعيّر بالدّمامة من سفاه
و ربّاب الجمال من الغواني
«آيا معاويةبن حرب مرا ناسزا ميگويد، در حالي که شمشيرم برّان است و زبان در کام دارم».
«و عموزادگانم در پيرامون من هستند، مرداني که چون شيران حمله ميبرند و ضربت ميزنند».
«او مرا از بيخردي به زشترويي سرزنش ميکند، در حالي که زيبارويان زنان بزک کردهي شوهر دارند».
سپس معاويه از مجلس برخاست و داخل خانه شد. روز بعد همهي آنها را فراخواند و همه را حاضر کردند و معاويه آنها را اکرام نمود و با احترام به خانواده شان بازگردانيد..
ضراره بن ضمره
ضرارةبن ضمره که از ياران و خواص اميرمؤمنان (ع) بود بر معاويه وارد شد و معاويه خواست که او را دستگير کند و به قتل رساند، اما چون زهد و تقوا و اشتغال او به آخرت را ديد صرف نظر کرد و خواست او را بيازمايد، گفت: علي را برايم توصيف کن. ضرار گفت: مرا معاف دار. گفت: تو را به حق او سوگند ميدهم که او را توصيف کني. ضرار گفت: حال که ناگزيرم، گويم:
به خدا سوگند او بسيار دورانديش و نيرومند بود، به عدالت سخن ميگفت و با قاطعيت فيصله ميداد. علم از جوانبش ميجوشيد و حکمت از زبانش فوران داشت. از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايي آن مأنوس بود. آن بزرگوار- که درود خدا بر او باد- بسيار اشک ميريخت و فراوان فکر ميکرد. لباس زبر و درشت و غذاي ماندهي فقيرانه را ميپسنديد. در ميان ما که بود مانند يکي از ما بود، اگر چيزي از او ميخواستيم ميپذيرفت و اگر از او دعوت ميکرديم قدم رنجه ميفرمود، با اين همه که به ما نزديک بود و ما را به خود نزديک ميساخت چندان با هيبت بود که در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم. آن بزرگوار- که درود خدا بر او باد- اهل ديانت را بزرگ ميشمرد و بينوايان را به خود نزديک ميساخت. نه نيرومند به باطل او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يک شب به چشم خود ديدم که در محراب عبادت ايستاده بود- در وقتي که تاريکي شب همه جا را فرا گرفته و ستارگان غروب کرده بودند- و دست به محاسن گرفته بود و مانند مار گزيده به خود ميپيچيد و چون مصيبت زده ميگريست و ميگفت: اي دنيا! ديگري را بفريب، آيا متعرض من شدهاي و به من رو آوردهاي؟
هيهات که من تو را سه طلاقه کردهام و رجوعي در کار نيست؛ عمرت کوتاه، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است آه از توشهي اندک و سفر دراز و راه ترسناک.
سخن ضرار که به اينجا رسيد اشک معاويه بي اختيار فرو ريخت و گفت: خدا رحمت کند ابوالحسن را، به خدا سوگند همين گونه بود که گفتي. اکنون اي ضرار بگو ببينم چگونه بر او اندوه ميبري؟ گفت: شبيه مادري که فرزند عزيزش را در دامنش سربريده باشند، که اشکش باز نميايستد و دردش پوشيده نميماند.
معاويه دستور داد که مال فراواني به او دهند. او نپذيرفت و بازگشت در حالي که بر اميرمؤمنان (ع) ندبه ميکرد.
بکاره هلاليه
عمر رضا کحّاله گويد: وي از زنان عرب موصوف به شجاعت و دلاوري و فصاحت و شعر و نثر و خطابه بود، او در جنگ صفّين از ياران علي (ع) به شمار ميرفت و در آنجا سخنرانيهاي پرشور حماسي ميکرد و مردان جنگي را تشويق مينمود که بدون ترس و بيم در درياي خروشان جنگ فرو روند. هنگام پيري و فرسودگي به همراه دو خادم خود که بر آنها تکيه نموده بود عصا به دست بر معاويه وارد شد و بر وي به عنوان خليفه سلام کرد. معاويه به نيکي او را پاسخ داد و اجازهي نشستن داد؛ مروانبن حکم و عمروبن عاص هم نزد او بودند. مروان لب به سخن گشود و گفت: اي اميرمؤمنان! آيا او را ميشناسيد؟ گفت: او کيست؟ مروان گفت: همان زني است که در جنگ صفّين دشمن را بر عليه ما ياري ميداد، و اوست که در شعر خود ميگفت:
يازيد دونک فاستشر من دارنا
سيفاً حساماً في التراب دفينا
کان مذخوراً لکلّ عظيمة
فاليوم أبرزه الزمان مصونا
«اي زيد! برخيز و برو از خانهي ما شمشيري را که زير خاک پنهان کردهايم بيرون آر و بياور».
«آن شمشير براي هر امر بزرگي ذخيره شده و امروزه زمانه آن را صحيح و سالم آشکار ساخته است».
عمروعاص گفت: و هموست اي اميرمؤمنان که در شعر خود ميگفت:
أتري ابن هند للخلافة مالکاً
هيهات ذاک و ما أراد بعيد
منتک نفسک في الخلأ ضلالة
أغراک عمرو للشقا و سعيد
فارجع بأنکد طائر بنحوسها لاقت عليّاً أسعد و سعود
«آيا پسر هند را مالک خلافت ميداني؟ هرگز چنين نيست و آنچه او خواسته بسي دور از حقيقت است».
«نفس تو در خلوت تو را از روي گمراهي فريفته و آرزومند کرده است و عمروعاص و سعيد هم تو را گول زدهاند».
«پس بدبختانه و شانس ناآورده بازگرد، زيرا که هماي سعادت بر سر علي نشسته است».
سعيد گفت: و هموست اي اميرمؤمنان که در شعر خود ميگفت:
لقد کنت آمل أن أموت و لاأري
فوق المنابر مِن اُميَّة خاطبا
والله أخَّر مدَّتي فتطاولت
حتّي رأيت من الزمان عجائبا
في کلِّ يوم لايزال خطيبهم
وسط الجموع لاَّل أحمد عاتباً
«آرزو داشتم بميرم و يک سخنگوي از بني اميه را بر بالاي منبر نبينم».
«ولي خداوند اجل مرا به تأخير انداخت و عمر من دراز شد تا از زمانه عجايبي ديدم».
«هر روز سخنران آنها را ميبينم که در ميان جميعت به آل احمد بد ميگويد و سرزنش ميکند».
سپس ساکت شدند. بکاره گفت: اي اميرمؤمنان! سگهاي دربارت پارس کردند و عوعوکنان زوزه کشيدند، ولي عصاي من کوتاه و صدايم شکسته و چشمم نابيناست که بتوانم آنها را از خود برانم، و به خدا سوگند من گويندهي همين اشعاري هستم که گفتند و هرگز تکذيب نميکنم، تو نيز هر چه خواهي بکن که ديگر زندگي پس از اميرمؤمنان (علي) صفايي ندارد.
معاويه گفت: هيچ چيز از مقام تو نميکاهد. حاجت خود را بگو که روا خواهد شد. آنگاه حوايج او را برآورد و به شهر خود بازگرداند.
دارميه حجونيه
ابن عبدالبر گويد: سهلبن ابي سهل تميمي از پدرش روايت کرده که گفت: معاويه به حج رفت، در آنجا از زني به نام دارميهي حجونيه که زني سياه چرده و فربه بود پرس و جو نمود، گفتند: سالم است. فرستاد او را آوردند. معاويه گفت: حالت چطور است اي دختر حام؟ زن گفت: اگر مرا عيب ميجويي من فرزند حام نيستم، من زني از بني کنانه هستم. معاويه گفت: راست گفتي، آيا ميداني براي چه سراغ تو فرستادم؟ گفت: جز خدا از غيب با خبر نيست. معاويه گفت: سراغ تو فرستادم تا از تو بپرسم چرا علي را دوست ميداري و مرا دشمن؟ و چرا به او مهر ميورزي و با من کينه؟ زن گفت: مرا معاف ميداري؟ گفت: نه، معافت نميدارم.
زن گفت: حال که اصرار داري، من علي (ع) را به خاطر عدالت با رعيت و تقسيم برابر بيت المال دوست ميدارم، و تو را به جهت جنگ با کسي که از تو به حکومت شايستهتر است و طلب کردن چيزي که حقّت نيست دشمن ميدارم. با علي (ع) مهر ميورزم زيرا رسول خدا (ص) عقد ولايت او را بست و او با تهيدستان مهر ميورزد و اهل دين را بزرگ ميشمارد. و با تو کينه دارم؛ زيرا خون ميريزي و در داوري ستم روا ميداري و به هوا و هوس حکم ميراني. معاويه گفت: به همين دليل شکمت گنده، پستانهايت بزرگ و سُرينت برآمده است. زن گفت: اي مرد! به خدا سوگند مادرت در اين امور ضرب المثل بود نه من. معاويه گفت: اي زن! ساکت باش، ما جز خوبي نگفتيم؛ زيرا هرگاه شکم زن بزرگ باشد خلقت فرزندش کامل ميشود، و هرگاه پستانهايش بزرگ باشد کودکش خوب سيراب ميشود، و هر گاه سرينش بزرگ باشد سنگين و باوقار مينشيند. آنگاه زن ساکت شد و نشست.
معاويه گفت: آيا علي را ديدهاي؟ گفت: آري به خدا. معاويه گفت: او را چگونه ديدي؟ گفت: به خدا او را چنان ديدم که فريفتهي حکومتي که تو را فريفته است نشد، و سرگرم نعمتي که تو را سرگرم ساخته است نگرديد.
معاويه گفت: آيا سخن او را شنيدهاي؟ گفت: آري، به خدا سوگند که کوريِ دلها را ميزدود چنانکه روغن، زنگ طشت را ميزدايد. گفت: راست گفتي، آيا حاجتي داري؟ زن گفت: اگر بخواهم بر ميآوري؟ گفت: آري. گفت: صد ماده شتر سرخ همراه با شتران نر و چوپانهايش. معاويه گفت: ميخواهي با آنها چه کني؟ گفت: شيرش را به کودکان ميدهم و با خود آنها بزرگسالان را حيات ميبخشم و با اين کار کسب مکارم ميکنم و ميان خويشان صلح و صفا برقرار ميسازم.
معاويه گفت: همه را به تو دادم، آيا اينک جايگاه عليبن ابي طالب را در نزد تو به دست آوردم؟ گفت: اين آب نه آن آب زلال، و اين علوفه نه مانند علوفهي سعدان، و اين جوان نه چون مالک است، حاشا که در فروترين پايهي آن هم نيست. آنگاه معاويه اين شعر را خواند:
إذا لم أعد بالحلم منِّي عليکم
فمن الّذي بعدي يؤمّل للحلم
خذيها هنيئاً و اذکري فعل ماجد
جزاک علي حرب العداوة بالسلم
«اگر من بردبارانه با شما عمل نکنم پس از من از چه کسي اميد بردباري ميرود؟»
«اينها را بگير گواراي تو باشد و ياد کن از کار بزرگمردي که در برابر جنگِ عداوت، تو را با سلم و آشتي پاداش داد».
سپس گفت: هان! به خدا سوگند که اگر علي زنده بود چيزي از اينها به تو نميداد. زن گفت: نه، به خدا سوگند حتي يک سوزن هم از بيت المال مسلمانان به ناحق به کسي نميداد.
سوده همداني بنت عماره بن اشتر
عمر رضا کحّاله گويد: وي يکي از زنان شاعر عرب و داراي فصاحت و بيان بود. بر معاوية بن ابي سفيان وارد شد و اجازه خواست، او را اجازه داد، چون داخل شد سلام کرد، معاويه گفت: چطوري اي دختر اشتر؟ گفت: خوبم اي اميرمؤمنان! معاويه گفت: تويي که به برادرت گفتي:
شهِّر لفعل أبيک يا ابن عمارة
يوم الطّعان و ملتقي الأقران
وانصر عليّاً والحسين و رهطه
واقصد لهند و ابنها بهوان
إنَّ الإمام أخا النَّبيِِّّ محمّد
علم الهدي و منارة الاًّيمان
فقُدِ الجيوشَ و سِر أمامَ لوائه قدماً بأبيض صارم و سنان
«تو نيز مانند پدرت در روز جنگ و برخورد همرزمان تيغ برکش»،
«و علي و حسين و قوم او را ياري ده و برهند و پسرش براي خوار کردن آنان بتاز».
«اين امام که برادر محمّد پيامبر خداست پرچم هدايت و منار ايمان است».
«پس پيشاپيش لشکر حرکت کن و با شمشير آبديده و نيزه در جلو پرچم او بر دشمن بتاز».
سوده گفت: آري به خدا، مانند مني از حق روي نميگرداند و به دروغ عذر خواهي نميکند. معاويه گت: چه چيز باعث اين کارت شد؟ گفت: دوستي علي(ع) و پيروي حق. معاويه گفت: به خدا سوگند که من اثري از علي بر تو نميبينم. سوده گفت: اي اميرمؤمنان! سر مُرد، و دم بريده شد، دست از ياد آوري امور فراموش شده و تکرار گذشته بردار. معاويه گفت: هرگز، هيچ گاه آن موقعيت برادرت و مصائبي که از قوم و برادرت ديدم فراموش نخواهد شد. سوده گفت: به خدا راست گفتي اي اميرمؤمنان! برادرم کسي نيست که مقامش بر کسي پوشيده بماند و جايگاهش فرودست باشد، اما مطلب همان است که خنساء گفته است:
و إنَّ صخراً لتأتمّ الهداة به
کأنَّه علم في رأسه نار
«صخر کسي است که رهنمايان از او پيروي ميکنند، گويي او پرچمي است که مشعلي بر سر آن است».
من اميرمؤمنان را به خدا سوگند ميدهم و از او ميخواهم که مرا از آنچه معافيت خواستهام معاف بدارد. معاويه گفت: چنين کردم، اينک بگو حاجتت چيست؟ سوده گفت: اي اميرمؤمنان! تو امروز سرور و زمامدار اين مردمي، و خدا تو را از کار ما و حقوقي که از ما برعهدهي تو نهاده باز خواست خواهد کرد، و افرادي هستند که پيوسته با تکيه به عزت و قدرت تو مزاحم ما ميشوند و ما را مورد ضرب و جرح قرار ميدهند و مانند سنبل درو ميکنند و چون گاو لگدمال ميکنند و بدترين شکنجهها را به ما ميدهند و بهترين اموال ما را ميچاپند؛ همين بُسربن ارطاة از سوي تو بر ما وارد شد، مردان مرا کشت و مالم را گرفت؛ و اگر بنا بر فرمانبرداري نبود ما هم از خود دفاع ميکرديم؛ پس يا او را از ديار ما عزل کن که تو را سپاسگزار خواهيم بود و گرنه به تو خواهيم فهماند.
معاويه گفت: آيا مرا به قوم خود تهديد ميکني؟ تصميم دارم تو را بر شتر مست و بي جهاز سوار کنم و نزد او فرستم تا حکم خود را دربارهي تو جاري سازد.
سوده سر به زير افکند و گريست، سپس اين اشعار را سرود:
صَلَّي الإلهُ عَلي جِسْمٍ تَضَمَّنَهُ قَبْرٌ
فَاَصْبَحَ فيهِ الْعدلُ مَدفونا
قَدْ حالَفَ الحقَّ لايَبْغي بِهِ بَدَلاً
فَصار بِالحقِّ وَالايمانِ مَقْرونا
«درود خدا بر آن بدني که قبري آن را در آغوش گرفته که عدل در آن مدفون شده است».
«او هم سوگند حق بود و جز حق چيزي نميجست و از همين رو قرين حق و ايمان بود».
معاويه گفت: او کيست؟ گفت: عليبن ابي طالب (ع). معاويه گفت: مگر او با تو چه کرده که نزد تو اين مقام يافته است؟ گفت: نزد او رفتم تا از مردي که براي جمع آوري زکات ما فرستاده بود شکايت برم؛ زيرا ميان من و آن مرد گفتگوي مختصري رخ داده بود. هنگامي رسيدم که آن حضرت براي نماز برخاسته بود، تا چشمش به من افتاد از نماز روگرداند و رو به من کرد و با مهر و عاطفه فرمود: آيا حاجتي داري؟ داستان را گفتم. آن حضرت گريست، سپس گفت: «خداوندا! تو بر من و آنان شاهدي که من آنان را به ستم به خلق و ترک حق تو فرمان ندادهام».
آنگاه قطعه چيزي مانند چرم غلاف شمشير از جيب بيرون آورد و روي آن نوشت:
«به نام خداوند بخشندهي مهربان، همانا شما را دليلي روشن از سوي پروردگارتان آمد، پس پيمانه و ترازو را عادلانه دهيد و از کالاهاي مردم نکاهيد و در زمين به تبهکاري نپوييد، باقي ماندهي خدا براي شما بهتر است اگر مؤمن باشيد و من نگاهبان شما نيستم.
چون نامهي مرا خواندي مسؤوليتي را که از سوي ما داري حفظ کن تا کسي بيايد و آن را تحويل بگيرد- والسلام».
اي اميرمؤمنان، او را به همين راحتي عزل کرد و حتي آن نامه را مهر و موم نکرد.
معاويه گفت: نوشتهاي به او دهيد که با عدل و انصاف با او رفتار شود. سوده گفت: تنها با من يا با همهي قوم من؟ معاويه گفت: تو را با ديگران چه کار؟ سوده گفت: به خدا که از بخل و زشتي و پستي است اگر عدالتي فراگير و عمومي نباشد، و من با ديگران فرقي ندارم. معاويه گفت: هيهات، که پسر ابوطالب شما را جري ساخته و اين شعر او شما را مغرور نموده که:
فلو کنتُ بوّاباً علي باب جنة
لقلت لهمدان ادخلوا بسلام
«اگر من دربان بهشت باشم قبيلهي هَمْدان را گويم که به سلامت داخل شويد».
سپس گفت: نامهاي به او دهيد و حاجت او و قومش را برآوريد.
ام الخير باقيه بنت حريش
عمررضا کحّاله گويد: وي از صاحبان فصاحت و بلاغت بود، پس از آنکه معاويه براي والي خود در کوفه نوشت که امّ الخير بنت حريش را نزد من فرست بر معاويه وارد شد... معاويه به اطرافيانش گفت: کدام يک از شما سخن امّالخير را به ياد دارد؟ مردي گفت: من آن را به ياد دارم اي اميرمؤمنان که وي جامهاي زبيدي پرحاشيه به تن داشت و بر شتري خاکستري رنگ سوار بود و پيرامون او را گرفته بودند، او در حالي که تازيانهاي که رشته هايش واتابيده بود در دست داشت مانند شتر نر خشمگين فرياد ميزد:
«اي مردم! از پروردگارتان پروا کنيد که زلزلهي قيامت حادثهي هولناکي است. خداوند حق را واضح و دليل را آشکار و راه را روشن و نشانه را بلند نموده و شما را در تاريکي مبهم و کور و شب تار و سياه رها نساخته است، پس به کجا ميرويد خداي رحمتتان کند؟ آيا از اميرمؤمنان ميگريزيد يا از جنگ؟ يا از اسلام روگردان شدهايد يا از حق برگشتهايد؟ مگر نشنيديد که خداوند ميفرمايد: و محققاً شما را ميآزماييم تا مجاهدان و صابران از شما را باز شناسيم و اخبار (و اعمال) شما را آشکار کنيم».
سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا، صبر و شکيبايي کم شده، يقين سست گشته، رغبتها پراکنده شده و- اي پروردگار- زمام دلها به دست توست پس کلمهي (اين است) را بر اساس تقوا گرد آر و دلها را بر هدايت الفت ده و حق را به اهلش بازگردان. خدا شما را رحمت کند به سوي امام عادل، وصي باوفا و صدّيق اکبر بشتابيد که اين جنگ بر اساس کينههاي بدر و احد و جاهليت است که معاويه از غفلت مردم استفاده کرده و آنها را بهانهي حمله و شورش قرار داده تا انتقام خونهاي ريخته شدهي فرزندان عبد شمس را بگيرد...».
خدا شما را رحمت کند، کجا ميرويد و از امامي دست بر ميداريد که پسر عموي رسول خدا (ص) و همسر دختر او و پدر فرزندان اوست، همو که از سرشت پيامبر آفريده شده و از چشمهي او جوشيده و پيامبر او را رازدار خود ساخته و دروازهي شهر (علم) خود قرار داده و دوستي او را به مسلمانان گوشزد نموده و منافقان را از دشمني او آگاه کرده؛ کسي که خداوند پيوسته او را به ياري خود تأييد مينمود و او هم بر راه پهناور استقامت حرکت ميکند و هرگز در خوشي عيش و نوش درنگ نميکند، همو که فرقها را شکافت و بتها را شکست، آنگاه که نماز خواند و مردم هنوز مشرک بودند و فرمان خدا برد و مردم هنوز در شک و ترديد به سر ميبردند، و پيوسته چنين بود تا مبارزان بدر را کشت، و جنگجويان احد را به خاک سياه نشاند، و جمعيت هوازن را پراکنده ساخت؛ وقايعي که در دلهاي گروهي تخم نفاق و ارتداد و ستيزندگي را کاشت. من کوشيدم تا آنچه بايد بگويم گفتم و خيرخواهي را به نهايت رساندم، و توفيق به دست
خداست و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد».
اروي بنت حارث بن عبدالمطلب
ابن عبدالبر گويد: اروي دختر حارثبن عبدالمطلب در سنّ پيري و کهنسالي بر معاويه وارد شد. تا چشم معاويه به او افتاد گفت: خوش آمدي اي عمّه! حالت در نبود ما چگونه است؟ گفت: اي برادر زاده، تو نعمت را ناسپاسي کردي و با پسر عمويت به بدي مصاحبت نمودي، نامي را که شايستهي آن نيستي برخود نهادي و چيزي را که حق تو نبود گرفتي بدون آنکه به خاطر دين خود و پدرانت باشد و يا سابقهاي در اسلام داشته باشيد، پس از آنکه به رسول خدا (ص) کافر بوديد و خدا بهرهتان را نابود کرد و چهره هاتان را به خاک ذلت افکند و حق را به اهلش بازگرداند؛ گرچه مشرکان ناخوش داشتند؛ و اين کلمهي ما بود که فراتر بود و پيامبرمان (ص) ياري داده شد. اما شما پس از او بر ما ولايت يافتيد و دليل خود را نزديکي و خويشي با رسول خدا(ص) ميدانستيد در صورتي که ما به پيامبر (ص) از شما نزديکتريم و به امر حکومت سزاوارتر؛ و از آن پس ما در ميان شما مانند بني اسرائيل در ميان فرعونيان بوديم و عليبن ابي طالب (ع) پس از پيامبرمان به منزلهي هارون نسبت به موسي بود؛ پس سرانجام ما بهشت و سرانجام شما دوزخ است.
عمروعاص گفت: ساکت باش اي پير زن گمراه و زبان کوتاه کن که عقلت پريده است؛ زيرا شهادت يک نفرهي تو پذيرفته نميشود.
اروي گفت: تو ديگر چه ميگويي اي زنازاده! تو که مادرت در مکه از زنان آوازه خوان مشهور و گران قيمتترين آنها بود؛ به اندازهي دهانت حرف بزن و به کار خود پرداز و فضولي نکن، به خدا سوگند که تو در ميان قريش از شرافت و اصالت خانوادگي برخوردار نيستي؛ زيرا پنج نفر از قريش بر سر تو دعوا داشتند و هر کدام خود را پدر تو ميدانستند، از مادرت پرسيدند، گفت: همگي به من درآمدهاند، بنگريد به هر کدام شبيهتر است او را فرزند او بدانيد، و چون شباهت به عاصبن وائل داشتي تو را به او ملحق ساختند.
مروان گفت: اي پيرزن! بس کن و به کاري که براي آن آمدهاي پرداز. اروي گفت: اي پسر زن بدکاره! تو ديگر چه ميگويي؟ آنگاه رو به معاويه نمود و گفت: به خدا سوگند اين تويي که اينها را بر من جرأت دادهاي. و اين مادر توست که در قتل حمزه گفت:
نحن جزيناکم بيوم بدر والحرب بعد الحرب ذات سعر ما کان لي عن عتبة من صبر فشکر وحشي عليَّ دهري حتّي ترمَّ أعظمي في قبري
«ماييم که انتقام روز بدر را از شما گرفتيم و آتش اين جنگ پس از آن جنگ برافروخت».
«من نميتوانستم در کشته شدن عتبه صبر کنم؛ از اين رو همهي عمر سپاسگزار وحشي (قاتل حمزه) هستم تا استخوانهايم در قبر بپوسد».
عمررضا کحّاله گويد: معاويه به مروان و عمرو گفت: واي بر شما، شما مرا در معرض بدگويي او درآورديد و سبب شديد تا سخنان ناخوشايندي از او بشنوم. آنگاه به اروي گفت: اي عمه! به حاجتت پرداز و دست از افسانههاي زنان بردار. اروي گفت: دستور ده سه تا دو هزار دينار به من بدهند. معاويه گفت: با دو هزار دينار اول چه خواهي کرد؟ گفت: ميخواهم چشمهاي پر آب در زميني نرم و هموار بخرم تا براي فرزندان حارثبن عبدالمطّلب باشد. معاويه گفت: خوب جايي خرج ميکني. با دو هزار دينار دوم چه خواهي کرد؟ گفت: ميخواهم جوانان عبدالمطّلب را به ازدواج همسران شايستهشان در آورم. معاويه گفت: خوب جايي خرج ميکني. با دو هزار دينار ديگر چه خواهي کرد؟ گفت: ميخواهم سختي زندگي در مدينه را پشت سرگذارم و به زيارت خانهي خدا روم. معاويه گفت: خوب جايي خرج ميکني. به ديدهي منّت، همه را به تو خواهم داد.
سپس گفت: هان! به خدا سوگند اگر علي بود اين مال را به تو نميداد. اروي گفت:
راست گفتي، علي امانت را ادا کرد و به امر خدا عمل نمود و تو امانت را ضايع گذاردي و در مال خدا خيانت ورزيدي. مال خدا را به غير مستحق آن دادي در صورتي که خداوند در کتاب خود حقوق را براي اهل آن واجب نموده و آن را بيان داشته است و تو آن را نگرفتي و عمل نکردي؛ اما علي ما را به گرفتن حقّي که خداوند بر ايمان واجب نموده فراخواند و به جنگ با تو سرگرم شد و از تنظيم امور و قرار دادن هر چيزي به جاي خود باز ماند. من هم مال تو را از تو نخواستهام که بر من منّت مينهي بلکه پارهاي از حق خودمان را خواستهام و گرفتن چيزي جز حق خود را روانميداريم. آيا از علي (ع) نام ميبري؟ خداوند دهانت را بشکند و داراييت را نابود سازد. آنگاه صدا به گريه بلند کرد و گفت:
ألا يا عَيْنُ وَيْحَکِ أسْعِدينا
ألا وَ ابْکي أميرَالْمُؤمِنينا
رُزينا خَيْرَ مَنْ رَکِبَ الْمَطايا
وَ فارِسَها وَ مَنْ رَکِبَ السَّفينا
وَ مَنْ لَبِسَ النِّعالَ أوِ احْتَذاها
وَ مَنْ قَرَأ الْمَثاني وَالْمِئينا
اًّذِ اسْتَقْبَلْتُ وَجهَ أبي حُسَينٍ
رأيْتُ الْبَدْرَ راعِ النّاظِرينا
وَلا وَاللهِ لا أنْسي عَليّاً
وَ حُسْنَ صَلاتِهِ فِي الرّاکِعينا
أفِي الشَّهْرِ الْحَرامِ فَجَعْتُمونا
بِخَيْرِ النّاسِ طُرّاً أجْمَعينا
«هان، اي ديده ما را در گريه ياري ده و بر اميرمؤمنان اشک بريز».
«ما به مصيبت مردي دچار شديم که بهترين سواران بر چهارپايان و کشتي بود».
«و بهترين کساني بود که کفش پوشيده و بهترين کساني که سورههاي بلند و کوتاه قرآن را خواندهاند».
«چون با چهرهي پدر حسين روبرو ميشدم ماه شب چهارده را ميديدم که بينندگان را شگفت زده ميکند».
«نه، به خدا سوگند هيچ گاه علي و نماز نيکوي او را در ميان نمازگزاران فراموش نميکنم».
«آيا در ماه حرام ما را به مصيبت مردي نشانديد که بهترين همهي مردم بود؟»
معاويه دستور داد شش هزار دينار به او بدهند و گفت: اي عمه! اينها را در هرچه دوست داري هزينه کن.
و در روايت ديگري است که معاويه به او گفت: اي عمه! خدا از گذشتهها گذشت، اي خاله! حاجتت را بگو. اروي گفت: من به تو حاجتي ندارم، و از نزد معاويه بيرون رفت. معاويه به مجلسيان خود گفت: به خدا اگر همهي افرادي که در مجلس من هستند با او سخن ميگفتند هر کدام را پاسخ تازهاي ميداد، و زنان بنيهاشم از مردان تيرههاي ديگر شيرين زبانتر و زبان آورترند.
|
منابع و مآخذ : | ||||
|
رديف |
نام کتاب |
|
| |
|
1 |
اشعة الانوار في فضل الحيدر الكرار |
|
| |
|
2 |
اعلام النساء |
|
| |
|
3 |
عقد الفريد |
|
| |
|
3 |
علي و حقوق بشر |
|
| |
|
4 |
ملحمة الغدير |
|
| |
|
5 |
رسالة الغفران |
|
| |
|
6 |
عبقرية الامام علي |
|
| |
|
7 |
الامام علي صوت العدالة الانسانية |
|
| |
|
8 |
محمد المثل الاعلي |
|
| |
|
9 |
مفكر والاسلام |
|
| |
|
10 |
لامنس _ معاوية الاول |
|
| |
|
11 |
مناقب ابن مغازلي |
|
| |
|
12 |
تاريخ دمشق |
|
| |
|
13 |
ينابيع المودة |
|
| |
|
14 |
كنزالعمال |
|
| |
|
15 |
البداية و النهاية |
|
| |
|
16 |
تاريخ خلفاء |
|
| |
|
17 |
بوستان معرفت |
|
| |
|
18 |
آثارالصادقين |
|
| |
|
19 |
آنگاه هدايت شدم |
|
| |
|
20 |
صواعق المحرقة |
|
| |
|
21 |
چرا شيعه شدم |
|
| |
|
22 |
نهاية العقول |
|
| |
|
23 |
انساب الاشراف |
|
| |
|
24 |
سرالعالمين |
|
| |
|
25 |
تذكره سبط ابن جوزي |
|
| |
|
26 |
مجمع الزوائد |
|
| |
|
27 |
كفاية الطالب |
|
| |
|
28 |
حلية الاوليا |
|
| |
|
|
الفتوح |
|
| |