ميرزاي قمي شخصي خدمتگذاري مقبره مرحوم ميرزاي قمي (رضوان اللّه تعالي عليه) را اختيار نموده بود، و دائما مشغول قرائت قرآن بود، بدون اينکه حقوقي بگيرد يا بخواهد.علت را از او پرسيدند؟ گفت از مکه مراجعت مي‏نمودم، همياني داشتم که تمام دارائي من در آن بود موقع سوار شدن به کشتي به دريا افتاد. آمدم نجف اشرف وارد حرم شدم و با دلي شکسته به حضرت علي اميرالمؤمنين (ع) متوسل و درد دل کردم که آقا اين همه راه را بعشق و علاقه شما آمدم و آدمي ندار نيستم بلکه آبرو دارم و حالا تمام دارائيم از بين رفته از حضرتت استدعا دارم که مال مرا به من برسانيد زيرا دستم خيلي تنگ شده.... همان شب به خواب رفتم در عالم رؤيا خدمت آقا مولي المؤحدين اميرالمؤمنين علي (ع) مشرف شدم، حضرت به من فرمود اگر مالت را مي‏خواهي برو از ميرزاي قمي بگير. از خواب بيدار شده و خدمت و محضر ميرزاي قمي رسيدم مطلب را با ايشان در ميان گذاشتم. ميرزا فرمود: چند روز است که انتظار تو را دارم هميان را به من داد و فرمود هميان خود را بگير ولي تا وقتي که زنده هستم اين ماجرا را براي کسي تعريف نکن. دَمبدم دَم از ولاي مرتضي بايد زدن دست دل در دامن آل عبا بايد زدن‏ نقش حب خاندان بروح جان بايد نگاشت مُهر مِهر حيدري بر دل چو ما بايد زدن‏ دم مزن با هر که او بيگانه باشد از علي گر نفس خواهي زدن با آشنا بايد زدن‏ رو بروي دوستان مرتضي بايد نهاد مدعي را تيغ غيرت برقفا بايد زدن‏ لا فتي الا علي لا سيف الي ذوالفقار اين نفس را از سر صدق و صفا بايد زدن‏ در دو عالم چارده معصوم را بايد گُزيد پنج نوبت بر در دولتسرا بايد زدن‏ پيشوائي بايدت جستن از اولاد رسول پس قدم مردانه در راه خدا بايد زدن ولايت علي‏ حضرت استاد و علامه بزرگوار مرحوم آية اللّه حاج سيد حسين طباطبائي تبريزي صاحب الميزان رضوان اللّه تعالي عليه نقل فرمودند. از مرحوم آية الحق عارف عظيم الشأن حاج آقا ميرزا علي آقاي قاضي رضوان اللّه تعالي عليه که فرمود: در نجف اشرف در نزديکي منزل ما، مادر يکي از دخترهاي افندي فوت کرد (افنديها سنّي‏هاي عثماني بودند که از طرف دولت عثماني در آن وقت که عراق در تحت تصرف آنها بود به مشاغل حکومتي اشتغال داشتند و بعد از جنگ بين المللي اول که دولت کفر بر اسلام غلبه کرد و کشور عثماني را تجزيه نمود عراق از تحت قيومت عثماني خارج شد). اين دختر در مرگ مادر بسيار ضجّه و ناله و بي‏تابي مي‏کرد و جدا متألم و ناراحت بود و با تشييع کنندگان تا قبر مادر آمد و آنقدر ناله کرد که تمام جمعيّت مشيّعين را منقلب نمود. تا وقتي که قبر را آماده و خواستند مادر را در قبر گذارند فرياد ميزد که من از مادرم جدا نمي‏شوم، هر چه خواستند او را آرام کنند مفيد واقع نشد. ديدند اگر بخواهند اجبارا دختر را جدا کنند بدون شک جان خواهد سپرد. بالاخره بنا شد مادر را در قبر بخوابانند و دختر هم پهلوي جسد مادر در قبر بماند ولي روي قبر را از خاک انباشته نکردند و فقط روي آنرا از تخته‏اي پوشانيدند و سوراخي هم براي قبر گذاردند تا دختر نميرد و هر وقت خواست بيرون آيد از آن دريچه و سوراخ بيرون آيد. دختر در شب اول قبر، پهلوي مادر خوابيد، فردا آمدند و سر پوش را برداشتند که ببينند بر سر دختر چه آمده است، ديدند تمام موهاي سرش سفيد شده است. گفتند، چرا اينطوري شده است؟ گفت: هنگام شب که پهلوي مادرم خوابيده بودم، ديدم دو نفر از ملائکه آمدند و در دو طرف مادرم ايستادند و يک شخص محترمي آمد و در وسط ايستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد او شدند و او جواب مي‏داد سؤال از توحيد نمودند، جواب داد: خداي من واحد است و سؤال از نبوّت کردند جواب داد، پيغمبر من محمد بن عبداللّه است، سؤال کردند امامت کيست؟ آن مرد محترم که در وسط ايستاده بود. گفت: لَسْتُ لَهُ بِامامٍ من امام او نيستم، در اين حال آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشيد من از وحشت و دهشت اين واقعه به اين حال که مي‏بينيد در آمدم. مرحوم قاضي رضوان اللّه تعالي عليه فرمود: چون تمام طايفه دختر سنّي مذهب بودند و اين واقعه طبق عقايد شيعه واقع شد، آن دختر شيعه شد و تمام طائفه او که از افندي‏ها بودند همگي به برکت وجود آقا علي و عقيده پيدا کردن دختر، شيعه شدند. حب علي حضرت سيّدنا الاعظم و استادنا الاکرم علاّمه بزرگوار حاج سيد حسين طباطبائي رضوان اللّه تعالي عليه نقل فرمود: در کربلا واعظي بود به نام سيد جواد که از اهل کربلاي معلي بود. و لذا او را سيد جواد کربلائي مي‏گفتند، او ساکن کربلا بود ولي در ايّام محرّم و عزا به اطراف و نواحي و قصبات دور دست جهت تبليغ و ارشاد مي‏رفت، نماز جماعت مي‏خواند و مسئله مي‏گفت و سپس به کربلا مراجعت مي‏نمود. يک مرتبه گذرش افتاد به قصبه‏اي که همه آنها سنّي مذهب بودند و در آنجا با پيرمردي که محاسن سفيد و نوراني داشت. برخورد نمود و چون ديد سنّي مذهب است از در مذاکره و صحبت وارد شد، ديد الا ن نمي‏تواند تشيّع را به او بفهماند چون اين مرد ساده لوح و پاک دل چنان قلبش از محبّت افرادي که غصب مقام خلافت را نموده‏اند سرشار است که آمادگي ندارد و شايد ارائه مطلب نتيجه معکوس داشته باشد. تا اينکه يک روز که با آن پيرمرد صحبت مي‏کرد از او پرسيد: شيخ شما کيست؟ (شيخ در نزد مردم عادي عرب بزرگ و رئيس قبيله را مي‏گويند) سيد جواد مي‏خواست با اين سؤال کم کم راه مذاکره را با او باز کند تا به تدريج ايمان در دل او پيدا شده و او را شيعه نمايد. پيرمرد در پاسخ گفت: شيخ ما يک مرد قدرتمندي است که چندين خان ضيافت دارد. (خان ضيافت به معناي مهمانسري است که در ميان اعراب مشهور است که با اين خانها، از هر کس که وارد شود خواه آشنا و خواه غريب پذيرائي مي‏کنند). چقدر گوسفند دارد، چقدر عشيره و قبيله دارد. سيد جواد گفت: به به از شيخ شما چقدر مرد متمکن و قدرتمندي است. بعد از اين مذاکرات پيرمرد رو کرد به سيد جواد و گفت شيخ شما کيست؟ گفت: شيخ ما يک آقائي است که هر کس هر حاجتي داشته باشد برآورده مي‏کند. اگر در مشرق عالم باشي و او در مغرب عالم و يا در مغرب عالم باشي و او در مشرق عالم، اگر گرفتاري و پريشاني براي تو پيش آيد اسم او را ببري و او را صدا کني فورا به سراغ تو مي‏آيد و رفع مشکل از تو مي‏کند. پيرمرد گفت: به به عجب شيخي است، شيخ خوبي است اگر اينطور باشد، اسمش چيست؟ سيد جواد گفت: اسمش شيخ علي است. ديگر در اين باره سخني به ميان نيامد مجلس متفرق شد و از هم جدا شدند. و سيّد جواد هم به کربلا آمد. امّا آن پيرمرد از شيخ علي خوشش آمده بود و بسيار در انديشه او بود. تا پس از مدت زماني که سيّد جواد به آن قريه آمد با عشق و علاقه فراواني که مذاکره را به پايان برساند و شيخ را شيعه کند و با خود مي‏گفت: مادر آن روز سنگ زير بنا را گذاشتيم و حالا بنا را تمام مي‏کنيم، مادر آن روز نامي از شيخ علي برديم و امروز شيخ علي را معرفي مي‏کنيم و پير مرد روشن دل را به مقام مقدّس ولايت آقا اميرالمؤمنين علي (ع) رهبري مي‏نمائيم. چون وارد قريه شد و از آن پيرمرد پرسش کرد، گفتند: از دنيا رفته است خيلي متأثر شد با خود گفت: عجب پيرمردي، ما به او دل بسته بوديم که او را به ولايت آقا علي و آل علي (عليهم‏السلام) آشنا کنيم، حيف از دنيا رفت بدون ولايت، ما مي‏خواستيم کاري انجام دهيم و پيرمرد را دستگيري کنيم، چون معلوم بود که اهل عناد و دشمني نيست القاآت و تبليغات سوء پيرمرد را از گرايش به ولايت محروم نموده است. بسيار فوت او در من اثر کرد و به شدّت متأثر شدم. بديدن فرزندانش رفتم و به آنها تسليت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبرش ببريد. فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدايا من در اين پيرمرد اميد داشتم چرا او را از دنيا بردي؟ خيلي به آستانه تشيّع نزديک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنيا رفت. از سر تربت پيرمرد باز گشتم و با فرزندانش به منزل پيرمرد آمديم. من شب را همانجا استراحت کردم، چون خوابيدم در عالم رؤيا ديدم، دري است وارد شدم، ديدم دالان طويلي است و در يک طرف اين دالان نيمکتي است بلند، و در روي آن دو نفر نشسته‏اند و آن پيرمرد سنّي نيز در مقابل آنها است، پس از ورود سلام کردم و احوالپرسي نمودم، ديدم در انتهاي دالان دري است شيشه‏اي و از پشت آن باغي بزرگ ديده مي‏شد. من از پيرمرد پرسيدم: اينجا کجاست؟ گفت: اينجا عالم قبر و برزخ من است. و اين باغي که در انتهاي دالان است متعلّق به من و قيامت من است. گفتم: چرا در آن باغ نرفتي؟ گفت: هنوز موقعش نرسيده است، اول بايد اين دالان طيّ شود و سپس در آن باغ بروم. گفتم: چرا طيّ نمي‏کني و نمي‏روي؟ گفت: اين دو نفر معلّم من هستند اين دو فرشته آسماني‏اند آمده‏اند مرا تعليم ولايت کنند، وقتي ولايتم کامل شد مي‏روم، آقا سيد جواد! گفتي امّا نگفتي (يعني گفتي که شيخ ما که اگر از مشرق يا مغرب عالم او را صدا زنند جواب مي‏دهد و به فرياد مي‏رسد اسمش شيخ علي است امّا نگفتي اين شيخ علي، آقا علي بن ابيطالب (ع) است) به خدا قسم همين که صدا زدم شيخ علي بفريادم رس، همين جا حاضر شد. گفتم: داستان چيست؟ گفت: چون از دنيا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نکير و منکر به سراغ من آمدند و از من سؤال کردند. مَنْ رَبُک وَ مَن نَبيُّک وَمَنْ اِمامُک؟ من دچار وحشت و اضطراب سختي شدم و هر چه مي‏خواستم پاسخ دهم به زبانم چيزي نمي‏آمد، با آنکه من اهل اسلام هستم، هر چه خواستم خداي خود را بگويم و پيغمبر را بگويم به زبانم جاري نمي‏شد. نکير و منکر آمدند که اطراف مرا بگيرند و مرا در حيطه غلبه و سيطره خود در آورده و عذاب کنند، من بيچاره شدم، بيچاره به تمام معني، و ديدم هيچ راه گريز و فراري نيست، گرفتار شده‏ام، ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتي: ما يک شيخي داريم که اگر کسي گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد يا در مغرب آن فورا حاضر مي‏شود و رفع گرفتاري از او مي‏کند. من هم صدا زدم: اي عليّ به فريادم رس. فورا علي بن ابيطالب اميرالمؤمنين (ع) حاضر شدند اينجا و به آن دو ملک نکير و منکر فرمودند: از اين مرد دست برداريد، او معاند نيست او از دشمنان ما نيست، اينطور تربيت شده، عقايدش کامل نيست چون سِعِه نداشته است. حضرت آن دو ملک را ردّ کردند و دستور دادند دو فرشته ديگر بيايند و عقايد مرا کامل کنند اين دو نفري که روي نيمکت نشسته‏اند دو فرشته‏اي هستند که به امر آن حضرت آمده‏اند و مرا تعليم عقايد مي‏کنند، وقتي عقايدم صحيح شد من اجازه دارم اين دالان را طيّ کنم و از آن وارد باغ گردم. سيد حميري در جلد دوّم الغدير صفحه دويست و هفتاد و چهار از عون نقل مي‏کند: که سيد اسماعيل حميري در مرضي که بهمان مرض فوت کرد. بعيادتش رفتم. عده‏اي از همسايه‏هاي عثماني مذهبش هم آمده بودند، سيد اسماعيل معروف به سيد حميري مردي خوش صورت و گشاده رو بود. وقتي که من وارد شدم در حال احتضار بود. در اين موقع نقطه سياهي در پيشانيش ظاهر شد، کم کم زياد شد تا اينکه تمام صورتش را فرا گرفت. شيعيان حاضر در مجلس از اين پيشامد محزون شدند و بر عکس ناصبي‏ها و سنّي‏ها خوشحال، و شروع بسرزنش کردند چيزي نگذشت که از همان محل نقطه سياه يک روشني پديدار گرديد. (بنقل ديگر در همان کتاب صفحه دويست و هفتاد و سه) سيد وقتي که تمام صورتش سياه شد سه مرتبه گفت: اَهکَذا يَفْعَلُ بِاَوْلِيائِکَ يا عَلي آيا با دوستان و محبين خودت اينطور معامله مي‏شود يا علي. در اين موقع نقطه سفيدي در صورتش پيدا شد. رفته رفته زياد شد تا تمام صورت سيد نوراني گشت و زبان او باز شد. شروع به لبخند نمود و اين شعر را در همانحال گفت: کَذَّبَ الزّاعمونُ اَنَّ عَليا لَنْ يُنْجي مُحِبَّهُ مِن هنات‏ دروغ گفتند آن کسانيکه خيال مي‏کنند علي (ع) دوستانش را از گرفتاريها نجات نمي‏دهد. سوگند به خدا داخل بهشت شدم و خداوند تمام گناهم را بخشيد اينک اي دوستان و اي محبين آقا علي، شاد باشيد و آن آقا را تاهنگام مرگ دوست بداريد و پس از او فرزندانش را يکايک با صفاتيکه براي آنها معين شده تشخيص دهيد و نسبت به آن بزرگوار نيز ولايت پيدا کنيد. تا زدم باده ز پيمانه تو يا مولا شده‏ام عاشق و ديوانه تو يا مولا از همان روز که تر شد لبم از باده عشق ساکنم بر در ميخانه تو يا مولا مست جام تو چنانم که شب و روز کنم سجده بر تربت خمخانه تو يا مولا شده‏ام رند و خراباتي و پيمانه بدست ز صفاي لب پيمانه تو يا مولا هيچ سودا نکنم سلطنت عالم را به گدائي در خانه تو يا مولا شمع بزم همه رندان قلندر گردد هرکسي شد پَرِ پروانه تو يا مولا تا نگردم ز تو يک لحظه جدا پيچيدم زلف خود را بدم شانه تو يا مولا پسر هارون هارون الرشيد پسري داشت به نام قاسم که برعکس پدرش انسان با تقوا و با ورع و زاهد و عاشق اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم‏السلام) و ولايت علي (ع) در دلش زياد بود. و کاري هم به کارهاي پدرش نداشت بلکه گاهي اوقات به کارهاي پدرش و کسانيکه در اطراف پدرش بودند اعتراض مي‏کرد. روزي هارون با وزراء نشسته بود، قاسم مؤتمن آمد و از کنارشان گذشت، جعفر برمکي بي‏اختيار خنده بلندي نمود. هارون سبب خنده را پرسيد. جعفر گفت: براي اين خنديدم که اين پسر آبروي تو را در برابر شاهان برده بعلت اينکه با اين لباسهاي مندرس و نشستن با طبقات فقير در شأن پسر سلطان نيست. هارون گفت او را به مجلس آوريد. آوردند گفت: پسرم تو را چه شده که با اين وضع رقت بار حرکت مي‏کني و مرا نزد سلاطين بي‏آبرو کردي؟ قاسم بدون تأمل گفت: پدر من چه کنم بجرم اينکه پسر خليفه هستم نزد اهل اللّه آبرو ندارم. خليفه لبخندي زد و گفت فهميدم تو چرا اين رقم زندگي مي‏کني براي اينکه تا بحال ترا منصبي نداديم، دنباله اين کلمات فرمان حکومت مصر را بنامش نوشت. قاسم گفت: بايد براي رضاي خدا مرا رها کني مرا با حکومت چه کار من مايلم تا عمر داشته باشم دقيقه‏اي از ذکر خدا غافل نشوم. وزراء گفتند حکومت با عبادت منافات ندارد هم حکومت کن و يک گوشه از قصر بعبادت مشغول شو. سپس همه تبريک مقام به او گفتند و بنا شد فردا صبح بيايد و فرمان از پدر گرفته بطرف مصر برود. شب پا به فرار گذاشت و ناپديد شد. مأمورين خليفه هر چه بجستجوي او رفتند ولي آثاري بدست نياورند مگر يک اثر پايش روي زمين ديده شد که تا لب آب آمده بود و معلوم نيست به آسمان رفته يا به زمين فرو رفته يا خود را بدريا انداخته. هارون بتمام حکام ولايات نامه‏اي نوشت که پسرم قاسم را هر کجا يافتيد محترمانه بطرف من روانه کنيد. از آن طرف در شهر بصره عبداللّه بصري ديوار خانه‏اش خراب شد به دنبال عمله‏اي مي‏گشت تا رسيد کنار مسجدي جواني را ديد که نشسته و قرآن مي‏خواند. گفت پسر حاضري خانه من کار کني و مزد بگيري. جوان گفت آري خدا بنده‏اش را آفريده که هم کار کند هم استراحت نمايد و هم عبادت کند. قبول کرد با يک درهم که فراد صبح بخانه عبداللّه کار کند. شروع بکار کرده. عبداللّه مي‏گويد شب شد ديدم اين جوان بقدر سه نفر کار کرده خواستم بيشتر به او مزد بدهم، قبول نکرد و يک درهم گرفت و رفت. فردا صبح بسراغش رفتم اثري از او نديدم از حالش. جستجو کردم گفتند اين جوان هفته‏اي يکروز کار مي‏کند و بقيه ايام هفته به عبادت مشغول است. صبر کردم هفته ديگر رفتم او را بخانه آوردم کار کرد و مزدش را گرفت و رفت، هفته ديگر رفتم او را بخانه خود براي کار بياورم گفتند مريض است و در فلان خرابه بستري مي‏باشد داخل خرابه شدم او را ديدم که در حال احتضار است کنار بالين او نشستم چشم باز کرد خود را به او معرفي کردم. گفت عبداللّه چون مي‏دانم مي‏خواهم بميرم خود را بتو معرفي مي‏کنم بدان من قاسم مؤتمن پسر هارون الرشيدم پشت پا بخانه پدر زده بفکر عبادت خدا به اين شهر آمدم. آخرين ساعت عمر من است وصيتهاي مرا گوش بده، قرآن مرا بکسي بده که برايم قرآن بخواند لباسهاي مرا به آنکس بده که قبري برايم تهيه کند و در اين حال انگشتري را از دست بيرون آورده و گفت اين انگشتري است که پدرم هارون بدستم کرده، برو بغداد روزهاي دوشنبه پدرم سواره از بازار عبور مي‏کند براي آن کسانيکه حاجتي دارند يا به آنها ظلمي رسيده است شخصا رسيدگي مي‏کند. نزد پدرم برو و اين انگشتر را به او بده و بگو پسرت قاسم در آخرين وصيت خود گفت: بابا معلوم است تو قدرت جواب در روز حساب و قيامت را داري اين انگشتر هم مال خودت باشد. عبداللّه مي‏گويد: هنوز وصيت او تمام نشده بود همينطور که مشغول حرف زدن بود حرکت کرد و صدا زد آقا خوش آمديد آقائي فرموديد. عبداللّه مي‏گويد: متحير ماندم کسي را نمي‏ديدم اين جوان با چه کسي صحبت مي‏کند جوان صدا زد عبداللّه برو کنار و مؤدب بايست آقايم علي بن ابيطالب (ع) است ببالينم تشريف آورده‏اند. گر طبيبانه بيائي بسر بالينم بدو عالم ندهم لذّت بيماري را آقا رسول اکرم (ص) فرمود: هيچ کس از شيعيان آقا علي (ع) از دنيا نمي‏رود مگر آنکه از حوض کوثر بکامش مي‏چشانند. و سقايش آقا علي است و هر کس که از دنيا برود آقا علي به ديدن و ملاقات او مي‏آيد. فرياد رس در کتاب مستدرک الوسائل مرحوم حاجي نور عليه الرحمه از يکي از مشايخ بزرگ نقل مي‏کرد که ايشان فرمود: در قريه ما مسجدي بود که متولي آن بنام محمد بن ابي‏اذينه بود اين جناب شيخ متولي مسجد و مدرس نيز بود و هر روز در وقت معين مسجد مي‏آمد و همآنجا نيز درس مي‏داد. روزي شاگردان هر چه منتظر شدند استاد نيامد دنبالش فرستادند و احوالش را پرسيدند گفتند شيخ بستري شده است همه بر خواستيم به عيادتش رفتيم ديديم شيخ در رختخواب افتاده و قطيفه‏اي سرتاپايش را پوشانيده است و ناله مي‏کند و فرياد مي‏زند سوختم سوختم. احوالش را پرسيديم؟ گفت: سرتاپايم مي‏سوزد مگر رانهايم. پرسيديم چطور شده سوخت؟ گفت: شب گذشته خوابيدم در عالم رؤيا ديدم قيامت برپا شده و جهنم را آورده‏اند. پل صراط را روي آن گذاشته تا مردم از روي آن بگذرند و من هم از کساني بودم که مي‏بايستي رد مي‏شدم، اوّل حرکتم خوب بود امّا هر چه بيشتر جلو مي‏رفتم سخت‏تر مي‏شد زيرپايم باريکتر مي‏شد و جهنم شعله‏ورتر مي‏شد. مثل قطعات کره موج مي‏زد آتش سياه زير پايم موج مي‏زد يک پايم مي‏خواست بيفتد با پاي ديگر خودم را نگه داشتم بالاخره کار بجائي رسيد که افتادم. شراره آتش مرا رو به پائين کشانيد چيزي نمي‏ديدم حيرت و ترس و اضطراب مرا گرفته هر چه دست اينطرف و آنطرف مي‏زدم بجائي نمي‏رسيد فريادرسي نبود. ناگهان بدلم گذشت مگر نه علي(ع) فريادرس است علاقه به علي (ع) کار خودش را کرد و گفتم يا علي (يا علي ادرکني) اي علي بفريادم برس. تا اين جمله را بر دل و زبانم گذرانيدم نور علي (ع) را بالاي سر خود احساس کردم سرم را بالا کردم ديدم آقا اميرالمؤمنين علي (ع) روي صراط ايستاده است و به من فرمود: دستت را به من بده دست دراز کردم آقا علي (ع) دست شريف و مبارک را جلو آورد آتش کنار رفت دست لطف و عنايت آقا علي (ع) آمد و مرا از جاذبه آتش گرفت و بالا آورد دست روي رانهايم کشيد. وحشت زده از خواب بيدار شدم تمام بدنم مي‏سوخت جز همان جائي را که آقا علي اميرالمؤمنين (ع) دست گذارده بود. قطيفه را کنار زد فقط قسمتهائي از رانش سالم بود، بقيه بدنش همه تاول زده بود و سه ماه معالجه مي‏کرد تا خوب شد و هر وقت در مجلسي از او سؤال مي‏کردند و شرح ماجرا را مي‏گفت از هول تب مي‏کرد. سراي سرقت مرحوم عالم جليل القدر حضرت آية اللّه شيخ علي اکبر نهاوندي رضوان اللّه تعالي عليه در کتاب شريف خزينة الجواهر صفحه ششصد و يک از يکي از ثقات ساکن نجف اشرف نقل فرموده‏اند که زني بزيارت آقا اميرالمؤمنين علي (ع) آمد که جهت خرج و مخارج خود دوازده تومان آورده بود، اتفاقا بعد از چند روز رفيقش و همسفرش پولهايش را به سرقت برد. آن زن بيچاره وقتي که آمد جهت مخارج روزانه‏اش پول بردارد ديد پولي در کار نيست خيلي منقلب و مضطرب شده. خدايا در اين شهر غريب و بي‏کس چه کار کنم؟! خدايا من فردي آبرومندم، بفريادم برس، خلاصه راه چاره را در اين ديد که خدمت فريادرس بيچارگان آقا علي (ع) برود و خواسته‏اش را با آقا اميرالمؤمنين (ع) در ميان گذارد. زن درمانده آمد حرم آقا علي (ع) و کنار ضريح و عرض مي‏کند يا علي پولها را به هزار مشقّت و سختي بدست آوردم که بزيارت شما بيايم و حال در اين شهر غريب و وامانده‏ام... و الان اين پول را از شما مي‏خواهم. بعد از درد دل به خانه برگشت ديد همسفرش دست و پايش شل و فلج و دهانش کج گرديده. زن ناراحت شده و از همسفرش پرسيد چه شده چرا اينطوري شدي؟ گفت بيا پولت را بگير که امام علي (ع) مرا زد. بيا و مرا ببخش، آن زن پولها را گرفت و آن زن سارقه را بخشيد و از آن پول استري خريد که در صحن مقدّس آقا علي (ع) آب بکشد و قدري را خرج کرد. زن سارقه توبه نمود و بوسيله توسل به حضرت علي (ع) شفا يافت. دختر شفا يافته دانشمند محترم جناب آقاي محمد مهدي تاج لنگرودي واعظ در کتاب توسلات يا راه اميدواران نقل فرموده‏اند: مطلبي که ذيلاً از نظر خوانندگان مي‏گذرد مربوط به شفاي دختر مريضي است که بعد از ياءس از اطباء حاذق بغداد از عنايات مولاي متقيان علي (ع) بهره مند شده و اصل قضيه بانشاء يکي از تجار محترم طهران (حاج سيد احمد مصطفوي قمي) فرزند حاج سيد علي آقاي قمي که خود شاهد قضيه بودند نگارش يافته که ذيلاً مي‏خوانيم. اگر اشتباه نباشد ظاهرا در سال هزار و سيصد و سي و چهار شمسي که در اعتاب مقدسه مشرف بودم موضوع شفاي دختر مريضي را متواترا شنيدم و براي تحقيق از چگونگي آن کوشش کردم و با پدر دختر ملاقات کردم و باتفاق پدر بمنزل ايشان رفتم و اظهارات پدر را مشروحا نوشتم و به امضاء پدر رساندم و آن اين است. آقاي حاج جواد که يکي از تجار متدين شيعه مذهب و در بغداد مغازه بزرگي دارد که انواع رنگ معامله مي‏کند. محل مغازه در خيابان جنب بازار سوق الصفافير است خانه ايشان قبلاً در کاظمين بوده و در امور خيريه هم موفق بوده و فعلاً در کوچه مقابل مغازه، سکونت دارد. حقير باتفاق يکي از آشنايان بمغازه وي رفتيم و از چگونگي شفاي دختر تحقيق نموديم که ما را به منزل بردند و قضيه را اين چنين اظهار داشتند دختر من که الساعه در همين منزل است در چهارده سالگي با پسر خواهرم که در حجره‏ام کار مي‏کند تزويج کرد و قرار بود که چند ماه بعد از عقد مراسم عروسي صورت گيرد. بهمين منظور هم مادر دختر مشغول تهيه جهيزيه شدند ولي بعد از مدّت کوتاهي دختر مريض شد و کم کم مرض طولاني شد و من از هيچگونه خرجي خودداري نکردم و اطباء حاذق و درجه اول را براي معالجه او آوردم ولي متاسفانه مؤثر واقع نشد و هر روز به ضعف و ناتواني وي اضافه مي‏شد تا چهار سال مرض او طول کشيد، او يک پوست و استخوان فقط بود. کمترين قدرت و حرکتي نداشت حتي قدرت آنکه چشم باز کند و کسي را ببيند نداشت ولي مادرش پلک‏هاي چشم او را بلند مي‏کرد تا بتواند ببيند. خوراک دختر فقط يک زرده تخم مرغ بود که مادر تدريجا در گلوي او ميريخت و گاهگاهي مادرش او را مثل طفل بغل مي‏کرد و نقل و انتقال مي‏داد و پيوسته از شدّت علاقه با حالت تاثرآميز غير قابل وصفي کنار دختر مي‏نشست و نيز براي آخرين دفعه طبيب مخصوص خانواده فيصل (خانواده سلطنتي) را با ويزيت زيادي آوردم ولي متاسفانه او با ديدن دختر بدون کمترين تامل و معاينه بيرون رفت و اصلاً نسخه‏اي هم ننوشت. همه قطع اميد از حيات و زندگي او نمودند ولي با تمام اين احوال مادر دختر به هيچ وجه نمي‏تواند و حاضر نيست از دختر تازه عروس خود قطع اميد کند، روزهاي بيست و سه و بيست و چهار شعبان المعظم بود که مادر دختر مصمم شد که براي شفاء او را بحرم مطهر اميرالمؤمنين علي (ع) ببرند، اين تصميم و تقاضاي مادر اسباب تعجب من بود زيرا دختر را چگونه مي‏شود برد ولي در مقابل اراده و تصميم و تقاضاي مادر که با يکدنيا عشق و علاقه و اميد مي‏خواهد اين عمل را انجام دهد تسليم شدم و يک اتومبيل سواري تهيه کردم بدر منزل آوردم مادر دختر و شوهر دختر او را در اتومبيل گذاشتند و از راه کربلا حرکت کردند و شب در کربلا توقف نمودند. روز بعد عازم نجف شدند، وقتي که وارد شدند معلوم شد که نصري سعيد نخست‏وزير عراق در حرم مشرف است و کسي حق تشرف ندارد لهذا مستقيما مسجد کوفه رفتند و شب را بنجف مراجعت کرده. دختر را بغل کرده و آوردند در حرم شاه ولايت کنار ضريح خواباندند، مادر هم با حال توسل پهلوي دختر نشسته بود و متصل عرض حاجت مي‏کرد. ناگهان ديد که دختر چشم را باز کرده مادري که مي‏دانست دختر قدرت چشم باز کردن ندارد و بايد پلک چشم را با دست بالا ببرد ولي الان بدون کمک ديگري چشم باز کرده روح اميد بيشتري در وي ايجاد و با حضور قلب بيشتري توجه پيدا کرد و متوسل بود، تا اينکه تدريجا حرکات بدن دختر زياد مي‏شود و در همان شب آنقدر مشمُول عنايت حق و توجه آقا حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) مي‏شود که دختر با معاضدت کمک مادر اطراف ضريح مقدّس طواف مي‏کند. مادر با يک دنيا مسرت مي‏خواست فرياد بکشد و مردم را از اين لطف و عنايت خبردار سازد ولي شدّت خود را کنترل مي‏کند که اگر زوار متوجه شوند ممکن است هجوم زوار دختر را هلاک کند. شب را در نجف توقف مي‏کند فردا صبح دختر با پاي خود بحرم مطهر مشرف مي‏شود و از حرم بيرون آمده مستقيما عازم بغداد مي‏شود. (تا اينجا شرح مطلب بزبان پدر دختر بود،) آن روز که در منزل حاج جواد بودم، سيزدهم ماه رمضان بود، دختر با کمال سلامت تمام روزه‏هاي ماه رمضان را گرفته و تا امروز يک ختم قرآن خوانده بود. شفا در ماه رجب عبداللّه ابن‏بطوطه يکي از علماء اهل سنّت در سفر نامه خود که به رِحلَه ابن‏بطوطه معروف و مشهور است. در بيان ورود خود از مکه بنجف اشرف چنين مي‏نويسد. اهل نجف اشرف رافضي (شيعه) هستند و از براي روضه مبارکه علي (ع) کراماتي قائلند، از جمله اينکه در شب بيست و هفتم ماه رجب که نام آن شب در نجف به لَيْلَة المَحياء معروف است. و از عراقين و خراسان و بلاد فارس و روم زمين، مريضهاي درمانده و بي‏معالجه و گَرها و مفلوجين را به اينجا مي‏آورند و قريب به سي يا چهل نفر در اينجا جمع مي‏شوند و بعد از عشاء اين مبتلايان را کنار ضريح مقدّس آورده و مردم هم جمع مي‏شوند به انتظار بهبودي و شفا شب را تا صبح بسر مي‏برند. تماشاچيان بعضي‏ها نماز مي‏خوانند و بعضي‏ها تلاوت قرآن مي‏کنند و بعضي‏ها بتماشاي روضه مبارکه صحن و حرم و بارگاه مشغول مي‏شوند. تا اينکه نصف يا دو ثلث از شب مي‏گذرد. بعد مشاهده مي‏شود که اين زمين گيران که حرکت نمي‏کردند بر مي‏خيزند در حاليکه صحيح و سالم و تندرست مي‏باشند و علتي در آنها وجود ندارد و صداي لااله الا اللّه، محمد رسول‏اللّه علي، ولي اللّه و صلواتشان بلند مي‏شود و اين امري است که مشهور و مستفيض و من آنشب را در آنجا درک نکردم ولي از مردم موثق که اعتماد به آنان داشتم شنيدم و هم ديدم در مدرسه‏اي که مهمانخانه آن حضرت است. سه نفر زمين گير قادر بحرکت نبودند. يکي از آنها اهل روم و ديگري از اصفهان و سيمي از خراسان بودند، از آنها پرسيدم که چگونه است که شما خوب نشده‏ايد و اينجا مانده‏ايد گفتند ما شب بيست و هفتم نرسيديم و همينجا مانده ايم تا شب بيست هفتم سال آينده که شفا بگيريم و روانه خانه و کاشانه خود گرديم. امام شيعيان علي، پناه انس و جان علي ضياء ديدگان علي علي علي علي علي علي‏ توئي که در جهان دل، شدي ره نجات دل ز لطف تو شدم خجل علي علي علي علي علي‏ کمال هر بشر، ز خوي تو دهد خبر مرا به عشق خود نگر، علي علي علي علي‏ بکنج غم نشسته‏ام، چو مرغ پر شکسته‏ام چو دل بتوبه بسته‏ام علي علي علي علي‏ منم که در هواي تو، بميرم از براي تو ز دل کشم نواي تو، علي علي علي علي‏ مرا ز تن توان گذشت ز پيريم جوان گذشت ز جان ره امان گذشت، علي علي علي علي يا علي خلصني زيد نساج مي‏گويد: در کوفه ساکن بودم و همسايه‏اي داشتم که روزهاي جمعه جايي مي‏رفت و من نمي‏دانستم کجا مي‏رود مي‏گويد يک روز به او گفتم، روزهاي جمعه کجا مي‏روي؟ گفت: من به نجف براي زيارت علي (ع) مي‏روم. گفتم: اين هفته که خواستي بروي، مراهم با خود ببر. گفت: بسيار خوب.من روز جمعه داخل خانه معطل شدم ولي نيامد. بلند شدم به درخانه‏اش رفتم و در زدم، عيالش عقب در آمد و گفت: کيه؟! گفت به زنش گفتم: بنا بود آقا بياد مرا خبر کند برويم نجف! گفت: لابد يادش رفته، و فراموش کرده است. با خودم گفتم مي‏روم، آمدم رسيدم نزديکي‏هاي مسجد حنّانه، نزديکي اين مسجد يک چاهي معروف است که اين چاه، همان چاهي است که شب‏ها علي (ع) مي‏آمد و سرش را تا ناف توي اين چاه مي‏کرد و درد دلش را به چاه مي‏گفت. گفت: يک وقت ديدم رفيق ما لب اين چاه ايستاده، سطل انداخته توي چاه آب بکشد و غسل بکند. پشتش طرف من بود نگاه کردم ديدم يک زخمي روي شانه راستش است به اندازه يک وجب. تا رويش را برگرداند و ديد من مي‏آيم و اين زخم شانه‏اش را ديدم خيلي ناراحت شد، رفتم سلامش کردم، فلاني بنا بود، مرا هم خبر کني و منم بيايم؟! گفت: يادم رفت. گفتم: اين زخم روي شانه‏ات چيست؟! گفت چه کار داري، خيلي اصرارش کردم، گفت: تا زنده‏ام به کسي نمي‏گوئي؟! گفتم: نه! گفت: فلاني! ما ده نفر بوديم و هر شب مي‏رفتيم سر راه مردم را مي‏گرفتيم و دزدي مي‏کرديم، گفت: يک شب منزل يکي از رفقاء مهمان بوديم آنقدر به من مشروب دادند خوردم. بعد از مهماني به خانه آمدم در ميان خانه مست ولايعقل افتاده بودم، يک وقت عيالم شمشيرم را آورد به دستم داد و گفت: آي مرد فردا شب رفقاي تو بخانه ما مي‏آيند، هيچي نداريم، بلند شو بُر سر راه بگير و چيزي پيدا کن و بياور. گفت: من نصف شب حرکت کردم آمدم دم دروازه کوفه، نم نم باران هم مي‏آمد گاهي هم رعد و برق جستن مي‏کرد، يک وقت برقي جستن کرد و وسط راه را نگاه کردم ديدم دو سياهي مي‏آيد، گفتم الحمدللّه نااميد بر نمي‏گردم. يک مقداري گذشت، برق ديگري جستن کرد اين دو نفر نزديکتر شده، ديدم زن هستند، گفتم: زور يک مرد به دو زن بهتر مي‏رسد اگر دو مرد بودند کارم مشکل‏تر بود، نزديکتر آمدند يک برق ديگر جستن کرد، نگاه کردم و ديدم يکي از آنها پير و ديگري يک دختر جوان و بسيار زيبا، شيطان مرا وسوسه کرد، رفتم جلو، آنچه طلا و خلخال و نقره و لباس داشتند از اينها گرفتم تا خواستم دست خيانت طرف دختر دراز کنم يک وقت پير زن به التماس افتاد و خودش را روي قدمهايم انداخت و گفت: اي مرد: هر چه طلا و لباس زيور داشتيم بُردي نوش جانت بُرو، ولي دست درازي به طرف اين ناموس نکن! مي‏داني چرا؟! براي اينکه اوّلاً اين دختر يتيمه است، مادر ندارد و فردا شب هم زفاف اين دختر است و من خاله اين دختر هستم. اين دختر، امشب خيلي به من اصرار کرد و گفت خاله جان! من فردا شب به خانه شوهر مي‏روم و مشکل مي‏دانم به اين زوديها به من اجازه بدهند تا بروم قبر علي (ع) را زيارت کنم. امشب مي‏خواهم او را براي زيارت به نجف ببرم ولي حالا تصادف و اتفاق توي راه به ما برخورد کردي، هر چه داشتيم بردي نوش جانت. ولي با حيثيت و شرف ما بازي نکن!! هر چه اين پيره‏زن بيچاره التماس کرد، در من اثر نکرد و گفت: گوش اگر گوش من و ناله اگر ناله تو آنچه البته بجايي نرسد فرياد است‏ گفتم: فايده‏اي ندارد. ديدم خيلي پافشاري مي‏کند، يک شمشير حواله پير زن کردم، ترسيد و بيچاره کنار رفت، نشستم و دختر را تهديد کردم تا تسليم بشود، همين جور که نشسته بودم يک وقت ديدم دختر رويش را به طرف حرم اميرالمؤمنين برگردانيد (اي بميرد آن دلي که عقيده ندارد به آل محمد(ص)) و صدا زد يا علي خَلِّصْني اي علي خلاصم کن. گفت: يک دفعه ديدم صداي سُم اسب مي‏آيد سواره‏اي کنار ما ايستاد و به من تندي کرد و صدا زد؛ اي بي‏حيا دست از اين دختر بردار. گفت: از آن غروري که در من بود گفتم: اوّل خودت را از دست من خلاص کن بعد شفاعت اين دختر را بکن. گفت: تا اين جسارت را کردم يک شمشيري حواله شانه من کرد، مثل فواره خون مي‏آمد بي‏حال روي زمين افتادم ولي گوشهايم مي‏شنيد که آقا به آن پيرزن و دختر مي‏فرمايد: طلاها و لباسها و خلخالها را برداريد از همينجا برگرديد، علي زيارت شما را قبول کرد. گفت: يک وقت ديدم پيره‏زن صدا زد: اي آقا تو که جوانمردي کردي و ما را از دست اين ظالم نجات دادي، محبّت ديگري هم به ما بنما، چند قدمي همراه باش تا کنار قبر علي که آرزوي زيارت آقا به دل اين دختر نماند. يک وقت شنيدم آن آقا صدا زد: آي زنها مي‏خواهيد نجف برويد خاک را زيارت کنيد يا علي را؟! جواب دادند: آقا جان چون آقا اميرالمؤمنين را در آنجا دفن کردند مي‏رويم تربت پاکش را زيارت کنيم. صدا زد: آي زنها من اميرالمؤمنينم! يک وقت ديدم ديگر کسي نيست. (ولي بعضي از کتب نوشته‏اند گفت: من تا متوجه شدم که او آقا علي بن ابيطالب (ع) است. از کار خود پشيمان شدم. فورا خودم را به پاي حضرت علي (ع) انداختم عرضکردم آقا من توبه کردم مرا ببخش حضرت فرمود: اگر واقعا توبه کرده باشي خدا مي‏پذيرد. عرضکرم: آقا اين زخم خيلي مرا آزار مي‏دهد. آن حضرت مشتي خاک برداشت و بر پشت من زد. زخم من خوب شد ولي اثر آن براي هميشه بر پشتم باقي ماند). آي گرفتارها حلال مشکل‏ها علي (ع) است علي علي علي جان ما صوفي نيستيم ما شيعه‏ايم، اصلاً علي مال ماست، علي علي علي جان به کوري چشم آنهايي که مي‏خواهند نام علي (ع) را از اين زبانهايتان بگيرند شب و روز دم خانه علي و بچه‏هايش برويم و صدايشان بزنيم و زمزمه کنيم. هر چه ره طي مي‏کنم ورد زبانم يا عليست بلبل آسا سوي گل آه و فغانم يا عليست‏ اي پناه دل شه مردان علي مولاي دين هر کجا رفتم ز پا تاب و توانم يا عليست‏ پاي صبرم بشکند گرسنگ محنت در جهان خم نگردد قامتم چون قوت جانم عليست‏ هر کجا مي‏زنم از عشق تو اي نازنين شور و غوغاي تو و آه وفغانم يا عليست‏ بلبل گلزار عشقم تا بجسمم جان بود بهر ديدار رخ صاحب زمانم يا عليست‏ عمر شيرين طي شود هرگز ننالم در جهان شادي دل با غم فصل خزانم يا عليست‏ هر چه نوشم در جواني با غم عشق تو من سفره مردانگي از آب و نانم يا عليست‏ گر چه ديوانه ترا قسمت بود فرزانگي نام نيکت تا ابد اي مهربانم يا عليست تصميم نبش قبر صاحب مناقب مرحوم ابن‏شهر آشوب رضوان اللّه تعالي عليه فرمود: داود بن علي از افراد صاحب نفوذي بود که در سال صد و دوازده هجري تصميم گرفت قبر آقا علي (ع) را نبش کند بخاطر آن عداوت و دشمني که با آقا اميرالمؤمنين (ع) داشت امّا نمي‏دانست که قبر مطهر کجاست. خلاصه پس از تحقيق و تفحص قبر مطهر را پيدا کرد و موضع کندن قبر مطهر را بغلامش (جمل) نشان داد و به او دستور داد که شبانه قبر مطهر حضرت را نبش کند و قصدش از اين کار اهانت به ساحت مقدّس آقا علي اميرالمؤمنين (ع) بود. هنگام شب غلام شروع به کندن قبر مطهر کرد که ناگهان از محل قبر مبارک صدائي وحشتناک بلند شد که بيهوش افتاد، داود غلامش را تا به منزل آورد از دنيا رفت. داود وقتي اين واقعه را ديد از ادامه نبش قبر و اراده ناپاکش صرف نظر کرد. هر چه خواندم از علي سرمايه توحيد من شد من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را مکتب پيغمبران را او معلم بود و منهم در جمال پاک او ديدم جمال انبياء را تبرک به نام علي‏ صاحب کتاب منتخب التواريخ نقل کرده پادشاهان آل بويه و ديلم و عضد الدوله و رکن الدوله و آلب ارسلان و فرزندش ملکشاه شيعه و مروّج مذهب تشيّع بودند و علاقه عجيبي نسبت به آقا اميرالمؤمنين علي (ع) داشتند و علتش هم اين بود که در تمام جنگها پيروز مي‏شدند چون دستور داده بودند که بر تمام دسته‏هاي شمشير سربازان خود و روي پرچمها نام گرانقدر وصي پيغمبر آقا علي (ع) راحک و نقش کنند يعني با ياد و نام علي (ع) به نبرد مي‏رفت و غالب مي‏گرديد براي همين هم بود که در هر جنگي حمله مي‏کردند هميشه پيروز بودند زيرا با نام آقا علي (ع) تبرک جسته و با نام آن حضرت شروع به جنگ مي‏کرد و بر دشمنان غالب مي‏گشتند و اين پادشاهان محبت و دوستيشان به نام مقدّس آقا علي (ع) زياد بود. من بنده توام به خداي تو يا علي دل بسته‏ام به مِهر و وفاي تو يا علي‏ جان مي‏دهم به شوق لقاي تو يا علي امروز زنده‏ام به ولاي تو يا علي‏ گريه مفسر قرآن اعمش مفسر بزرگ قرآن و محدث معروف قرن دوم هجري قمري در حالِ مرگ بود. قاضي القضاة کوفه و ابوحنيفه به عيادتش رفتند. ابوحنيفه احوال او را پرسيد، اعمش گفت: دستم از عمل خير کوتاه است. يک مرتبه اعمش گريه‏اش گرفت ابوحنيفه گفت: گويا فهميده اي که روز آخر عمرت است و گناهان زيادي کرده اي. امّا بزرگترين گناه تو اين است که در شاءن حضرت علي (ع) و اهل بيت او حرف‏هاي زيادي زده اي و از آنان تعريف بسياري نموده‏اي. حالا بيا و از حرفهايي که در مورد آنها گفتي توبه کن تا خداوند ترا بيامرزد. اعمش گفت: مگر من درباره آن حضرت چه گفته‏ام؟ ابوحنيفه گفت: تو گفته‏اي حضرت علي (ع) بهشت و جهنم را بين مردم تقسيم مي‏کند اعمش از خانواده‏اش خواست که او را بلند کنند. او را بلند کردند و نشست رو به ابوحنيفه کرد و گفت: اي يهودي! آيا به من ايراد مي‏گيري؟ قسم بخداي عالم، به چند واسطه از رسول خدا(ص) شنيدم که فرمود: يا علي، تو کنار آتش جهنم مي‏نشيني و آتش در اختيار توست. مردم از کنار تو رد مي‏شوند، هر که را که تو دستور دهي آتش به او کاري ندارد وگرنه آتش جهنم او را خواهد گرفت و او را در دوزخ خواهد انداخت. جبرئيل آمد بوحي عشق و بر خواند آفرينم گفت بر گو مدح شاه دين اميرالمؤمنينم‏ آفتاب از آسمان بر شد که بوسد آستانم ديد چون يکذره در دل مهر آن سلطان دينم‏ بنده عشقم که بر شاهان عالم تاج بخشم تا گداي درگه آن خسرو ملک يقينم‏ عاشق روي نگارم مست آن چشم خُبارم و ز فراقش اشگبارم عاشقم زار و حزينم‏ چون ز عشق يار مستم سر خوش از جام اَلستم ساقيا جامي دگر زان طرفه آب آتشينم‏ تا بمستي فاش سازم سِر هشياران عالم عالمي شيرين دهان گردد ز کلک شکرينم قبر آقا علي‏ شيخ مفيد رضوان اللّه تعالي عليه در کتاب ارشادش نقل کرده: (حضرت علي (ع) را شب هنگام و مخفيانه به خاک سپردند، زيرا خوارج و دشمنان آن حضرت، اگر از محلّ دفنِ حضرت اطلاع پيدا مي‏کردند ممکن بود کارهاي ناشايستي انجام دهند. نجف اشرف در ابتدا نيزار بود و بعد خشک گرديد. قبرستان کوفه نزديک نجف و قبر اميرالمؤمنين (سلام اللّه عليه) بر فراز يک بلندي قرار داشت ائمه (عليهم‏السلام)، هر چند وقت يکبار مخفيانه به زيارت اميرمؤمنان علي (ع) مي‏رفتند. تا اينکه امام باقر و امام صادق (عليهاالسلام) قبر آن حضرت را به بعضي از خواص اصحاب خود نشان دادند). وقتي که حکومت (بني عبّاس) به هارون الرشيد رسيد. روزي به کوفه آمده بود و گفت مايلم که امروز به شکار بروم. سگ‏ها و بازهاي شکاري بحرکت در آمدند و به طرف بيابان به راه افتادند. پس از مدتي به گلّه‏اي آهو رسيدند. سگها بر روي زمين و بازها از هوا به آهوان حمله کردند. آهوها فرار کرده و برفراز تپّه اي رفتند. سگها در تعقيب آنها به تپّه رسيدند امّا در دامان تپه‏ها ماندند و بالا نرفتند بازها هم از حرکت باز ايستاده و پس از مدّتي باز گشتند. هارون از اين حادثه به شگفت آمد. مدّتي گذشت، آهوان احساس آرامش کردند و از تپه پائين آمدند. هارون دوباره دستور داد که سگها و بازها را آزاد کنند با شروع حمله سگها، آهوان دوباره به تپّه پناهنده شدند و سگها در دامان تپه ماندند. هارون بيشتر متعجب شد. فهميد که به مکان عجيبي آمده است دستور داد در آن اطراف بگردند و کسي را که آن مکان را بشناسد پيدا کنند. پيرمردي را در آن حدود ديدند او را به نزد هارون آوردند. هارون از او پرسيد اينجا چه خبر است؟ پيرمرد ابتدا مي‏ترسيد پاسخ بدهد. پس از اينکه مطمئن شد که خطري در بين نيست گفت: روزي با پدرم به اينجا آمدم. پدرم مي‏گفت: حضرت امام صادق (ع) فرمود: قبر آقا علي اميرالمؤمنين (ع) در اينجاست. هارون دستور داد که بقعه و زيارتگاهي در آنجا درست کنند (پس از او به مرور ايام ديگران در تعمير و تکريم آنجا کوشيدند. به ويژه در زمان حکومت آل بويه که شيعه و ايراني بودند بناي با شکوهي در آنجا ساخته شد و نادرشاه آن را طلاکاري نمود). علي ايمان، علي قرآن، علي در هر عمل ميزان علي بر انس و جان شاهد، علي روز جزا حاسب‏ به خلوتگاه الاّ هو، صراط مستقيم است او ولاي او بُوَد، شرط قبول توبه تائب‏ حريم کعبه همچون جسم بي‏جان بود پيش از اين خدا از نفخه رحمت، دميدش روح در قالب‏ حريم کعبه پيش از اين، که بي‏نام و نشان بودي ز لوح يا علي امشب معين شد ورا صاحب‏ اميرالمؤمنين فاروق و صديق است القابش نباشد سارق القاب او، جز کافري کاذب‏ علي پيروز ميدانها، علي شبگرد ويرانها علي مافوق انسانها علي مطلوب هر طالب يار علي‏ رُشَيد هَجَري از ياران فداکار و مداح آقا اميرالمؤمنين علي (ع) بود.روزي آقا علي (ع) به او فرمود: پس از شهادت من (ابن‏زياد) ترا دستگير مي‏کند. و مي‏گويد که به من دشنام بدهي تو در آن هنگام چه مي‏کني؟ رُشَيد عرض کرد: مادرم به عزايم بنشيند من زنده باشم و کسي جرئت کند به شما چنين اسائه ادب کند. حضرت فرمود: اگر به من دشنام ندهي دست و پا و زبانت را مي‏برند و تو را مي‏کشند. رُشَيد گفت: من هم در راه خدا صبر مي‏کنم. و تا بتوانم از فضائل و مناقب و مدح شما را بجاي آورم بگذار بخاطر تو يا علي دست و زبان و جانم را از من بگيرند تو را از من نگيرند دست و زبان و پا و جان در راه شما دادن چيزي نيست. حضرت فرمود: اگر چنين کني، در روز قيامت با من محشور مي‏شوي و در کنار ما خواهي بود. چندين سال بعد، رُشَيد را دستگير کردند و به نزد ابن‏زياد بردند. وي در اين هنگام حاکم کوفه بود. ابن‏زياد از رُشَيد پرسيد: شنيدم مدح و منقبت مولايت علي (ع) را مي‏کني؟ رشيد فرمود: بله خدا به ما توفيق داده که هميشه در حال عبادت و ذکر باشيم. ابن‏زياد گفت مولايت درباره من به تو چه گفته است. رُشَيد فرمود: مولايم فرموده که تو قاتل من هستي. دست و پا و زبان مرا مي‏بري و مرا به شهادت مي‏رساني. ابن‏زياد گفت: براي اينکه بداني علي به تو دروغ گفته و سخنان او همه کذب از آب در آمده تو را آزاد مي‏کنم. سپس دستور داد که وي را آزاد نمايند. وقتي رُشَيد از کاخ بيرون رفت، يکي از نزديکان حاکم به او گفت: رُشَيد مرد خطرناکي است. او مداح اميرالمؤمنين علي (ع) است و مردم را بر ضد تو و حکومت به شورش وا مي‏دارد. ابن‏زياد دستور داد که دوباره وي را دستگير نمايند. وقتي وي را آوردند، دستور داد که دست و پايش را ببرند، امّا زبانش را سالم نگهدارند، تا حرف علي (ع) راست از آب در نيايد. وقتي دست و پايش را بريدند، او را رها کرده و رفتند دختر رُشَيد خود را به جسد نيمه جان پدر رسانيد و گفت: پدر سوزش دردت چطور است: رُشَيد فرمود: دلم خوش است که در راه مولايم اين طور شدم. مرا بخانه ببريد. وقتي او را بخانه بردند، به بستگان و مردم خبر دادند که هر کس مي‏خواهد از اسرار و اخبار اميرالمؤمنين علي (ع) با خبر شود به خانه رُشَيد برود. مردم در خانه او جمع شدند و رُشَيد با آخرين رمق خود از فضائل و حقانيّت حضرت علي (ع) براي مردم صحبت کرد. وقتي اين خبر به گوش حاکم ستمگر رسيد، دستور داد زبانش را ببرند تا وي نتواند سخن حق را بگوش مردم برساند. دستور عملي شد و همان شب رُشَيد بشهادت رسيد تا به خاطر دوستي حضرت علي (ع) با حضرتش محشور شود. خانه و زادگاه تو، بيت خداست يا علي چهره دلگشاي تو، قبله نماست يا علي‏ زمزمه ولايتت سوره مؤمنون بود روز نخست برلبت ذکر خداست يا علي‏ بردهن تو مصطفي، بوسه زد از تبسّمت خنده تو، شکوفه عشق و صفاست يا علي‏ در عجب است عالمي از نهج‏البلاغه‏ات چشمه گفته‏هاي تو، آب بقاست يا علي‏ رحمت حق ولاي تو، ياور تو خداي تو هر که ز حق جدا بُوَد از تو جداست يا علي‏ نغمه آسمانيت، سينه به سينه منعکس در همه جا، به هر زمان، اين چه نواست يا علي بني اميه بني اميّه بقدري نسبت به علي (ع) دشمني و کينه داشتند که در بالاي منبرها، به ساحت مقدّس حضرتش جسارت کرده و او را سب و لعن مي‏کردند و اين بدعت از ناحيه معاويه شروع شد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموي) ادامه داشت (يعني حدود بيش از شصت سال) تا آنجا که مي‏نويسند؛ در زمان خلافت عبدالملک (پنجمين خليفه اموي) روزي يکي از علماء در مسجد دمشق، موعظه مي‏کرد، ناگهان در وسط گفتارش مقداري از فضائل حضرت علي (ع) را به زبان آورد. عبدالملک گفت: عجبا هنوز مردم علي (ع ) را فراموش نکرده‏اند. دستور داد زبان آن عالم رباني را بريدند. شاعر در اين مورد چه زيبا گفته: اَعْلَي الْمَنابِر تُعْلِنُونَ بِسَبِّهِ وَ لِبسَيْعِهِ نُصِبَتْ لَکُرْ اَعْوادُها بر فراز منبرها آشکارا به علي (ع) ناسزا مي‏گويند، با اينکه چوبهاي اين منبرها، با شمشير و مجاهدات علي (ع) نصب گرديد و درست شد. عمر بن عبدالعزيز عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموي) در ميان خلفاي بني اميه نيک سرشت و عدالتخواه بود، او علاوه بر کارهاي مهمّي که در دوران خلافتش انجام داد، دو کار مهم نيز با طرح و تاکتيک خاصي، انجام داد، يکي اينکه سب و لعن اميرالمؤمنين علي (ع) را ممنوع کرد. دوم اينکه فدک را به نواده‏هاي حضرت زهرا (عليهماالسلام) برگرداند. در مورد اوّل ناگفته روشن است که مردم حدود شصت سال به سب و لعن بر علي (ع) عادت کرده بودند، و معاويه و خلفاي بعد از او، هر چه توان داشتند، کينه خود را نسبت به علي (ع) آشکار ساختند. پيران در حال کينه علي (ع) مردند و کودکان با اين برنامه، بزرگ مي‏شدند. در صورت ممنوع کردن اين بدعت که بصورت سنّت در آمده بود نياز به طرحهاي ظريف و قوي داشت. عمر بن عبدالعزيز با يک طرح مخفيانه به اين کار دست زد، او فکر کرد که يگانه راه برداشتن سب و لعن آقا اميرالمؤمنين علي (ع) فتواي علماي بزرگ اسلام، به اين امر است. مخفيانه يک نفر پزشک يهودي را ديد و به او گفت، علماء را دعوت به مجلس مي‏کنم تو هم در آن مجلس حاضر شو. و در حضور آنها از دختر من خواستگاري کن، من مي‏گويم از نظر اسلام جايز نيست که دختر مسلمان با شخص کافر ازدواج کند، تو در پاسخ بگو پس چرا علي (ع) که کافر بود، داماد پيغمبر(ص) شد. من مي‏گويم علي (ع) که کافر نبود، شما بگو اگر کافر نبود پس چرا او را سب و لعن مي‏کنيد، با اينکه سب و لعن مسلمان جايز نيست آنگاه بقيه امور با من. طبق طرح عمر بن عبدالعزيز مجلس ترتيب يافت و طبق دعوت قبلي بزرگان و اشراف بني اميه و علماي وابسته در آن مجلس، شرکت کردند، در اين شرائط، پزشک يهودي دختر عمر بن عبدالعزيز را خواستگاري کرد. عمر گفت: اين ازدواج از نظر اسلام، جايز نيست زيرا ما مسلمان هستيم و ازدواج دختر مسلمان با مرد يهودي جايز نيست. يهودي گفت: پس چرا پيامبر اسلام (ص) دخترش را به ازدواج علي (ع) که کافر بود، در آورد؟ عمر گفت: علي (ع) که کافر نيست، بلکه از بزرگان اسلام است. يهودي گفت: اگر او کافر نبود، پس چرا او را لعن و سبّ مي‏کنيد؟! در اينجا بود که همه مجلسيان، سرها را بزير افکندند و شرمنده شدند. آنگاه عمر بن عبدالعزيز، سرنخ را بدست گرفت و به مجلسيان گفت: انصاف بدهيد آيا مي‏توان داماد پيامبر (ص) را با آن همه فضل و کمال دشنام داد؟ مجلسيان سر به زير افکندند، و سرانجام در همان مجلس طرح عمر بن عبدالعزيز جا افتاد و او فرمان داد که ديگر براي هيچ کس سب و لعن بر علي (ع) روا نيست. مهر علي‏ در زمان سلطنت امير تيمور گورکان، جمعي از افراد ماوراء النهر که از متعصّبان دشمن آقا علي (ع) بودند، مجلسي تشکيل داده و صورت مجلسي نوشتند که در آن آمده بود: دشمني و کينه نسبت به علي (ع) بر هر فرد مسلمان واجب است هر چند به مقدار جوي، کينه داشته باشد، زيرا او به قتل عثمان فتواي داده است. آن نوشته را نزد امير تيمور فرستادند، تا او نيز آن را تاييد کند و مانند خلفاي بني اميه، دستور دهد که خطباء و سخنرانان، بالاي منبرها، نسبت به ساحت مقدّس آن حضرت به بدگوئي بپردازند. امير تيمور گفت: چون من مريد پير مرشد، (شيخ زين الدّين نابتادي) هستم، اين نوشته را نزد او مي‏فرستم و او هر چه رأي داد همان را پيروي مي‏کنم. آن نوشته را نزد او فرستاد او پس از خواندن آن، اين رباعي را در پشت آن نوشت. گر آنکه بود فرق سماء منزل تو واز کوثر اگر سرشته باشد گل تو گر مهر علي نباشد اندر دل تو مسکين تو و سعي‏هاي بي‏حاصل تو و اي بر عثماني که علي (ع) فتوي بر قتل او داده باشد. به هر حال آن شاه متنبّه شد، و آن متعصّبان را تنبيه سختي کرده و از مجلس خود بيرون نمود. چو بدوست عهد بندد زميان پاکبازان چو علي که مي‏تواند که بسر برد وفا را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحيرم چه گويم شه ملک لا فتي را بدو چشم خون فشانم هله‏اي نسيم رحمت که زکوي او غباري ز من آر، توتيا را باميد آنکه شايد برسد بخاک پايت چه پيامها که دارم همه سوز دل صبا را چو توئي قضاي گردان، بدعا مستمندان که زجان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چوناي هر دم زنواي شوق او دم که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نورا عبادت روزي پيامبر عظيم الشأن (ص) در ميان مسجد نشسته و اصحاب اطراف آن حضرت جمع بودند. جواني به مسجد وارد شد رسول اکرم (ص) فرمود: اين جوان امروز عملي انجام داده که خداوند در قيامت اجازه شفاعت شصت هزار نفر را به او عنايت مي‏فرمايد. اصحاب نزد آن جوان رفتند و گفتند تو چه عملي امروز انجام داده‏اي که پيامبر يکچنين لطفي را از خداوند متعال نسبت بتو مي‏فرمايد. بگو تا ما هم انجام دهيم. جوان حضور رسول اکرم (ص) آمد و عرض کرد يا رسول‏اللّه من نمي‏دانم امروز چه عملي انجام دادم اين مردم با گفتار خويش مرا بحيرت انداختند. حضرت فرمود اي جوان امروز صبح از خانه‏ات که بيرون آمدي چه کردي؟ عرض کرد: امروز صبح زود از منزل بيرون آمدم چون بوقت کارم زود بود يادم آمد از آن روزي که فرموديد (النظر الي وجه علي عباده) نگاه کردن بصورت آقا علي (ع) عبادت است. من هم در خانه علي (ع) رفتم حضرت را زيارت کرده و برگشتم. پيامبر اسلام (ص) فرمودند. بخدا قسم بعد دهر قدمي که بقصد زيارت آقا علي (ع) برداشتي حق شفاعت شصت هزار نفر را در روز قيامت داري. پياده تا قبر علي‏ روزي سلطاني با وزراء و لشکريانش در راه به کوفه رسيدند. بعد از استراحت خواستند حرکت کنند. سلطان گفت: به احترام اميرالمؤمنين علي (ع) وزراء و تمامي لشگر با پاي پياده تا نجف بروند وزير او که از جمعيت عامه و اهل سنت بود، گفت قربان صلاح مقام شما نيست براي کسيکه زماني سلطان بوده حالا هم سلطاني با لشگرش پياده بطرف قبر او بروند. سلطان گفت: ما تفال به قرآن مي‏زنيم تا قرآن چه قضاوت نمايد قرآن را باز کردند اوّل صفحه اين آيه آمد. (فاخلع نعليک انک بالوادي المقدس طوي). خداوند متعال به حضرت موسي (ع) امر فرمود: نعلين خود را از پايت در آور زيرا اين طور سينا زمين مقدّسي است. سلطان بلافاصله امر کرد علاوه بر پياده رفتن بايد با پاي برهنه تا نجف همه بروند و خود سلطان هم پياده شد و با پاي برهنه با لشکريان به نجف وارد شدند. وزير از اين همه عظمت بيچاره شد. نزد سلطان آمده و گفت قربان بزرگي شما افتخار من است اينطور احساس مي‏کنم اين عمل شما باعث شوريدن مردم است بر شما، براي جبران اين عمل چاره‏اي بفرمائيد و آن اينست که دستور بدهيد قبر شيخ طوسي را خراب نموده بدن او را بسوزانند. (شيخ طوسي باني حوزه علميه مي‏باشد هفتصد سال است نجف اشرف حوزه علميه شده اولش بر اثر زحمات شيخ بوده است). شاه عرض کرد: اي وزير، من سلطان زنده‏ها هستم سلطنت بر اموات ندارم اگر شيخ خوب بوده و يا بد جزاي او با خداي اوست. وزير گفت صلاح در سوزانيدن بدن شيخ است. سلطان مدتي فکر نموده ديد وجود اين وزير باعث زحمت است دستور داد هيزم بسيار بيرون شهر نجف تهيه و آتش روشن کردند. امر نمود وزير را در ميان آتش انداختند. هر که با آل علي درافتاد ورافتاد. اين عاقبت کسي است که عداوت و دشمني با آقا علي (ع) داشته باشد. اي همت تو ستون قرآن اي عزّت مؤمنون قرآن‏ اي مدح تو را سخُونَ في العلم اي گفته تو، متون قرآن روشنگر آسمان کعبه‏ نور افکن رهنمون قرآن از آيت خلعت تو پيداست‏ هم ظاهر و، هم درون قرآن گويد خبرت، زبس عظيم است‏ عمّ يتسائلون قرآن ناميد خدا تو را يَدُاللّه‏ اي قدرت کاف و نون قرآن نزول جبرئيل بر علي‏ بيهقي واعظ سبزواري بر اثر ازدواج با خواهر عبدالرحمن جامي نزد اهالي سبزوار به سنّي بودن متهم شده از هرات به سبزوار برگشت. روزي بالاي منبر موعظه مي‏کرد تا رسيد به اين سخن که جبرئيل دوازده هزار مرتبه بر پيغمبر اکرم نازل شده است. پيرمردي براي امتحان به نمايندگي مردم حرکت کرده و گفت نزول جبرئيل به پيغمبر را گفتي نزولش را به آقا علي (ع) بگو. چند مرتبه جبرئيل به علي بن ابي‏طالب (ع) نازل شده. مات و متحيّر در بالاي منبر چه بگويد روايتي نديده که جبرئيل بر علي (ع) نازل شده باشد. اگر بگويد جبرئيل نازل شده دروغ گفته. اگر بگويد نازل نشده گمان مردم درباره او تبديل به صدق مي‏شود يک مرتبه به زبانش آمد اين کلمه که گفت جبرئيل بيست و چهارهزار مرتبه به علي (ع) نازل شده. پيرمرد گفت چه دليلي داري بر اين حرفت گفت باين دليل که پيامبر اسلام (ص) فرمود: انا مدينة العلم و عليٌ بابها من شهر علم هستم و علي (ع) درب آن شهر است. واضح است جبرئيل که دوازده هزار بار بر پيغمبر اکرم (ص) نازل شد از درب شهر وارد مي‏گشت. پس آقا علي (ع) را هم که درب آن شهر است زيارت مي‏کرده بعد از نزول وحي هنگام مراجعت باز جمال علي (ع) را مي‏ديده است پس به اين دليل به اندازه‏اي که به پيغمبر (ص) نازل شده دو برابر آن حضور علي (ع) رسيده و آن بيست و چهار هزار مرتبه است. چنانکه سرور عالم بجز پيمبر نيست ولي خاص خدا نيز غير حيدر نيست‏ علي ست گنج حقايق، علي ست باب علوم دلي مجوي که مشتاق سوي آن در نيست‏ علي ست مظهر ولاي شرع آزادي جز او باهل طريقت مرا دو رهبر نيست‏ ميان آن همه مردان حق قسم بخدا کسي برتبه ز شير خدا فراتر نيست‏ به لوح عرش بود نقش نام والايش بجز ولي خدا کس شريف و سرور نيست‏ دلي که آينه دار محبت علوي ست بجز صفاي ربوبي در آن مخمر نيست سگ دربار نادر شاه در سفري که به نجف اشرف مشرف شد درب صحن مطهر آقا اميرالمؤمنين (ع) که رسيد دستور داد زنجيري به گردنش بيندازند و او را داخل صحن کنند (زيرا مي‏گفت من سگ دربار علي (ع) هستم و مي‏خواهم مانند سگ وارد حرم مطهر علي (ع) بشوم). زنجير را به گردن انداخت امّا کسي جرئت نکرد آنطوري که خودش دستور داده بود او را ببرند. ناگهان ديدند شخصي آمد و بدون تأمّل سر زنجير را گرفت و به همان حال داخل صحن مطهّر نمود. پس از آن هر چه پي آن نفر گشتند او را نيافتند. بعد تصميم گرفت گنبد مطهر را طلا کند از او خواستند که چه نقشي روي گنبد نقش کنند. نادرشاه گفت بنويسيد يدالله فوق ايديهم. فرداي آن روز وزير گفت گمانم اين کلمه الهامي است از جانب خدا اگر قبول نداريد دو مرتبه از سلطان سؤال کنيد. رفتند حضور نادر پرسيدند روي گنبد را چه امر فرموديد نقش کنيم؟ نادرشاه گفت: همانکه گفتم. نقش ديوار حقيقت نام نيکوي عليست تا قيامت خانه حق روشن از روي عليست‏ چون رخ نيکوي او را کعبه حق شد برون کس نداند، چشم عالم خيره بر خوي عليست‏ اين علي در هر کجا مشکل گشاي عالمي است قلب عالم چاک چاک از تيغ ابروي عليست‏ اي صبا بگذر ز کوي دوست چون عاشق نگر در بيابان نجف کانجا سر کوي عليست‏ در بهشت آرزويت کوثر لعلش بجو نخل طوبايش برخ چون سرو دلجوي عليست‏ هر کجا صحن و سرايش در نظر آمد ترا هر گلي بر چشم دل ديدي گل و بوي عليست تقاضاي داوري عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه) بني اميّه، در ميان امويان، آدم نيک سيرت و پاک روش بود، هنگاميکه بر مسند خلافت نشست (ميمون بن مهران) را فرماندار جزيره کرد و همين ميمون بن مهران شخصي بنام علاثه را بخشدار (قرقيسار) نمود. علاثه براي ميمون بن مهران نوشت که در اينجا دو مرد هستند با هم نزاع و کشمکش دارند. يکي مي‏گويد علي (ع) بهتر از معاويه است و ديگري مي‏گويد: معاويه بهتر از علي (ع) است. ميمون بن مهران جريان را براي عمر بن عبدالعزيز نوشت و از او تقاضاي داوري کرد، وقتي که نامه بدست عمر بن عبدالعزيز رسيد، در پاسخ نوشت: از قول من براي علاثه (بخشدار قرقيسار) بنويس: آن مردي را که مي‏گويد معاويه از علي (ع) بهتر است. به درگاه مسجد جامع ببرند و صد تازيانه به او بزنند و سپس او را از آنجا تبعيد کنند. اين فرمان اجرا شد، به آن شخص احمق صد تازيانه زدند و سپس گريبانش را گرفتند و کشان کشان او را از دروازه‏اي که (باب الدين) نام داشت از آن محل بيرون کردند. نفس پيغمبر امام فخر رازي عالم سني متعصب در تفسير کبيرش در ذيل آيه مباهله (سوره آل عمران آيه 60) مطلب مهمي يادآور شده. طبق اين آيه (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْناءَکُمْ وَ نِسائَناوَ نِساءَکُمْ وَ اَنْفُسَنَا وَ اَنْفُسَکُمْ) شيعيان علي (ع) مي‏توانند ثابت کنند که علي بن ابيطالب (ع) از همه انبيا حتي انبيا اولوالعزم نيز افضل است. زيرا خداوند در اين آيه از علي (ع) تعبير به نفس محمد (ص) فرموده است همانطور که محمّد (ص) اشرف از همه انبياء است علي (ع) هم که نفس اوست بايد از همه انبياء افضل باشد. بنده را بندگي خواجه سزاوار بود بنده گر بنده بود بندگي‏اش ماجور است‏ آنکه شد پيرو آئين محمد، بيشک با ولاي علي و آل، دل او جور است‏ راه مردان خدا، راه علي مي‏باشد هر که جز او بگزيند دل و چشمش کور است‏ او دم نزع بر مسلم و کافر آيد اين خبر منتشر و در همه جا مشهور است‏ پيروي هيچ از اين خانه مرو کوي دگر که بهر جا بروي منزل آخر گور است بهترين انسان در حالات ابي‏بکر علماي عامه نيز نوشته‏اند: ابي‏بکر روي منبر مي‏گفت من شيطاني دارم که گاهي مرا کج مي‏کند و از من خطا سر مي‏زند هرگاه من منحرف شدم مرا راست کنيد. وقتي هم که عاجز مي‏شد مي‏گفت مرا رها کنيد من بهترين شما نيستم در حالي که آقا علي (ع) در ميانتان است. مهر علي و آل بر هر دل که اندر است سرمايه نجات وي از هول محشر است‏ ايمان بدون ريب، تولاّي حيدر است آن را که دوستي علي نيست کافر است احمد بن فهد حلي آية اللّه علامه حلي رضوان اللّه تعالي عليه نقل مي‏فرمايد: يکي از اجله علماء بعضي او را احمد بن فهد حلي مي‏دانند در مجلس باشکوهي گرم مدح آقا علي (ع) شده بود مجلس بقدري طولاني شد که آفتاب غروب کرد. در آن حال شيفته حب علي (ع) خطاب بآفتاب کرد و گفت: اي آفتابي که براي مولايم در صفين باختيار او برگشتي آيا سزاوار است باين زودي غروب کني برگرد تا مدح من تمام شود. در جلد نهم بحارالانوار عين همين حکايت موجود است. اي رهبر اهل يقين هو يا اميرالمؤمنين‏ اي پيشواي متقين هو يا اميرالمؤمنين‏ هو يا اميرالمؤمنين توحيد را محور توئي اسلام را رهبر توئي‏ برشيعيان باور توئي در صبح روز واپسين امير سخن شکيب ارسلان ملقب به اميرالبيان يکي از نويسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است. در جلسه‏اي که به افتخار او در مصر تشکيل شده بود، يکي از حضار مي‏رود پشت تريبون، و ضمن سخنان خود مي‏گويد: دو نفر در تاريخ اسلام پيدا شده‏اند که به حق شايسته‏اند (امير سخن ناميده شوند): يکي علي بن ابيطالب و ديگري شکيب. شکيب ارسلان با ناراحتي برمي‏خيزد و پشت تريبون قرار مي‏گيرد و از دوستش که چنين مقايسه‏اي کرده گله مي‏کند و مي‏گويد: من کجا و علي بن ابيطالب کجا! من بند کفش علي (ع) به حساب نمي‏آيم. راستي حق هم همين است، زيرا پس از وحي و سخن خدا کلامي پر جلال‏تر و شيواتر از کلام علي (ع) نيامده است. و بايد چنين باشد که او فرمانده سپاه سخن است و بر کلام او نشانه‏اي از دانش خدائي و بوئي از سخن نبوي موجود است. هست عمري گشته از جان ثناخوان علي ريزه خوار سفره اکرام و احسان علي‏ پاي نگذارم براهي جز به راه مهر او گر بود دستي مرا دارم بدامان علي‏ هستي از صبح ازل گرديده تا شام ابد بر سر خوان کرم پيوسته مهمان علي‏ سر ندارد ارزشي تا پيش پايش افکنم جان ندارد قدر تا گويم به قربان علي‏ دمبدم مي‏ريخت گوهر هر زمان بهر سخن باز مي‏شد شکرين لعل درافشان علي‏ روبرو مي‏گشت با شير فلک گر روز جنگ جان بدر هرگز نمي‏برد او زميدان علي ابن‏سکيت ابن‏سکيت، از علماء و بزرگانِ ادب عربي است و هنوز هم در رديف صاحب نظران زبان عرب مانند سيبويه و ديگران نامش برده مي‏شود اين مرد در دوران خلافت متوکل عباسي مي‏زيسته در حدود دويست سال بعد از شهادت آقا علي (ع) در دستگاه متوکل متهم بود که شيعه است! اما چون بسيار فاضل و برجسته بود، متوکل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد. يک روز که بچه‏هاي متوکل به حضورش آمدند و ابن‏سکيت هم حاضر بود و خوب از عهده درس خويش برآمده بود، متوکل ضمن اظهار رضايت از ابن‏سکيت و شايد به دليل سابقه ذهني که از او داشت که شنيده بود تمايل به تشيع دارد، از ابن‏سکيت پرسيد: اين دو تا (فرزندش) پيش تو محبوب‏ترند يا حسن و حسين فرزندان علي (عليهم‏السلام)؟ ابن‏سکيت از اين جمله و از اين مقايسه سخت برآشفت و خونش بجوش آمد با خود گفت کار اين مرد مغرور به جائي رسيده است که فرزندان خود را با حسن و حسين (عليهم‏السلام) مقايسه مي‏کند؟ اين تقصير من است که تعليم آنها را برعهده گرفته‏ام، لذا در جواب متوکل گفت: بخدا قسم قنبر غلام علي (ع) به مراتب از اين دوتا و از پدرشان نزد من محبوبتر است. متوکل في المجلس دستور داد زبان ابن‏سکيت را از پشت گردنش درآوردند. شها تا جاي در سر داده‏ام سوداي مهرت را علي گويان ز اعضا بشنوم غوغاي مهرت را نه من تنها به مهرت پاي بند از جان شدم شاها دل خلق است طالب گوهر والاي مهرت را چو مهرت فرض باشد اي شه خوبان روا باشد که زيب دل نمايم لؤلو اي مهرت را به عشقت مي‏خورم سوگند تا جان در بدن دارم چراغ سينه سازم شمع بزم آراي مهرت را فضيلتهاي علي از زبان عمر‏ عمر بن خطاب در روز اول خلافتش به منبر رفت و گفت: بخدا قسم دوازده فضيلت به علي بن ابيطالب (ع) داده شد که يکي از آنها براي من نيست و نه از براي احدي از مردم. و آن دوازده تا اين است: اولين فضيلت: بدنيا آمدن آن بزرگوار در کعبه. دومين فضيلت: عقد حضرت فاطمه زهرا(عليهاالسلام) در آسمان براي علي (ع). سومين فضيلت: زهرا(عليهاالسلام) همسر علي (ع) است و اين بهترين فضيلت‏هاست. چهارمين فضيلت: آقا حسن و حسين (عليهماالسلام) فرزندان او هستند. پنجمين فضيلت: فرمايشات پيغمبر(ص) در حضور من کسي که من مولاي او هستم پس علي مولاي اوست خدايا دوست بدار کسي که علي را دوست بدارد و دشمن بدار کسي که علي را دشمن بدارد. ششمين فضيلت: روز عيد غدير خم که حضرت رسول (ص) فرمود و من حاضر بودم يا علي منزلت تو به من مثل منزلت هارون به موسي علي نبينا و آله و عليه السّلام است يعني تو برادر و وصي بلافصل من هستي. هفتمين فضيلت: بسته شدن تمام درهاي خانه اصحاب که به مسجد باز مي‏شد. مگر در خانه علي (ع) که بسته نشد. هشتمين فضيلت: قول پيغمبر اکرم (ص): کسي که عبادت کند در مثل مکه و مدينه نهصدو پنجاه سال مثل نوح (ع) که در ما بين قومش عبادت کرد و صبر کند بر گرماي مکه و گرسنگي مدينه و انفاق کند مالش را که بقدر کوه احد باشد و جهاد کند مابين کوه صفا و مروه در راه خدا با اختيار خودش براي رضاي خدا و نيايد روز قيامت با ولاي تو يا علي پس عمل او و زهد و انفاق او قبول نمي‏شود. نهمين فضيلت: فرود آمدن ستاره در خانه علي (ع). دهمين فضيلت برگشتن خورشيد براي علي (ع) دو مرتبه. يازدهمين فضيلت: حرف زدن علي (ع) با مردگان باذن خداي تعالي و صحبت کردن با شير و گرگ و آهو و اژدها و ماهي و ساير حيوانات. دوازدهمين فضيلت: علي قادر است که پنجاه هزار نفر مثل مرا با دست چپش به قتل برساند و آقا علي (ع) حضور داشتند سر مبارک بلند فرمود و فرمودند اعتراف کرد به حق قبل از آنکه شهادت بر او بدهند. لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار هست عنواني که از حق خواجه قنبر گرفت‏ اي خوش آن نيک اختري کز روي ايمان و خلوص در دو عالم دامن آن مظهر داور گرفت‏ کي نشيند تا ابد گرد کدورت بر دلي کز ولايش روشني چون خسرو خاور گرفت‏ مي‏شود سيراب از چشمه فيض خداي هرکسي جامي ز دست ساقي کوثر گرفت بخشش علي‏ در يکي از غزواتي که آقا علي (ع) شرکت داشتند. روزي در ميدان جنگ شخصي از دشمنان اسلام به طرف حضرت دست دراز کرد و اظهار نمود تقاضا دارم شمشير خود را به من عطا فرمائيد. حضرت فورا شمشير را به دست او دادند. آن شخص گفت در ميدان جنگ کسي شمشير را بدست غير نمي‏دهد. حضرت علي (ع) فرمودند: (اِنَّکَ مَدَدَّتَ يَدُالْمَسْئَلَة اِلَيَّ وَ لَيْسَ مِنَ الْکَرَمِ اَنْ يَرُدُّ السّائِل) بدرستيکه تو دست حاجت به طرف من دراز کردي و شخص کريم نمي‏تواند سائل را از خود محروم سازد. آن مرد کافر چون اين حسن برخورد را از آنجناب ملاحظه نمود اسلام اختيار کرد. نجات اگر طلبي از شدائد دوران ببر پناه به شير خدا شه مردان‏ علي عالي اعلا وصي پيغمبر وي ايزد يکتا خديو کون و مکان‏ شه سر بر سلوني که انبيا هستند به مکتبش پي تعليم طفل ابجد خوان‏ خديو دين که به عرش آستان او جبرئيل به افتخار غلامست و حاجب و دربان‏ عليست مظهر ذات خداي حي قدير عليست مظهر آيات محکم قرآن درويش علي مرحوم ملا محمّد جيلاني (رحمة الله عليه) نقل نمود: درويشي بود بنام علي که مدت هفت سال در ايوان پشت سر نجف اشرف در زمستان و تابستان در يکي از هجره‏ها بسر مي‏برد. و گاهي بکربلاي معلي پياده مي‏رفت و زيارت کرده و قدري خاک مي‏آورد و مهر مي‏ساخت و بزوار که بزيارت حضرت مي‏آمدند بآنها تواضع مي‏نمود و مُهر نماز تربت آقا سيد الشهدا مي‏داد و مردم نيز باو پول مي‏دادند. باين وسيله مبلغ هشت نه تومان جمع نموده و در جائي پنهان نمود. اتفاقا درويشي ديگر با او رفيق شد و بر احوال او اطلاع يافت و در فرصت مناسب آن پولها را برداشته و در جاي ديگري پنهان نمود. درويش علي چون بر سر دفينه خود آمد، ديد پولهايش نيست شروع به ناراحتي و اضطراب و ناله کرد و هر چند با آن درويش مبالغه کرد اقرار نکرد آخر الامر تضرع بسيار نمود و گفت يا اميرالمؤمنين يا علي مدت هفت سال است که در اين آستانه ساکنم و پناه به تو آورده‏ام و الحال مرا چنين محافظت نمودي. ظاهرا راضي نيستي که من در اين مکان باشم. آنگاه تدارک سفر خود را ديد و روانه ايران شد و آن رفيق درويش را هم همراه خود برد. دو فرسخ از نجف اشرف بيرون آمدند ناگهان شيري درنده پيدا شد و جلوي آنها ظاهر گرديد و غرشي نمود و حمله‏اي کرد و رفيق درويش را پاره پاره نمود در اين هنگام کيسه زر از بغلش افتاد. شير سر کيسه را بدندان گرفته و آورد در کنار راه گذاشت و رفت درويش زر خود را برداشت و به نجف اشرف مراجعت نمود و در مکان خود ساکن گرديد و مدتي در قيد حيات بود و بعد از فوتش او را در آن مکان دفن نمود. عليست فلک نجات بشر بموج خطر علي بروز جزا هم صراط و هم ميزان‏ عليست واجد انسان کامل الاوصاف زما سوا پي توصيفش الکن است زبان‏ عليست نفس محمد نبي است جان علي دو مظهراند بيک جلوه روشن از جانان‏ علي قيام و قعود و عليست صوم صلوات عليست کعبه مقصود و قبله دل و جان‏ مرا چه حدثناي علي که وصف وليست زباء بسمله تاسين سراسر قرآن‏ علي که ديده گردون نديده مظلومي چوآن سپهر جلالت بهيچ دور و زمان چهره علي‏ در جنگ صفين، معاويه عليه الهاويه لشگري ويژه فراهم ساخت، دوازده هزار نفر تمام غرق آهن و فولاد بودند بقسمي که جز چشمانشان چيزي پيدا نبود تا تير و شمشير و نيزه بآنها کارگر نشود. تا اين لشگر پيدا شدند لشکريان علي (ع) ترسيدند و روحيه خودشانرا باختند. علي (ع) نخست براي لشگر خودش صحبت کرد و آنان را نصيحت فرمود سپس خودش يکه و تنها به آن لشگر کذائي حمله کرد و آنها را در هم پيچيده، گروهي کشته و زخمي و بقيه نيز فرار کردند بعضي از گريختگان بخيمه معاويه رسيدند به آنها اعتراض کرد چه شده که اينگونه افتضاح بار آورديد گفتند از هر طرف نگاه مي‏کرديم علي (ع) را مي‏ديديم که به ما حمله ور مي‏شود گاهي با تير و گاهي با شمشير و نيزه. آري با بدن مثالي بدنبال اين لشگر انبوه مي‏گذارد و آنها را تار و مار مي‏کند.