غذا و پول جناب حاج سيّد محمد تقي حشمت الواعظين طباطبائي قمي در کتاب شريف خاندان ايرواني يا راهنمايان عِلمي اُمَم صفحه چهل و يک از قول نخبة الاطياب آقاي حاج محمد موسي ايرواني به نقل از برادر ارجمندش آقاي محمد جواد ايرواني که بيست روز قبل از رحلت مرحوم والد آية اللّه ميرزا يوسف ايرواني) به ديدار ايشان رفتم و هنگامي‏که بحث تحمّل انسان در مقابل گرسنگي مطرح شد اظهار داشتند که پدرم آقا ميرزا علي ايرواني که از زهّاد بزرگ حوزه علميّه نجف بود و به اين صفت نيز اشتهار داشت) معتقد بود که انسان بدون غذا خوردن مي‏توان چند روز زنده بماند و باکي نداشته باشد و داستاني را نقل کرد که روزي در محضر پدر گرانقدرم مرحوم ميرزا علي ايرواني رحمة الله عليه بودم که ناگهان اشک چشمش چون دُرّ بر پهنه گونه‏اش جاري شد و چنين فرمود: در مقطعي از ايام تحصيل خود، در حجره کازروني واقع در ضلع شرقي صحن مطهّر مولاي متقيان علي (ع) سه روز پي در پي بود که گرسنه بودم امکانات محدود اجازه به من نمي‏داد تا موادّ غذائي لازم را تهيّه نمايم. اين محاصره تلخ مرا به ياد اين سخن مردم انداخت که مي‏گويند اگر سه شبانه روز به آدمي‏غذا نرسد مي‏ميرد، به خود گفتم اين حرف بيجائي است و محتوي ندارد، زيرا نمونه آن منم که پس از گذشت هفتاد و دو ساعت گرسنگي تنها ضعف وجود مرا گرفته است ولي هنوز سر پا هستم و نمرده‏ام. از شدّت ضعف تصميم گرفتم تا بخوابم و همينکه خواستم بخوابم با خود انديشيدم که اگر رو به قبله بخوابم مشروع خواهد بود زيرا امکان دارد شدّت گرسنگي مرگ را بدنبال آورد. قبل از خفتن به حرم مولاي خود حضرت علي (عليهاالسلام) متوجّه شده و گفتم: آقا جان براي من مسئله مردن حلّ شده است، زيرا معتقدم اگر مرگ نبود، نمي‏توانستيم حيات جاودانه را بيابيم پس در حقيقت مرگ پلي است ميان حيات اين جهان و جهان معني. بنابراين هيچگونه خوفي مرا تهديد نمي‏نمايد و نگراني ايجاد نمي‏کند، تنها خوف و نگراني من اين است که مبلغ سيزده پول مديونم، مولا جان چنانچه اين مشکل مرا حل کني آغوشم براي پذيرش مرگ آماده است. به محض آنکه حرف دلم را با آقا علي (ع) مطرح نموده و با کلمات ساده او را مخاطب قرار دادم بلافاصله خوابيدم و به خواب عميقي فرو رفتم که ناگهان درب حجره گشوده شد و فريادي غرّا سکوت حجره را شکست که از شدّت آن صدا از خواب بيدار شدم در حالي که دلهره و اضطراب وجود مرا گرفته بود زائري ايراني را ديدم که با آغوش گرم خود مرا مخاطب قرار داده و مي‏گويد: بيا اين يک ديگ غذاي گرم و اين هم سيزده پول. مرا در تن بود تا جان علي گويم علي جويم بجنبد تا رگم در جان علي گويم علي جويم‏ ز پيدا و زپنهانم همين يک حرف را دانم که در پيدا و در پنهان علي گويم علي جويم‏ اگر اهل خراباتم و گر شيخ مناجاتم بهر آئين بهر دستان علي گويم علي جويم‏ علي دين است و ايمانم علي درد است و درمانم چه با درد و چه با درمان علي گويم علي جويم‏ علي حلال مشکلها علي آرامش دلها کند تا مشکلم آسان علي گويم علي جويم‏ اگر در خانقه افتم و گر در ميکده خفتم بهر معموره و ويران علي گويم علي جويم اشعار ابن‏صيفي ابن‏صيفي فقيه و دانشمند و شاعر آگاه و اديب توانا و متعهد اسلامي است و نام و نسبش شهاب الدين ابوالفوارس، سعد بن محمد بن صيفي تميمي مي‏باشد، که از بزرگان اسلام بود که در ششم شعبان پانصد و هفتاد و چهار قمري از دنيا رفت قبرش در مقابر قريش بغداد است. مورّخ نويس معروف ابن‏خلکان مي‏گويد: شيخ نصراللّه بن مجلي که از دانشمندان مورد وثوق اهل تسنن است نقل مي‏کند: من در عالم خواب آقا علي (ع) را ديدم و به آنحضرت عرضکردم: اي اميرمؤمنان شما مکّه را در سال هجرت فتح کرديد، سپس اعلام نموديد که هرکس وارد خانه ابوسفيان شود، در امان است، سپس در مورد فرزندت حسين (ع) که توسّط پيروان و فرزندان همين ابوسفيان آنگونه در عاشورا به شهادت رسيد، سوگوار هستيد (چرا به ابوسفيان امان داديد تا فرزندان و پيروانش با آل علي (ع) چنين کنند) حضرت در پاسخ فرمود: آيا شعرهاي ابن‏صيفي را در اين مورد نشنيده‏اي؟ گفتم: نه. حضرت فرمود: برو آن اشعار را از خودش بشنو. شيخ نصراللّه افزود: من از خواب بيدار شدم، و با شتاب به منزل ابن‏صيفي رفتم و او را ملاقات نمودم و ماجراي خوابم را برايش بازگو کردم. او تا اين مطلب را شنيد، ناله‏اي کرد و بلند بلند گريست و سوگند خورد که آن اشعار را با زبان و با قلم براي کسي نخوانده و ننوشته و همان شب که شيخ نصراللّه حضرت علي (ع) را در خواب ديده سروده است. سپس اشعارش را چنين خواند: مَلکْنا فَکانَ الْعَفْوُ مِنّا سَجيَّةً فَلَمّا مَلِکْتُمْ سالَ بِالدَّمِ اَبْطَحُ‏ وَحَلَّلْتُمْ قَتْلَ الاُْساري وَطالَما غَدَوْنا عَليَ الاَْسْري نَمُّنُ وَنَصْفَحُ‏ فَحَسْبُکُمْ هذا التَّفاوُتُ بَيْنَنا وَکُلُّ اِناءٍ بالَّذي فِيهِ يَنْضَحُ‏ وقتي ما حکومت را بدست گرفتيم، عفو و بخشش و انسانيت شيوه ما بود، ولي وقتي شما (بني اميه) حکومت را بدست گرفتيد تا بيابان حجاز (حمّام) خون براه انداختيد، و غير انساني رفتار نموديد. در حاليکه روش ما در طول تاريخ، لطف و مهرباني با اسيران بود، شما کشتن اسيران ما را روا داشتيد و همين تفاوت بين ما و شما (در سرزنش و نالايقي شما) کافي است و از کوزه برون همان تراود که در اوست به اين ترتيب عجيب، علي (ع) پاسخ شيخ نصراللّه را داد که خلاصه‏اش اين است، ما را با بني اميّه مقايسه نکن، اخلاق ما با آنها (زمين تا آسمان) فرق دارد، ما اهل کَرَم و بخشش و مهرباني هستيم ولي آنها خون آشام و سخت دل مي‏باشند.‏ غررالحکم علامه بحرالعلوم (سيد محمد مهدي طباطبائي) از مراجع بزرگ تقليد زمانش بود، و شاگردان برجسته‏اي از مکتب او برخاسته‏اند و يکي از کسانيست که خدمت آقا ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف مشرف شده او عموي جد دوّم آية اللّه العظمي بروجردي است که در نجف اشرف در سال هزار و دويست و دوازده هجري قمري دعوت حق را لبيک گفته و قبر شريفش در نجف اشرف است. از عجائب اينکه: يکي از شاگردان او محدّث و عالم بزرگ شيخ عبدالجواد عقيلي مي‏گويد: در نجف اشرف روزي به زيارت مرقد شريف آقا اميرالمؤمنين علي (ع) رفتم پس از زيارت، عرض کردم: اي مولاي من، کتابي از شما مي‏خواهم که محتوي نصايح و موعظه‏هاي خود شما باشد تا حقير از آن بهره مند گردم. سپس از حرم بيرون آمدم. ملا معصوم علي کتابفروش نزديک در صحن، مرا صدا زد و گفت، فلاني بيا اين کتاب را بخر که کتاب خوبي است. آن کتاب را به قيمت ارزان از او خريدم، پس از آنکه کتاب را مطالعه و بررسي کردم ديدم کتاب غررالحکم است دريافتم که تقاضاي من از آن حضرت مورد قبول واقع شده است. (اين مطلب به خط خود شيخ عبدالجواد عقيلي در پشت يک کتاب (غررالحکم) که آن را وقف خاص اولاد کرده بسال هزار و دويست و هشت نوشته شده است). کتاب غررالحکم حاوي گفتار و سخنان و مواعظ آقا اميرالمؤمنين علي (ع) است که تاءليف علاّمه آمِدي محمد بن عبدالواحد تميمي است که در اوائل قرن ششم بسال پانصد و ده هجري قمري از دنيا رفته و اکنون اين کتاب در دو جلد با ترجمه به چاپ رسيده و شامل شش هزار حديث و جمله است. اي چهره تو آينه کبريا، علي خاک درِ تو تاج سرِ انبيا، علي‏ تابان ز آستان تو انوار ايزدي بيرون ز آستين تو دست خدا، علي‏ مي‏ريزد از نگاه تو اکسير زندگي ميجوشد از دهان تو آب بقا علي‏ شرک است اگر بجاي خدا خوانمت ولي از تو جدا نبود و نباشد خدا علي‏ ديدم اگر ز خالق يکتا تو را جدا پشتم شود زبار ملامت دو تا، علي‏ بي‏پرده تا جمال خدا گردد آشکار خود يک نظر برون ز حجاب خود آ، علي جيفه ديني جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاي شيخ محمد حسن مولوي قندهاري که يکي از علماي زاهد و بزرگوار مشهد مقدّس مي‏باشد نقل مي‏فرمود: از آقاي سيد رضا موسوي قندهاري که سيدي فاضل و متقي بود فرمود: سلطان محمد دائي ايشان شغلش خياطي و تهيدست و پريشان حال بود. روزي او را بشاش و خندان يافتم پرسيدم چطور است امروز شما را شاد مي‏بينم، فرمود آرام باش که مي‏خواهم از شادي بميرم، ديشب از جهت برهنگي بچه‏هايم و نزديکي ايام عيد و پريشاني و فلاکت خودم گريه زيادي کردم و بمولا اميرالمؤمنين علي (ع) خطاب کردم آقا تو شاه مرداني سخي و دست و دل باز روزگاري، گرفتاري‏هاي مرا مي‏بيني، چون خوابيدم ديدم که از دروازه عيدگاه قندهار بيرون رفتم باغي بزرگ ديدم که قلعه‏اش از طلا و نقره بود دري داشت که چندين نفر نزد آن ايستاده بودند. نزديک آنها رفتم پرسيدم اين باغ کيست؟ گفتند از آن حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) است. التماس کردم که بگذارند داخل شده و بحضور آن حضرت برسم. گفتند فعلاً حضرت رسول خدا(ص) تشريف دارند، بعد اجازه دادند. با خود گفتم اوّل خدمت حضرت پيامبر عزيز اسلام وارد گردم و از ايشان سفارشي بگيرم. چون خدمت حضرت رسول‏اللّه (ص) رسيدم از پريشاني خود شکايت کردم. حضرت فرمود خدمت آقايت اباالحسن برو. عرضکردم حواله‏اي مرحمت فرمائيد. حضرت خطي بمن دادند دو نفر را هم همراهم فرستادند چون خدمت حضرت اباالحسن علي (ع) رسيدم. حضرت فرمود: سلطان محمد کجا بودي؟ گفتم از پريشاني روزگار بشما پناه آورده‏ام و حواله از رسول خدا (ص) دارم. حضرت حواله را گرفت و خواند و بمن نظر تندي فرمود و بازويم را بفشار گرفت و نزد ديوار باغ آورد و اشاره فرمود، به ديوار، ديوار شکافته شد دالاني تاريک و طولاني نمايان شد و مرا همراه خود برد من سخت ترسيده بودم. اشاره ديگري کرد، روشنائي ظاهر شد پس دري نمايان شد و بوي گندي بشدّت بمشامم رسيد حضرت فرمود: داخل شو و هر چه مي‏خواهي بردار، داخل شدم ديدم خرابه‏اي است پر از لاشه مردار حضرت بتندي فرمود: زود بردار (لاشه خوارهاي زيادي آنجا بود) از ترس مولا دست دراز کردم پاي قورباغه مرده‏اي بدست آمد، برداشتم. فرمود: برداشتي؟ عرضکردم بلي. حضرت فرمود: بيا، در برگشتن دالان روشن بود. در وسط دالان دو ديک پر آب روي اجاق خاموش مانده بود. حضرت علي (ع) فرمود: سلطان محمد چيزي که بدست داري در آب بزن و بيرون آور چون آنرا در آب زدم ديدم طلا شده است. حضرت بمن نگاهي نمود و لکن خشمش کمتر بود. حضرت فرمود سلطان محمد براي تو صلاح نيست محبت مرا مي‏خواهي يا اين طلا را؟ عرض کردم محبت شما را! فرمود: پس آنرا در خرابه بيانداز. بمجرد انداختن از خواب بيدار شدم بوئي بمشامم رسيد تا صبح از خوشحالي گريه مي‏کردم و شکر خداي را نمودم که محبت آقا علي (ع) را پذيرفتم. پس از اين واقعه اضطرار دنيوي سلطان محمد برطرف شد و وضع فرزندانش مرتب گرديد. مست تولاي توام يا علي خاک کف پاي توام يا علي‏ اي لب لعل تو مسيحاي من وي سخنت باعث احياي من‏ روشني ديده بيناي من نيست کسي غير تو مولاي من‏ مست تولاي توام يا علي خاک کف پاي توام يا علي‏ ديده به خورشيد رخت دوختم با نگهي سوختن آموختم‏ سوختن آموختم و سوختم سوختم و نور بر افروختم غرقاب بلا مرحوم زاهد متقي عاشق اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم‏السلام) ميرزا حسن صديقيان رحمة اللّه عليه پدر بزرگ مولف که براي والده نقل کرده بود که يک شب گذرم به جنگل افتاد، هوا تاريک و جنگل وحشتناک، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ولي چون ناچار بودم گذر کردم. که ناگهان يک سگ بزرگ و قوي هيکل و حاري که چشمانش قرمز و پر از خون بود و دندانهاي تيزي داشت به من حمله کرد. رنگم مانند گچ سفيد شد و از ترس سرجايم خشک شده بودم و نمي‏دانستم چه کنم و نزديک به سکته بودم که يک وقت متوجه شدم دستي از پشت به شانه‏هايم خورد و گوينده را نديدم و فرمود هفت مرتبه اين شعر را بخوان تا نجات پيدا کني. بغرقاب بلا افتاده‏ام يا مصطفي دستي به بحر غم گرفتارم علي المرتضي‏ دستي ز اسرار شب معراج دانستم يداالهي چرا دستم نگيري يا علي بهر خدا دستي‏ تا اين اشعار را خواندم مثل آب روي آتش بود، ديدم آن حيوان ساکت شد و من هم از نزدش گذشتم. دعاي قهوه‏چي در زمان مرحوم شيخ جعفر کاشف الغطا رضوان اللّه عليه که يکي از علماي بزرگ نجف اشرف بود، قحطي عجيبي شد. مردم محتاج باران شدند. بحضور شيخ آمده از او خواستند دعا کند. شيخ جعفر آمد ميان حرم و کنار ضريح مقدّس آقا اميرالمؤمنين علي (ع) شروع بدعا و تضرع و زاري نمود و عرض کرد اي مولاي من مردم محتاج باران هستند با اين همه نماز و دعا خداوند اثري بر دعاهاي مردم نمي‏گذارد از خداوند بخواه عنايّتي بفرمايد. در اثر دعا و زاري زياد کنار ضريح خوابش برد. آقا علي (ع) کنار بالينش تشريف آوردند و فرمودند: اي شيخ جعفر يک مرد قهوه‏چي در بين راه کوفه به اين نام است برو پهلوي او و بگو بيايد در مراسم دعا شرکت کند تا خدا باران رحمتش را بر مردم نازل کند. شيخ جعفر از خواب بيدار شد و آمد بين راه کوفه و نجف ديد يک دکان قهوه‏خانه در آنجاست و مرد قهوه‏چي را يافت رفت داخل قهوه‏خانه نشست تا شب شد، مرد خواست درب قهوه‏خانه را ببندد که شيخ فرمود امشب مي‏خواهم ميهمان تو باشم و مرد هم قبول نمود. شيخ شب را تا صبح بيدار بود که ببيند اين مرد قهوه‏چي چه عملي را انجام مي‏دهد که اينقدر مورد عنايت حضرت اميرالمؤمنين (ع) است. شب صبح شد ديد اين مرد قهوه‏چي فقط نماز عادي خودش را مي‏خواند و دائم الذکر هم که نيست و بقدر متعارف عبادت مي‏کند شيخ آمد نزد قهوه‏چي ايستاد و فرمود: اي مرد توجه کن که مولا علي (ع) تو را وسيله استجابت دعا قرار داده است علت اين ارزش را بگو؟ عرض کرد: من شاگرد قهوه‏چي بودم مادرم مي‏گفت آرزو دارم تو را داماد کنم. پولي جمع کرده بمادرم دادم دختري را برايم خواستگاري نمود مقدمات عروسي من مهيا شد، شب زفاف ديدم عروس خيلي متوحش است به او گفتم چرا ناراحتي؟ گفت: داستانم را نقل مي‏کنم مي‏خواهي مرا بکشي، بکش و مي‏خواهي ببخشي ببخش من سرمايه بکارتم را از دست داده‏ام و حالا حامله هستم و هيچکس جز خدا نمي‏داند. من گفتم خداوندا حالا بهترين وقت است که من براي رضاي تو از اين موضوع صرف نظر کنم و پرده آبروي اين زن را نَدِرَم (يا سَتّار العيوب) اي کسي که پرده روي عيوب و بديها مي‏پوشاني اي خدا، تو هم روي عيب ما را بپوشان و از سر تقصير ما در گذر، هيچ نگفتم مگر اينکه قول به همسرم دادم که چنانچه تا بحال کسي ندانسته از حال ببعد هم کسي نخواهد دانست و فردا صبح هم اظهار رضايت کردم تا بحال هم با آن زن زندگي مي‏کنم احدي جز خدا ماجرا را نمي‏داند. شيخ جعفر مي‏گويد: اي مرد بحق خدا عملي بزرگ انجام دادي و تسليم خدا نمودي حالا بيا دعا کن که آقا علي (ع) فرموده که دعاي تو مستجاب است. قهوه‏چي دست بطرف آسمان بلند کرد و گفت: خدايا مردم محتاج رحمت تواند آقا علي (ع) پيغام داده من دعا کنم از پيشگاه با عظمت تو براي خود و مردم طلب عفو مي‏کنم و در خواستم اينست که باران رحمت خويش را نازل فرمايي. هنوز دستهاي مرد قهوه‏چي بلند بود که ابرها در آسمان ظاهر شد و باران شديدي باريد. سزاي دروغ مرحوم آية اللّه آشيخ علي اکبر نهاوندي رضوان اللّه تعالي عليه در کتاب شريفش از مرحوم عالم جليل القدر سيد حسين بن سيد حسن طالقاني رضوان اللّه تعالي عليهم نقل فرمود: شخصي که مذهب شيعه داشت و از اهل ايران بود به مکه رفته بود و از يک نفر سنّي که صراف بود پولي طلب داشت. مرد سنّي بعد از چند وقت انکار کرد که تو هيچ مبلغي از من طلب نداري. شيعه ايراني گفت: قسم بخور که من از تو پولي طلب ندارم. مرد سنّي گفت: قسم مي‏خورم به ابوبکر و عمر و عثمان که از مشايخ ثلاثه هستند تو از من پولي طلب نداري. مرد شيعه گفت: نه قسم بخور به آقا علي اميرالمؤمنين (ع) و اين طور بگو: به آقا علي ابن ابي‏طالب تو از من پولي طلب نداري. مرد سنّي گفت به علي ابن ابي‏طالب تو از من پولي نمي‏خواهي تا اين را گفت در همان وقت زبان و دهن او بسته و گرفته شد. شير خدا و لنگر عرش خدا علي است مرآت حق و آينه حق نما، علي است‏ در روز حشر شافع امّت محمّد است باب النجاة سلسله انبياء علي است‏ بعد از وجود اقدس خاتم، حبيب حق برکل جنّ و انس و ملک رهنما، علي است‏ اول رَجُل که دين محمد قبول کرد و ان دومين زخمسه آل عبا علي است‏ نفس نبي و باب علوم محمد است چارم نفر که رفته بزير کساء علي است‏ گر افتخار ديگري از بهر او نبود اين افتخار بس که شه لافتي علي است سوگند کذب سيد جليل عالم عامل سيد نصراللّه مدرس کربلائي نقل نمود: يک بنده خدائي چند گاو را نزديک اعرابي بطور امانت سپرد. پس از برگشت مطالبه حقش را نمود ولي آن اعرابي انکار وقايع نمود. آن بنده خدا وقتي انکار اعرابي را ديد خيلي ناراحت شد فکري نمود و به اعرابي گفت؛ پس بيا برويم نزد قبر آقا علي (ع) سوگند ياد کن که من گاوها را نگرفته‏ام آن وقت من با تو کاري ندارم. هر دو نزد ضريح آقا اميرالمؤمنين (ع) آمدند وقتي که بروضه مقدّس حضرت تشريف آوردند، آن اعرابي بدروغ سوگند ياد نمود. که اين شخص از من گاوي طلب ندارد. تا اين جمله را گفت؛ تمام اعضاء بدن بي‏حس شده و نقش زمين گرديد، مردم ريختند که او را حرکت دهند و از زمين بردارند نتوانستند تا اينکه آن مرد اعرابي اقرار به حقيقت نمود و از حضرت و آن مرد معذرت خواست تا توانست از زمين جدا گردد. مدح مقبول حضرت آية اللّه مولوي قندهاري که يکي از علماي برجسته مشهد هستند نقل فرمود:بنده ساکن مشهد مقدّس بودم و از فيوضات آقا حضرت امام رضا(ع) در جواني مرهون احسان امام رئوف و از قابليت خود زيادتر، منبرم جذّاب بود، ملازم مرحوم شيخ علي اکبر نهاوندي و سيد رضا قوچاني و شيخ رمضانعلي قوچاني و شيخ مرتضي بجنوردي و شيخ مرتضي آشتياني که همگي از علماي عظام و برجسته مشهد بودند، بودم ايشان مرا به اطراف ايران مثل پاکستان و قندهار و غيره مي‏فرستادند. يکشب که وارد مشهد شدم آمدم مسجد گوهرشاد تازه اذان مغرب مي‏گفتند مرحوم آية اللّه آشيخ علي اکبر نهاوندي مشغول نماز گرديد و پس از اتمام نماز خدمتش رسيدم. با حضرتش معانقه نمودم و خدمتش نشستم در اين وقت مرحوم حاج قوام لاري ايستاد و بناي مقدمه روضه را نمود و ابتدايش اين دو شعر را خواند که من قبل از آن اين اشعار را نشنيده بودم. ها علي بشر کيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر هو والواجب نور و بصر هو والمبدء شمس و قمر حالم منقلب شد. آقاي شيخ علي اکبر نهاوندي داشت با من صحبت مي‏کرد که يک گوشم به ايشان و گوش ديگرم به حاج قوام بود. با حال منقلب بخانه آمدم تنها بودم در خودم طبع رسائي يافتم مداد را برداشتم آن اشعار را شير و شکري تضمين کردم. ها علي بشر کيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر عقل کُل بما داد خبر انا کالشمس و علي کالقمر هو والواجب نور و بصر هو والمبدء شمس و قمر عشق افکند بدلها اخگر عشق نبود هويدا محشر عشق چه بود اسداللّه حيدر ها علي بشر کيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر بشري بس گل آدم که سرشت گر حقي تخم عبادت که بکشت‏ روئيت آئينه هرهشت بهشت مويت آويزه هر ديرو کنشت‏ کيميا کن بنظر اين گل وخشت تا شود خشت و گلم حور سرشت‏ من نيم ناصبي و غالي زشت عشق سرمشق من اينگونه نوشت‏ که بمحراب تو هر شام و سحر سجده آريم بنزد داور ها علي بشر کيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر گفت غالي که علي اللّه است نيست اللّه صفات اللّه است‏ متشرع که محب جاه است او هم از بيخبري در چاه است‏ خوب از بيت حجره آگاه است غافل از قبله شاهنشاه است‏ شهر احمد عليش درگاه است رو به آن قبله عرفان آور درس اعمال ز قرآن آور ها علي بشر کيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر علي اي مخزن سر معبود رونق افزاي گلستان وجود کعبه از قوس نزولت مسعود مسجد کوفه ترا قوس صعود خالقت چون در هستي بگشود عشق بازي بتو بودش مقصود غرض از عشق و محبت اين بود تا گشايد بجهان سفره جود من چه گويم بمديح حيدر عاجز از مدح علي جن و بشر ها علي بشر کيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر حسن روسيه نامه تباه پناه آورده بقنبر اي شاه‏ اگرش بار دهد و اشوقاه وربر اندز درش واويلاه‏ يا علي قنبرت انشاءاللّه رد سائل نکند از درگاه‏ قنبرا کن بمن خسته نگاه حسبي اللّه و ما شاءاللّه‏ مستم از باده حب حيدر عليم جنت و قنبر کوثر ها علي بشر کيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر چهار سال گذشت نمي‏دانستم اين مدح قبول شده يا نه؟ روزي بعد از ناهار خوابيده بودم در عالم واقعه ديدم مشرف شدم کربلاي مُعلّي وارد رواق مبارک شدم ديدم درهاي حرم بسته و زوار بين رواق مشغول خواندن زيارت وارث هستند. حالم دگرگون شد که چرا درها بسته است من حالا تازه رسيده‏ام. پرسيدم آيا درها باز مي‏شود؟ گفتند؛ بلي يکساعت ديگر باز مي‏شود و حالا مجتهدين و علماي اولين و آخرين در حرم حضرت سيد الشهداء (ع) هستند و مشغول مدح و تعزيه‏اند. من در همان عالم خواب بسمت قتلگاه آمدم دلم آرام نمي‏گرفت. نزد آن شباکي (پنجره) که بالاي سر مبارک قرار گرفته است نظر کردم از ميان شباک علماء را ديدم عده‏اي را شناختم، علامه مجلسي، ملامحسن فيض کاشاني، سيد اسماعيل صدر، ميرزا حسن شيرازي، شيخ جعفر شوشتري حضور داشتند حرم مملو از جمعيت بود همه بضريح و پشت بشباک بودند و سرکرده همه، مرحوم حاج آقا حسين قمي بود. ايشان دستور مي‏داد فلان آقا برود بخواند. پس از خواندن ديگران احسنت احسنت مي‏گفتند و گريه مي‏کردند. چند نفري را ديدم بالا رفتند و خواندند و پائين آمدند. در همان عالم رؤيا مانند بچه‏ها از گوشه شباک بخودم فشار آوردم و اينطرف و آنطرف کرده ناگهان خود را داخل حرم مطهر ديدم ولي هيچ جا نبود مگر پهلوي خود آقاي قمي ناچار همانجا نشستم. (بنده وقتي که آقاي قمي در مشهد مقدّس بود بايشان ارادت داشتم و در آخر کار نيز وکيلشان بودم). همينکه مرا ديد فرمود مولوي حسن. عرضکردم بله قربان. فرمود برخيز و بخوان. من ميان دو راهي واقع شدم امر آقا را چه کنم و با حضور اين اعلام کدام آيه را عنوان کنم کدام حديث را تطبيق کنم چگونه گريز روضه بزنم مثل اينکه ناگهان بدلم الهام غيبي شد خواندم، اشعار ها علي بشر کيف بشر تا آخر قصيده‏اي که گذشت. وقتي که از خواب بيدار شدم دلم مي‏طپيد عرق زيادي کرده بودم مثل اينکه مرده بودم شکر خداي را بجا آوردم که بحمد اللّه مديحه‏ام مورد عنايت واقع شده است. تو دست خداوند و خدا از تو جدا نيست آنجا همه حق است که پايت بميانست‏ قومي بتو عامي شد و قومي خدا خواند از شأن تو آگاه نه اين است و نه آنست‏ از مدح تو درماند خرد زانکه مقامت والاتر از انديشه و برتر ز گمانست‏ آنکو بشب از گريه نياسود شگفتا در جنگ قوي چنگتر از شير ژيانست‏ روزي که زوحشت همه جانها بلب آيد نازم بولاي تو که آن خط امانست‏ مهر تو و قهر تو ببازار حقيقت آن مطلق سود آمد و اين عين زيانست چشم دشمنان کور شيخ ابوتراب نهاوندي نقل کرده: خدمت شيخ طه عرب که مرجع تقليد بود آمدند و گفتند: يک جواني از دنيا رفته، بيائيد به جنازه‏اش نماز بخوانيد، آقا به راه افتاد که برجنازه او نماز بخواند، بعضي‏ها گفتند: اين جوان گنهکار است و همه از معصيتهاي او خبر دارند، آنقدر سعايت کردند که آقا از خواندن نماز بر جنازه جوان معصيت پيشه پشيمان شد و شخص ديگري نماز خواند و دفنش کردند. صبح فردا که شاگردان براي درس آمدند، فرمود: جوان را کجا دفن کردند، گفتند در فلان قبرستان، فرمود: برويم من مي‏خواهم به قبرش نماز بخوانم، گفتند شما به خودش نماز نخوانديد حالا به قبرش مي‏خواهيد بخوانيد، گفت ديشب خوابش را ديدم چه جائي و چه مقامي داشت گفتم به من گفته بودند که تو آدم بدي هستي چطور اينجا را به تو داده‏اند؟ گفت: وقت مرگ رختخوابم يک پارچه آتش شد، آب غسلم آتش بود، عذابم مي‏کردند. دو ملک مرا مي‏کشاندند و مي‏بردند به جائي که عذاب کنند، در راه که مي‏بردند سه نفر سوار مي‏رفتند يکي گفت: اينها را مي‏شناسي؟ گفتم: نه، گفت آنکه پيشاپيش همه مي‏رود آقا اميرالمؤمنين (ع) است آن دو نفر يکي آقا امام حسين (ع) و يکي حضرت ابوالفضل (ع) است من فرياد زدم يا علي يا اميرالمؤمنين جواب نداد، گفتم آقا نمي‏گويم از من شفاعت کن ولي يک سؤال از شما دارم، حضرت ايستاد عرض کردم آقا اينجا که مرا مي‏برند عذاب کنند، همه ناصبي و از دشمنان شما هستند، اگر يک ناصبي به من بگويد تو اينهمه يا علي يا علي گفتي از علي چه استفاده ديدي من چه بگويم شما يک جواب به ما بدهيد من به دشمنان شما بگويم. حضرت علي اميرالمؤمنين (ع) فرمود: راست مي‏گويد او را برگردانيد، برگرداندند و اين مقام را به من دادند و از گناهم گذشتند. جنت مولي مرحوم شيخ محمود تاج الواعظين لنگرودي جدّ مؤلّف کتاب دين ما علماي ما متولد کربلا و از طلاّب حوزه نجف اشرف و همدوره مرحوم آية اللّه شيخ محمد حسين غروي معروف به آية اللّه کمپاني بود که عمر شريفش را در مطالعه گفتار اهل بيت اطهار (عليهم‏السلام) صرف نموده و در منبر منابع حديث و تفسير آيات را آنچنان بيان مي‏کرد که او را بحار متحرک لقب دادند. نامبرده در لنگرود و اطراف آن شهر منبر مي‏رفت ولي مرحوم آية اللّه حاج شيخ مهدي لاکاني براساس شناختي که از وي داشت خواست که آقا ي تاج به رشت برود زيرا در محيط بزرگتر قدرداني مردم بيشتر خواهد بود. معظّم له سالها در رشت منبر رفت و سرانجام روز اوّل ذي الحجة الحرام سال 1320 شمسي براساس سکته قلبي دارفاني را وداع گفت مرحوم حاج شيخ مهدي لاکاني مي‏فرمود: او را در خواب ديدم و گفتم: مرگ و قبر را چگونه يافتي؟ در جواب گفت: مولايم حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) را ديدم که از من دعوت کرد تا در باغي مملوّ از گل قدم بزنيم، من با مولايم حرکت کردم و همچنان در ناز و نعمتم که بودم، هنيا لَهُ، عاشَ سعيدا و ماتَ سعيدا. دل شد زنامت صيقلي، و از مهر چهرت منجلي گويم به آواي جلي مولا علي مولا علي‏ والاتر از ولا علي، بالاترين بالا علي مولا علي اولي علي، حلال مشکلها علي‏ گفتا سفير آخرين، ختم رسولان امين بر خلق عالم اينچنين، حق را علي باشد وليّ‏ از بعد احمد مصطفي، از جمله خاصّان خدا از ما خَلَق از ما سِوي، هم اکملي هم اعقلي‏ جان تشنه احسان تو، ما بنده فرمان تو دست من و دامان تو، اي حقتعالي را ولي‏ حلال مشکلها علي، حلال مشکلها علي حلال مشکلها علي، حلال مشکلها علي علم الهدي درباره علت ملقب شدن، سيد مرتضي به علم الهدي مرحوم محدّث قمي (رضوان اللّه تعالي عليهما) در منتهي الا مال آورده است که شيخ اجل شهيد در رساله چهل حديث و غيره بيان نموده‏اند: محمد بن حسين وزير قادر عباسي در سال چهار صد و بيست به سختي بيمار شد و بيماري او بطول انجاميد تا آنکه بعد از توسلات شبي در خواب خدمت و محضر مقدس آقا اميرالمؤمنين علي (ع) مشرف مي‏شود و از بيماري خود به حضرت شکايت مي‏نمايد حضرت علي (ع) به او مي‏فرمايند: به علم الهدي بگو که براي تو دعايي بخواند تا شفا يابي. مي‏گويد: عرض کردم: اي مولاي من علم الهدي کيست؟ آقا علي (ع) فرمودند: علي ابن‏حسين موسوي (سيد مرتضي) است. وزير نامه‏اي به سيد نوشت و در آن نامه تقاضاي دعا نموده بود و در ضمن سيد را به لقب علم الهدي مخاطب قرار داد. وقتي سيد نامه را خواند. خود را لايق آن لقب نمي‏دانست (شکست نفس بود) در جواب وزير نوشت (الله الله في امري فانّ قبولي لهذا اللّقب شناعة عليَّ) فرمود قبول کردن اين لقب براي من عيب است و من سزاوار اين لقب نيستم. وزير به عرض رسانيد واللّه من از خود نگفته‏ام بلکه، اميرالمؤمنين علي (ع) اين لقب را براي شما ذکر کرده است. بعد از آنکه وزير به دعاي سيد شفا يافت، صورت قضيه را به قادر عباسي عرض کرد و قبول نکردن سيد را هم ياد آور شد. قادر به سيد عرضکرد: آنچه را که جدّت ترا به آن ملقب ساخته است قبول کن و حکم کرد که منشيان آن را در القاب سيد داخل سازند و از آن پس به لقب علم الهدي مشهور گرديد. گر سرّ ذات خويش هويدا کند علي اثبات ذات خالق يکتا کند علي‏ حق با علي است بلکه علي خويشتن حقست از حق بغير حق چه تمنّي کند علي‏ از ذات او مشيّت حق پرده در شود از روي کار پرده اگر وا کند علي‏ در پرده حجاب ز اسرار سرّ غيب بهر رسول حلّ معمّا کند علي نهايه شيخ طوسي جناب عالم بزرگوار حاج سيد امير محمد صالح حسيني خاتون آبادي در (حدائق المقربين) نقل کرده در پشت کتاب قديمي نهايه شيخ طوسي (رضوان اللّه تعالي عليهما) ديدم نوشته: جمعي و گروهي از بزرگان شيعه مانند حمداني قزويني و عبدالجبار بن عبداللّه مقري رازي و حسن بن بابويه، در کتاب شيخ طوسي اختلاف نظر داشتند که آيا مورد اعتماد هست يا نه و خلاصه همه به حضرت شيخ اعتراض کرده بودند و در صحت عمل آن کتاب شک داشتند. بالاخره همه علماء جمع شدند و قرار بر اين گذاشتند که به نجف اشرف مشرف شده و سه روز، روزه بگيرند و غسل کنند و شب جمعه در حرم حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) بمانند و مشغول عبادت شوند تا بلکه از طرف آقا علي (ع) مطلب براي همه روشن گردد. آمدند نجف اشرف پس از سه روز روزه، و عبادت در شب جمعه در حرم متوسل شدند، اوآخر شب همه به خواب رفتند و همه حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) را در خواب ديدند و حضرت علي (ع) به آنها فرموده بود:در فقه اهلبيت کتابي که سزاوار اعتماد و اقتداء و رجوع کردن به آن باشد مانند کتاب نهايه تصنيف نشده، يعني کتاب نهايه از تمام کتب فقهي شيعه معتبرتر است به علت آنکه مصنف او با قصد خلوص و بدون غرض ديگري جز خدا آن را نوشته است و او از هر جهت بي‏نياز کننده است شما را از کتابهاي ديگر. در صحت آن شک نکنيد و به آن عمل کنيد. چون از خواب بيدار شدند هر يک اظهار نمودند که خوابي ديده‏اند که دليل بر صحت کتاب نهايه است. ولي قرار گذاشتند که هيچکدام خوابشان را نقل نکنند بلکه روي کاغذي بنويسند و بعد تطبيق نمايند تا چگونگي خوابها معلوم شود. وقتي که همه آنچه در خواب ديده بودند را روي کاغذ نوشتند، ديدند خواب همه يکي بوده حتي عبارتها با هم هيچ فرقي نداشته همه خوشحال شدند آمدند به منزل شيخ که داستان را به شيخ خبر دهند وقتي که وارد منزل شدند تا شيخ آنها را ديد فرمود: حرف و گفته مرا درباره کتاب قبول نکرديد تا آنکه از حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) تعريف و مدح کتاب مرا شنيديد. علي مهر جهان آرا، علي ماه فلک پيما علي بدرو علي بيضا، علي نجم، و علي اختر علي در مُلک دين حاکم، امير قائد و قائم قضا بزم و قدر خادم، ملک عبد و فلک چاکر علي درياي بي‏ساحل، علي غواص بحر دل علي شاهنشه عادل، علي سلطان بحر و بر سفيران نبوت را، علي پيرو علي مرشد نکوکاران امت را، علي يار و علي ياور ولايت را علي والي، نبوت را علي تالي امامت را علي مخزن، کرامت را علي گوهر