شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، از علماي برجسته و فقهاء و متکلمين بزرگ و از زهّاد و وارستگان کم نظير شيعه مي‏باشد که سني و شيعه او را به علم و کمال قبول داشتند، وي بسال سيصد وسي و شش هجري قمري يازدهم ذيقعده متولد و در سال چهارصد و سيزده درسن هفتاد و شش سالگي از دنيا رفت. جنازه او را هشتاد هزار نفر تشييع کردند و در حرم کاظمين به خاک سپردند، وي از نوابغ تاريخ است که بيش از دويست کتاب تأليف نموده و اهل تسنن او را از بزرگترين علماي شيعه مي‏دانستند. از حکايات مربوط به اين نابغه بزرگ اين است که: روزي قاضي عبدالجبّار در بغداد در مجلس خود بود و بسياري از علماي بزرگ شيعه و سنّي در آن مجلس حضور داشتند، در اين هنگام شيخ مفيد وارد مجلس شد و در پائين مجلس نشست و پس از مدتي به قاضي رو کرد و گفت: من از تو در حضور علماء سؤالي دارم؟ قاضي گفت بپرس. شيخ مفيد فرمود: شما در مورد اين حديث چه مي‏گوئيد که پيامبر (ص) در غدير فرمود: مَنْ کُنْتُ مولاه فعلّيٌ مولاه کسي که من رهبر او هستم پس علي (ع) رهبر اوست. آيا اين حديث، مسلم و صحيح است که پيامبر (ص) در روز غدير فرموده است؟ قاضي گفت آري، حديث صحيح مي‏باشد. شيخ مفيد فرمود: منظور از کلمه مولي چيست؟ قاضي گفت: مولي به معني اولي و بهتر است. شيخ مفيد فرمود: پس اين اختلاف و خصومت بين شيعه و سنّي چيست؟ (با اينکه پيامبر(ص) علي (ع) را بهتر از ديگران معرفي نموده است). قاضي گفت: اين حديث، روايت است، ولي خلافت ابوبکر دِرايت (و از روي اجتهاد و درک) مي‏باشد، و انسان عادل روايت را همتاي درايت قرار نمي‏دهد (يعني درايت مقدّم است) شيخ مفيد فرمود: شما درباره اين فرمايشات پيامبر (ص) چه مي‏گوئيد که به علي (ع) فرمود: حَرْبُک حَرْبي وَسلمُکَ سِلْميِ (جنگ تو جنگ من است، و صلح تو صلح من است). قاضي گفت: اين گفتار براساس حديث صحيح است. شيخ مفيد فرمود: نظر شما درباره اصحاب جمل (که به جنگ علي (ع) آمدند مانند طلحه و زبير و...) چيست؟ قاضي گفت: اي برادر آنها توبه کردند. شيخ مفيد فرمود: اي قاضي جنگ آنها دِرايت و (حتمي) بوده است ولي توبه کردن آنها روايت شده است و تو در مورد حديث غدير گفتي روايت معادل درايت نيست (و درايت مقدم مي‏باشد). قاضي از پاسخ به شيخ مفيد عاجز و درمانده شد، سر در گريبان فرو برد و سپس گفت تو کيستي؟ شيخ مفيد جواب داد من خدمتگذار تو محمد بن محمد بن نعمان حارثي هستم. قاضي از مسند قضاوت برخاست و دست شيخ مفيد را گرفت و بر آن مسند نشانيد و گفت: اَنْتَ المفيدُ حقا براستي که تو انسان مفيد (و سود بخشي) هستي. چهره‏هاي علماي بزرگ مجلس درهم کشيده شد، وقتي قاضي ناراحتي آنها را دريافت به آنها رو کرد و گفت: اي علماء اين مرد (شيخ مفيد) مرا مجاب کرد و در پاسخ او عاجز شدم، اگر کسي از شما قادر به جواب او هست، اعلام کند تا او را بر مسند بنشانم و شيخ مفيد به جاي خود بنشيند، هيچ کس جواب نداد و اين موضوع شايع گرديد و علت نام گذاري او به مفيد از همين جا سر چشمه گرفت. يک روز شيخ مفيد ايستاده بود ديد گربه‏اي روي تشک الاغ سيد علم الهدي (که يکي از شاگردان اين بزرگوار است) را نجس کرده، شيخ مفيد ايستاد تا سيد آمد سوار الاغ شود، فرمود: من چنين ديدم و تشک شما نجس است. سيد مرتضي فرمود براي من پاک است شيخ فرمود: خودم ديدم. سيد فرمود: بسيار خوب، امّا بقول شما تنهائي براي من نجس نمي‏شود، نامه‏اي نوشته انداختند داخل ضريح حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) جواب در آن نامه آمد که نوشته بود. اَلْقُول قُول وَلَدي وَالشَّيخ مُعْتَمدي. يعني گفته پسرم از نظر قانون اسلام درست و صحيح است اما قول شيخ هم مورد اطمينان و تأييد من است. سيد مرتضي (علم الهدي) بشيخ فرمود: بسيار خوب قول شما و قول آقا اميرالمؤمنين علي (ع) دو قول است حالا نجس مي‏شود. علي اي شاهکار آفرينش علي اي گوهر درياي بينش‏ علي اي شهسوار عشقبازان علي اي سرفراز سرفرازان‏ علي اي دستگير مستمندان علي اي غمگين دردمندان‏ علي اي مظهر لطف خدائي تجلي گاه نور کبريائي‏ علي اي قبله گاه شاه و درويش علي اي مرحم زخم دل ريش‏ علي اي عرش حق رازيب و زيور علي اي آگه از هر جان مضطر علي اي منبع جود و کرامت علي اي شافع روز قيامت سزاي اهانت مَرّه قيس از اعيان و اشراف عرب و صاحب قبيله بزرگي بود. او يک‏صد هزار نفر لشکر مسلح داشت. مهمترين خصوصيت او دشمني با آقا اميرالمؤمنين علي (ع) بود. او وقتي با خبر شد که مردم از اطراف و اکناف به زيارت قبر حضرت مي‏روند. و به بارگاه حضرتش احترام مي‏گذارند، خشمناک و عصباني شد و گفت مي‏روم و گنبد و بارگاهش را خراب کرده و قبر حضرتش را محو مي‏نمايم. او با لشکريانش به طرف نجف رفت. کسي هم جرأت مقابله با او را نداشت، بنابراين او بدون هيچ مقاومتي وارد شهر شد و با چکمه داخل حرم مقدّس گرديد، وقتي به نزديک صندوق مطهر رسيد، ناگهان انگشت مبارک حضرت از شکاف صندوق بيرون آمد و با اشاره‏اي او را به دو نيم تقسيم نمود. شعراي عرب و عجم پس از اين واقعه اشعاري سرودند: شاهي که به ضربت دو انگشت چون مره قيس کافري کشت‏ جسد مَره چون قطعه سنگي شده بود، بدون اينکه قطره‏اي خون بريزد. او را از حرم بيرون آورده و در کنار دروازه نجف انداختند. و تا مدتها جسد در آنجا بود، هر حيواني که به جسد مي‏رسيد، روي آن بول و کثافت مي‏کرد. بالاخره بستگان او و يا دشمنان حضرت علي (ع) جسد را برداشته و او را دفن کردند. دل اگر خدا پرستي در خانه علي زن بجهان هر آنچه هستي در خانه علي زن‏ ز عدم رسي به هستي در خانه علي زن بگذر ز خود پرستي در خانه علي زن‏ بنگر شه و گدا را چه غني چه بينوا را همه يکدل و صدا را همه بر سر آن لوا را ز علي بجو خدا را که به اوست التجا را علي کنز لافتي را دهد از کرم گدا را بنگر خداپرستي در خانه علي زن بود عين حق پرستي در خانه علي زن‏‏‏‏ خطيب دمشقي يکروز هارون الرشيد هفتاد نفر از علماي اهل سنت را فرا خواند، هنگامي که آنها به مجلس آمدند هارون از شافعي پرسيد: چند حديث در فضائل حضرت علي (ع) از حفظ داري؟ شافعي گفت: تعداد زيادي حديث در فضيلت آقا علي (ع) به ياد دارم. هارون گفت: چقدر است؟ شافعي گفت: مي‏ترسم بگويم. هارون گفت: از کي مي‏ترسي؟ شافعي گفت: از تو مي‏ترسم. هارون گفت: نترس در اماني، بگو. شافعي گفت: حدود چهار صد تا پانصد حديث از حفظ هستم. هارون از ديگري پرسيد، گفت بيشتر از هزار حديث در فضيلت علي (ع) از حفظ هستم. هارون همين سؤال را از ابويوسف نمود. وي پاسخ داد پانزده هزار حديث مُسند و پانزده هزار حديث مرسل درباره آقا علي (ع) از حفظ دارم. هارون از واقدي پرسيد، او گفت من هم به اندازه ابويوسف وصف آقا علي (ع) را در احايث ديده‏ام. هارون گفت: آنچه که گفتيد از شنيده‏هاي شماست، امّا من فضيلتي از آقا علي (ع) را به چشم خود ديده‏ام، همه مشتاق شنيدن شدند. هارون گفت: روزي حاکم دمشق برايم نامه‏اي نوشت که خطيبي در اينجا زندگي مي‏کند که دشمن علي (ع) است و در خطابهايش مرتبا به آقا فحش مي‏دهد، هر چه او را تهديد کرده‏ام فايده‏اي نکرده است چاره چيست؟ من در پاسخ او نوشتم: او را به بغداد نزد من بفرست. وقتي خطيب به اينجا رسيد او را نصيحت کردم و گفتم: چرا با حضرت علي (ع) دشمني داري؟ او گفت: براي اينکه او پدران و اجداد ما را کشته است. گفتم: آنها را به فرمان خدا و رسولش کشته است. گفت بهر حال من دشمن علي (ع) هستم. من هم دستور دادم که او را کتک زدند و به زندان بينداختند، همان شب در خواب ديدم که حضرت خاتم الانبياء (ص) از آسمان فرود آمد در حالي که پشت سر حضرت، آقا علي و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليهم‏السلام) و جبرئيل (ع) نيز قرار داشتند همه بطرف قصر من آمدند. جامهايي از آب در دست جبرئيل بود. حضرت پيغمبر (ص)، شيعيان را يکي يکي صدا زد و آنان را از آب بهشتي سيراب مي‏نمود، از پنج هزار نفري که در اين اطراف زندگي مي‏کنند تنها چهل نفر را که من آنها را مي‏شناختم و مي‏دانستم از دوستداران و محبين آقا علي (ع) هستند سيراب شدند. در اين بين حضرت علي (ع) به پيامبر (ص) فرمود: از اين خطيب بپرسيد من با او چه کرده‏ام؟ خطيب را آوردند، پيغمبر به او فرمود: آيا حيا نمي‏کني؟ خداوندا او را مسخ کن. ناگهان خطيب به شکل سگ در آمد، من از وحشت بيدار شدم و خادم را صدا زده و گفتم: خطيب را بياوريد. من قصد داشتم خطيب را موعظه کرده و خوابي را که ديده بودم برايش تعريف کنم. خادم رفت و برگشت و گفت خطيب نيست امّا سگي در زندان است. گفتم: سگ را بياور، وقتي سگ را آورد ديدم خداوند براي عبرت ديگران گوشهاي او را به شکل انسان باقي گذاشته و بدن او را بشکل سگ در آورده است و امروز شما را به اينجا دعوت کرده‏ام تا به چشم خودتان برتري و فضيلت آقا علي (ع) را ببينيد به دستور هارون: خطيب را که به شکل سگ در آمده بود، آوردند. در حاليکه بند به گردنش انداخته و او را مي‏کشيدند، خطيب بدبخت، سر به زير افکنده بود. شافعي گفت: اين خطيب مورد قهر و غضب خدا قرار گرفته و مسخ شده است. بنابراين بيشتر از سه روز زنده نمي‏ماند زودتر او را از اينجا دور کنيد که بلاي او ما را نيز مبتلا مي‏کند. خطيب را به زندان برگرداندند، طولي نکشيد که صداي مهيبي برخاست و بر اثر صاعقه، ساختمان زندان برسر او خراب شد و جسد نحسش را سوزانيدند. ز طريق بندگي علي نه اگر بشر بخدا رسد بچه دل نهد بکه رو کند بچه سو رود بکجا رسد ز خدا طلب دل مقبلي به علي ز جان متوسلي که اگر رسد بعلي دلي بعلي قسم بخدا رسد ازلي ولايت او بود ابدي عنايت او بود ز کفايت او بود ز خدا هر آنچه بما رسد بعلي اگر بري التجا چه در اين سرا چه در آن سرا همه حاجت تو شود روا همه درد تو بدوا رسد علي اي تو ياور و يار ما اسفا بحال فگار ما نه اگر به عقيده کار ما مدد از تو عقده گشا رسد نه بهر که هر که فدا شود چو فدائي تو بجا شود که هرآنکه درتو فنا شود ز چنين فنا به بقا رسد دعاي شيطان مؤمني شيطان را در وسط دريا ديد که سرش را رو به آسمان گرفته و مي‏گفت: خداوندا (به حقّ آقا اميرالمؤمنين علي (ع)) مرا عذاب مکن. مرد مؤمن به شيطان گفت: آيا تو هم دست به دامان ولايت اميرالمؤمنين علي (ع) شده‏اي؟ شيطان گفت: شش هزار سال قبل از اينکه حضرت آدم خلق شود من در عالم اعلا و در ميان ملائکه بودم. اطلاعات زيادي در رابطه با علي (ع) دارم که شما نمي‏دانيد. و تا آنجا که اطلاع دارم بعد از رسول خدا (ص) کسي مقربتر و عزيزتر و گرامي‏تر و آبرومندتر از علي (ع) نزد خداوند متعال نيست. و مي‏دانم که هرکس خداوند را به حق اميرالمؤمنين علي (ع) قسم بدهد، خداوند او را مي‏آمرزد از اين رو من هم خدا را به خورشيد ولايت قسم مي‏دهم. مرد گفت: اي ابليس تو معلِّم فرشتگان بوده‏اي و علم زيادي داري مرا نصيحت کن. شيطان گفت: يک جمله براي دنيا و يک جمله براي آخرتت مي‏گويم اگر مي‏خواهي که زندگي به تو خوش بگذرد قناعت پيشه کن و اگر قانع باشي، حتي اگر غذايت نان خشک باشد به تو خوش مي‏گذرد و آرام و آسوده زندگي مي‏کني. امّا اگر حرص بزني و ثروت جمع کني و به خواست خداوند راضي نباشي هيچوقت در دنيا خوشبخت نمي‏شوي. اما يک پند نيز براي آخرتت بگويم براي ساعت مرگ، سرازيري قبر، سر از قبر در آوردن، ماندن در برزخ، صحراي محشر، صراط و ميزان همه جا محبت و ولايت آقا علي (ع) را ذخيره داشته باش اگر تکيه‏ات به پيشواي مؤمنان باشد امنيت خواهي داشت. مرد مؤمن شيعه نزد امام جعفر صادق (ع) رفت و ماجرا را براي حضرت تعريف کرد. حضرت فرمود چنگ زدن شيطان به ولايت و محبّت حضرت علي (ع) به زبان است و از صميم قلب نيست بنابراين ابليس بهره‏اي از اين سخنان نمي‏برد. اگر او واقعا و از صميم قلب به آقا اميرالمؤمنين علي (ع) پناه مي‏برد، از عذاب الهي نجات مي‏يافت. سحري بخواب ديدم شه کشور صفا را برخش نظاره کردم مه خوب دلربا را به ادب زبان گشودم بسرودم اين نوا را علي اي هُماي رحمت تو چه آيتي خدا را که به ما سوي فکندي همه سايه هما را صنمي که تُرک چشمش ز کفم ربوده آئين زده مُهر مهر خود را بقلوب اهل تمکين‏ بشتاب موسي دل تو بطور سينه منشين دل اگر خدا شناسي همه در رُخ علي بين‏ ز علي شناختم من بخدا قسم خدا را همه دم بر اين اميدم که مرا ز در نراند گرم از درش براند کس ديگرم نخواند غم و درد عاشقان را بجز از علي که داند بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علي گرفته باشد سرچشمه بقا را شيخ ابوعبدالله در زمان شيخ مفيد، کتابفروشي در بغداد زندگي مي‏کرد که جعفر نام داشت. روزي از روزهايي که جعفر کتابهايش را حراج کرده بود، شيخ مفيد، براي خريدن کتاب به نزد او رفت و از وي چند کتاب خريد. وقتي شيخ مي‏خواست برگردد، جعفر به او گفت، اي شيخ بنشين تا چيزي برايت بگويم که براي مذهب تو که شيعه هستي، خوب است. معجزه‏اي ديدم که مي‏خواهم برايت تعريف کنم. شيخ مفيد نشست و جعفر شروع به سخن کرد: من دوستي داشتم که با او براي ياد گرفتن احاديث به نزد شيخي به نام ابوعبداللّه محدث مي‏رفتم. بعدها فهميديم که او از دشمنان سرسخت حضرت علي (ع) است. گاهي او به اميرالمؤمنين جسارت مي‏کرد و ما او را سرزنش مي‏کرديم و نصيحت مي‏نموديم ولي او سرسختي مي‏کرد و مي‏گفت: من همين هستم و دست از عقيده‏ام بر نمي‏دارم. روزي او بحضرت فاطمه زهرا (عليهاالسلام) جسارت کرد، ما تصميم گرفتيم که ديگر نزد او نرويم. همان شب در خواب، خورشيد هدايت حضرت علي (ع) را ديدم. آن حضرت در کنار ابوعبداللّه ايستاده بود و با وي صبحت مي‏فرمود: امام به ابوعبداللّه فرمود: مگر من به تو چه بدي کرده‏ام؟ آيا نمي‏ترسي که خداوند کورت کند؟ در همين هنگام، امام به چشم راست وي اشاره کرد و به خواست خدا چشم او کور شد. صبح که شد با خودم گفتم؛ بهتر است نزد رفيقم بروم و خوابم را براي او تعريف کنم و به همراه وي نزد شيخ برويم و او را نصيحت نمائيم. از خانه که بيرون آمدم. دوستم را ديدم که به طرفم مي‏آيد. پرسيدم کجا مي‏روي؟ او همان خوابي را که من ديده بودم برايم تعريف کرد، بنابراين به همراهي او به منزل شيخ رفتيم تا وي را از عذاب الهي بترسانيم. وقتي درب را به صدا در آورديم زني پشت در آمد وگفت: امروز کلاس درس تعطيل است. گفتم: ما با شيخ کار خصوصي داريم و مي‏خواهيم او را ببينيم. زن گفت امروز شيخ بيمار است و کسي را نمي‏پذيرد. وقتي ما از بيماري شيخ پرسيديم، زن جواب داد، امروز صبح وقتي ابوعبداللّه از خواب بيدار شد، تا حالا دستش را روي چشمش گذاشته است و فرياد مي‏زند که علي (ع) کورم کرد. گفتم: ما براي همين موضوع به اينجا آمده‏ايم، در را باز کن با اصرار ما؛ زن درب را باز کرد و ما داخل شديم. شيخ با ديدن ما گفت: ديدي بالاخره علي (ع) مرا کور کرد؟ ما گفتيم: ديشب اين جريان را در خواب ديديم. بيا و از دشمني‏ات با داماد و جانشين بر حق رسول خدا دست بردار شايد شفاعت حضرت شامل حال تو شود و خداوند شفايت دهد. ابوعبداللّه گفت: اگر علي (ع) چشم ديگر مرا نيز کور کند، دست از مخالفت با ايشان بر نمي‏دارم. ما با ناراحتي و افسردگي از خانه خارج شديم و همان شب دوباره در خواب ديديم که آقا اميرالمؤمنين علي (ع) به چشم چپ ابوعبداللّه اشاره فرمود و چشم چپ وي نيز کور شد. روز بعد، دوباره به ديدن شيخ رفتيم. هر دو چشمش کور شده بود، امّا او دست از لجاجت وجهالتش برنداشت تا اينکه با حال کُفر و الحاد و نفاق از دنيا رفت. اين عذاب دنيوي مخالفت با ولايت آقا علي (ع) است واي از عذاب روز قيامت و خلود در آتش. سرور دنيا و دين شاهنشه مردان عليست آفتاب برج ايمان کوکب رخشان عليست‏ شهسوار دين نفر بر عرصه ميدان رزم سروران را سرور و مرد افکن ميدان عليست‏ وارث تاج لعمرک ابن عم مصطفي (ص) معدن جود و سخاوت ناطق قرآن عليست‏ آنکه آدم را رهائي داد از درد فراق کرده حوا را اسير فرقت دوران عليست‏ آنکه از گرداب ساحل بُرده کشتي راز آب نوح را داده نجات از ورطه طوفان عليست چطور شيعه شد محدّت نوري اعلي اللّه مقامه نقل مي‏کند: در سال هزار و سيصد و هفده هجري قمري، يک خانواده سنّي در نجف اشرف به مذهب شيعه مشرف شدند. چون اين کار عجيب و استنثائي بود محدث نوري از رئيس خانواده خواست که ماجرا را با قلم خودش بنويسد. رئيس خانواده سيد عبدالحميد نام داشت. وي خطيب و قاري قرآن بود و در نجف اشرف کتابفروشي داشت. او ماجراي شيعه شدنش را چنين بيان کرد:روزي زن يکي از مُلايان به سردرد شديدي مبتلا گرديد، به طوري که از خواب و خوراک افتاد و بعد از مدّتي بي‏خوابي، دو چشمش نيز کور شد. وقتي خانواده زن در درمان او درمانده و نااميد شدند به من مراجعه کرده و چاره‏اي خواستند من گفتم: بيماري او علاجي ندارد، مگر اينکه اميرالمؤمنين علي (ع) که حلاّل مشکلات است کاري کند. شب وقتي حرم خلوت شد، او را به حرم ببريد و دست به دامن آقا علي (ع) شويد. اتفاقا آن شب، درد زن کم شد و پس از چند شبانه روز بي‏خوابي به خواب عميقي فرو رفت. در عالم خواب ديد که مي‏خواهد وارد حرم آقا اميرالمؤمنين (ع) شود در اين حال فرد نوراني و روحاني به وي نزديک شد و فرمود: اي زن، راحت باش خوب مي‏شوي. زن عرضکرد: آقا شما کي هستيد؟ او فرمود: من مهدي آل محمد (ص) هستم. زن از خواب بيدار شد، هنوز چشمانش نابينا بود ولي آرامشي عجيب يافته بود صبح چهارشنبه از خانواده‏اش خواست که او را به وادي السلام به مقام حضرت مهدي عجل اللّه تعالي فرجه الشريف ببرند. مادر، خواهر و بستگان وي او را به آنجا بردند. او در محراب نشست و شروع به گريه و زاري و استغاثه به حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه تعالي فرجه نمود به طوري که بيهوش شد و از حال رفت. در همان حال دو آقاي نوراني که يکي از ايشان را قبلاً ديده بود، نزديکش آمد. يکي از آنان به او فرمود: راحت باش خداوند بتو شفا داد. زن عرض کرد: آقا شما کي هستيد؟ آقا فرمود: من علي بن ابيطالب هستم و اين فرزندم مهدي است زن به هوش آمد متوجه شد که بينا شده است و همه جا را مي‏بيند. از شادي فرياد کشيد مادر، شفا يافتم. او را شادي کنان به شهر آوردند پس از اين معجزه آن خانواده وعده ديگري از اهل تسنن به مذهب شيعه نائل گرديدند. چون علي در مُلک هستي پادشاهي هست، نيست در دو عالم غير از او مشگل گشائي هست، نيست‏ در رموز علم و حکمت جز شهنشاه نجف عالمان را در شريعت مقتدائي هست، نيست‏ دوش ديدم رهروي مي‏گفت با وجد و نشاط سالکان را غير حيدر رهنمائي هست، نيست‏ جز علي در گوشه ويرانه در هنگام شب بيکسان بينوا را هم نوائي هست، نيست‏ فاش مي‏گويم بعالم چون ولي ذوالکرم زير اين نُه طاق گردون پارسائي هست، نيست ميوه ولايتي اعمش که يکي از مفسران و محدثين است روايت کرده است که در مسافرت به عربي رسيدم که چشمش کور شده بود. در اين حال، در بيابان نشسته بود و دستش را به طرف آسمان گرفته بود و دعا مي‏کرد: که خداوندا بحق آن قبّه‏اي که دامنه‏اش خيلي وسيع است و بحق بارگاهي که ميوه‏هايش بسيار شيرين است چشم مرا به من بازگردان. جلو رفتم و گفتم: اي اعرابي چه مي‏گويي؟ قبّه و بارگاه چيست؟ و ميوه کدام است؟ گفت: منظورم از قبّه حضرت محمد (ص) و بارگاه حضرت زهرا (عليهاالسلام) و ميوه‏ها حضرت امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام) است. گريه‏ام گرفت، دو درهم از مخارج مسافرتم را به او دادم و به راه افتادم. مدتي گذشت مسافرتم به پايان رسيد و از همان راه برگشتم. ديدم آن مرد بينايي‏اش را بدست آورده است. احوالش را پرسيدم. و از او خواستم که چگونگي شفا يافتن خود را برايم تعريف کند. گفت: آل محمد (ص) مرا شفا دادند. روزي در همين جا تنها نشسته بودم و ناله مي‏کردم که ناگهان ندايي از غيب آمد اگر در دوستي علي (ع) صادق هستي چشمان خود را ببند و باز کن. چشمانم را بستم و پس از لحظه‏اي باز کردم، ديدم جهان روشن است و همه جا را مي‏توانم ببينم. هر چه نگاه کردم گوينده صدا را نديدم. گفتم: اي کسي که به داد من رسيدي ترا به خدا قسمت مي‏دهم که خودت را معرفي کن. ندايي آمد که من خضر نبي هستم. بدان که دوستي علي (ع) در دنيا و آخرت انسان را نجات مي‏دهد. بجلال و قدر خدا قسم نروم ز کوي تو يا علي که حيات هستي من بود باميد روي تو يا علي‏ چو روان من رود از بدن نرود به سير گل و چمن که فتاد طاير جان من بکمند موي تو يا علي‏ من اگر بروي تو مايلم شده نقد عشق تو حاصلم بخدا که زنده شود دلم شنود چه بوي تو يا علي‏ تو مه سپهر ولايتي مه آسمان ز تو آيتي چه شود اگر که اقامتي بکنم بکوي تو يا علي‏ علي اي حقيقت عارفان تو مشو زديده ما نهان که روان خسته عاشقان بگرفته خوي تو يا علي‏ همه شب بخلوت و در خفا بنشينم کنم التجا که عيان بديده شود خدا ز رُخ نکوي تو يا علي شيعه بودن عمّار (دِهْني) کوفي از شاگردان بزرگوار امام صادق (ع) بود و در کوفه زندگي مي‏کرد، او فردي دانا و با تقوا و پرهيزگار و از علماي محدثين است. روزي به خاطر محاکمه‏اي که پيش آمده بود وي به محضر ابوليلي قاضي کوفه رفت تا گواهي دهد. هنگاميکه وي در محضر قاضي شهادت داد، قاضي گفت: گواهي تو قبول نيست زيرا تو رافضي و شيعه هستي (رافضي يعني ترک کننده و رها کننده مقصود ابوليلي اين بود چون عمّار پيروي از اهل سنّت را رها کرده است، گواهي‏اش مورد قبول نيست و شيعه يعني پيرو و در اسلام به پيروان آقا علي (ع) و امامان معصوم (عليهم‏السلام) اصطلاحا شيعه گفته مي‏شود). عمّار تا اين سخنان را شنيد، مانند ابر بهاري: شروع به گريه کرد. قاضي که عمّار را مي‏شناخت و مي‏دانست که او فردي دانا و با تقوا و پرهيزگار است، تحت تأثير قرار گرفته و گفت تو از علماء و حديث شناسان هستي و اگر از حرف من ناراحت شدي مي‏تواني اعلان کني که رافضي و شيعه علي، نيستي، و از اين مرام بيزاري بجوي در اين صورت در صف برادران ما خواهي شد تا من گواهي تو را بپذيرم. عمّار گفت: گريه‏ام به خاطر من و توست. از اين جهت براي خودم گريه مي‏کنم که تو مقام بزرگي را به من نسبت دادي که من خود را شايسته و سزاوار آن نمي‏دانم تو مرا رافضي مي‏نامي امّا رافضي کسي است که همه باطل‏ها را ترک کند و به سوي حقّ برود، در حالي که من اينگونه نيستم. تو مرا شيعه علي (ع) مي‏خواني امّا من کجا و شيعه و پيرو علي (ع) بودن کجا؟ امّا گريه‏ام براي تو اين است که چنين مقامهاي بزرگي را با سبکي و اهانت ذکر کردي.وقتي سخنان عمّار را به محضر حضرت امام صادق (ع) رساندند، امام فرمود: به خاطر ادب و تواضعي که عمّار انجام داد، تمام گناهانش حتي اگر بزرگتر از آسمان و زمين بودند پاک شدند و خداوند اعمال و کارهاي خوبش را هزار برابر کرد. بلندي از آن يافت که او پست شد در نيستي کوفت تا که هست شد آري ما کجا و شيعه علي (ع) بودن کجا؟ ما فقط شکل شيعيان علي (ع) هستيم و به همين هم دلخوشيم، آنها را دوست داريم و اميدواريم خداوند ما را با آنان محشور فرمايد. توسل به آقا علي‏ جناب حاج شيخ محمد باقر شيخ الاسلام اعلي اللّه مقامه نقل فرمود: هنگاميکه مرحوم حاج قوام الملک شيرازي مشغول ساختمان حسينيه بود سنگهاي آن را بيک نفر سيّد حجار که در آن زمان استاد حجارهاي شيراز بود کنترات داده بود و آن سيّد در اين معامله دچار زيان سختي شد بطوري که مبلغ سيصد تومان مديون گرديد و البته اين مبلغ در آن زمان زياد بود. خلاصه پريشان حال و بيچاره شد. شب جمعه نماز جعفر طيّار را مي‏خواند و حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) را براي گشايش کارش بدرگاه الهي وسيله قرار مي‏دهد و همچنين شب جمعه دوم تا شب جمعه سوم حضرت امير (ع) به او مي‏فرمايد فردا برو نزد حاج قوام که به او حواله کرديم. چون بيدار مي‏شود متحير مي‏شود چگونه به حاج قوام حرف بزنم در حاليکه نشانه‏اي ندارم شايد مرا تکذيب کند. بالاخره در حسينيه مي‏آيد و گوشه‏اي با هم و غم مي‏نشيند ناگهان مي‏بيند حاج قوام با فرّاشها و ملا زمانش آمدند در حاليکه آمدنش در چنان موقعي غير منتظره بود. همينطور نزديک مي‏آيد تا برابر سيد حجاز مي‏رسد مي‏گويد مرا بتو کاري است بيا منزل. وقتيکه حاج قوام بمنزلش بر مي‏گردد سيّد مي‏آيد و ملازمان با کمال احترام او را نزد حاج قوام حاضر مي‏کنند. چون وارد مي‏شود و سلام مي‏کند، حاج قوام بدون پرسش از حالش بلافاصله کيسه‏اي که در هر يک صد اشرفي يک توماني بود، تقديمش مي‏کند و مي‏گويد بدهي خودت را بپرداز و ديگر حرفي نمي‏زند.اين است آثار توسل به آقا علي (ع) و از اين داستان فهميده مي‏شود که متمکنين سابق در کارهاي خير تا چه حد داراي صدق و اخلاص بودند تا اندازه‏اي که مورد عنايت و التفات بزرگان دين قرار مي‏گرفتند و همراه خود مي‏بردند. در اين دوره ثروتمندان غالبا در فکر زياد کردن مال خود هستند و توفيق صرف کردن در امور خير با صدق و صفا و اخلاص نصيب آنها نمي‏شود. اي آنکه پادشاه سرير ولايتي معلول ذات و مقصد غائي علتي‏ اشياء ز جزء و کل همه معلول فيض تست برتر ز ذات اقدس تو نيست خلقتي‏ ز امکان و از وجوب تو مبهوت مانده عقل جز عشق در طريق تو نبود دلالتي‏ ادعوني استجب لکم ارفيست شأن تو نادعلي چگونه رهاند ز شدتي‏ از قدرت تو قلعه خيبر بهانه بود خود قدرتي يگانه و قادر بقدرتي‏ اي ناخداي کشتي احسان و بحر جود ما را به بخش اگر بغلط شد کنايتي مسلمانان هندو ثقه با فضيلت و مخلص اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم‏السلام) جناب آقاي شيخ محمد حسن مولوي قندهاري از علماء مشهد است نقل مي‏کند: روزي فرمانرواي دولت حيدرآباد، دکن که نظام لقبش بود، در عماري خود نشسته و عده‏اي هندوي بت پرست، آن عماري را بدوش حمل مي‏کردند (طبق مرسومات تشريفاتي سلطنتي آن زمان) پس در آن حالت چرت و بيخودي عارضش مي‏شود و حضرت اميرالمؤمنين (ع) را مي‏بيند. آقا علي (ع) به او مي‏فرمايد: نظام حياء نمي‏کني بدوش سادات عماري خود را قرار دادي؟ چشم باز مي‏کند و منقلب مي‏گردد و مي‏گويد عماري را برزمين گذارند، هندوان مي‏گويند آقا مگر از ما تقصيري سر زده؟ مي‏گويد: نه لکن بايد عده ديگري بيايند و عماري را بلند کنند پس جمعي ديگر مي‏آيند و عماري را بدوش مي‏کشند تا نظام بمقصد خود رفته و به منزل بر مي‏گردد، سپس آن افرادي که در مرتبه اول عماري را بر دوش داشتند آنها را احضار کرده و در خلوت دست بگردن آنها انداخته و با ايشان معانقه نموده و رويشان را مي‏بوسد و مي‏گويد شما از کجائيد؟ جواب مي‏دهند: اهل فلان قريه، مي‏گويد: آيا از سابق اينجا بوديد؟ مي‏گويند: همينقدر مي‏دانيم که اجداد ما از عربستان به اينجا آمده بودند و توطن نموده‏اند. مي‏گويد: بايد تفحص کنيد، نوشته جاتيکه از اجدادتان داريد جمع کنيد و نزد من بياوريد. اطاعت نموده و هر چه داشتند آوردند سلطان در بين نوشته‏ها شجره نامه و نسب نامه اجدادشان را پيدا مي‏کند و مي‏بيند که منسب آنها به حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مي‏رسد و از سادات رضوي هستند. نظام بگريه مي‏افتد و مي‏گويد شما چطور هندو شده‏ايد در حاليکه مسلمان زاده بلکه آقا زاده و سيد مسلمانانيد؛ همه آنها منقلب شده و مسلمان و شيعه اثني‏عشري مي‏شوند و نظام هم املاک زيادي به آنها عطا مي‏کند. عشق علي و آل مرا در سر است و بس چون عشق ديگران همه درد سر است و بس‏ ما دوستدار و عاشق خوبان عالميم معشوق عده‏اي بجهان گر ز راست و بس‏ گر پشت پا زديم ز مستي به اين جهان ما را مي معاشقه در ساغر است و بس‏ از دل مکن ولاي علي را برون ولي حسن عمل شفيع تو در محشر است و بس‏ مداح مرتضي مده نسبت به ايزدي خاک در غلام علي قنبر است وبس پول سفر رسيد جناب حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمد انصاري دارابي که از بزرگانند نقل فرمود: پيش از سفر کربلا در عالم رؤيا آقا مولي الکونين حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) را در خواب زيارت نموده و حضرت مي‏فرمايند آشيخ بزيارت ما نمي‏آيي؟ عرض کردم وسائل سفر ندارم. حضرت فرمود: بر عهده من بزيارت ما بيا. طولي نکشيد که مخارج سفر بمقدارش رسيد به نجف آمدم و حضرت را زيارت نمودم و تا وقتي که توقف نمودم و بعد مراجعت کردم هم رسيد. در ضمن پسرم نيز مصروع بود و بقصد استشفاء همراهم آورده بودم و در نجف اشرف کنار قبر آقا علي (ع) برده بودم، شفا يافت و برگشتم. مدح علي و آل بود کار و عادتم يا رب فزون نما، تو بدل اين ارادتم‏ جز مدح او ثناي کسي را نمي‏کنم راه عليست راه نجات و سعادتم‏ من پيروي ز ميثم تمار مي‏کنم مولا اگر قبول کند اين شهادتم‏ من در جهان به عشق علي آمدم بلي ورنه مرا چه سود بود از ولادتم‏ بي‏حب مرتضي نبود طاعتم قبول بي‏مهر او خدا نپذيرد عبادتم‏ يا مرتضي علي ز هنر ورمپوش چشم در حال احتضار بيا بر عيادتم‏‏‏‏‏ استغاثه بعد از مرگ شهيد بزرگوار عالم متقي حضرت آية اللّه العظمي سيد عبدالحسين دستغيب که براستي بقول فرمايشات حضرت امام رضوان اللّه تعالي عليه که ايشان معلم اخلاق بود شهيد محراب و نماز فرمود: تقريبا چهل سال قبل در مدرسه دار الشفاء قم شب بيست پنجم رجب مجلسي از علماء و فضلاء که براي توسل بحضرت موسي بن جعفر (ع) بود بنده هم حاضر بودم يکنفر از آقايان فرمود: وقتي که مختار محله مشراق نجف اشرف (نامش را فراموش نموده‏ام) مرحوم شد. در عالم رويا خود را در صحن مطهر اميرالمؤمنين علي (ع) ديدم در حاليکه آن حضرت با کمال جلال روي منبري بودند ناگهان ديدم مختار محله را که تازه مرحوم شده بود آوردند. در حاليکه دو نفر مأمور او بودند و آثار عذاب از او آشکار بود چون محاذي حضرت رسيد استغاثه نمود به آن حضرت و طلب شفاعت نمود. حضرت فرمود: خطاها و گناهانت را فراموش کردي؟ عرض کرد: آقا صحيح مي‏فرمائيد لکن من بشما حقي دارم زيرا در تمام ايام سرور شما اهلبيت محله را جمع مي‏نمودم و مجلس جشن و سرور مي‏گرفتم و در ايّام عزاداري مجالس روضه خواني و سينه زني برپا مي‏کردم خلاصه چنين و چنان کردم. حضرت فرمود تمام آنچه مي‏کردي براي خودت بود مي‏خواستي رياست کني و به اين وسيله‏ها طلب جاه و شهرت نمائي. سربزير انداخت سپس گفت صحيح است لکن خودت مي‏داني که بجان و دل شما را دوستدار بودم و بلندي نام شما را خوستار بودم وهر وقت در مجالسي نام شما بعظمت ياد مي‏شد دلشاد مي‏شدم. حضرت او را تصديق فرمود: آنگاه بمأمورين فرمود (خَلُّوه) او را رها کنيد چون مأمورين رفتند شاد و خرّم گرديد. شهيکه بگذرد از نه سپهر اختر او اگر غلام علي نيست خاک بر سر او ولي والي والا امير عرش جناب که هست خسرو خاور کمينه چاکر او ز قيد خسروي هر دو کون آزاد است کسيکه از دل و جان شد غلام قنبر او محبت تو بود بر حرامزاده حرام بنزد آنکه حديث نبي است باور او محبت شه مردان مجوز بي‏پدري که دست غير گرفته است پاي مادر او مقام عالي از آن يافت جبرئيل امين که خاکروب حريم تو گشت شهپر او