کرامات علوی
زيارت امين الله
علامه مجلسي رضوان اللّه تعالي عليه فرمود: زيارت معروف به امين اللّه بهترين زيارتهائيست که متعلق به آقا مولي الموحدين اميرالمؤمنين علي (ع) است هم از نظر متن و هم از نظر سند که ميتوان در جميع روضات مقدسه و عتبات عاليات و حرمهاي مطهر ائمه و امام زادهها (عليهمالسلام) بايد خواند و بر اين زيارت مواظبت کرد و کيفيت آن در مفاتيحالجنان مرحوم محدث قمي رضوان اللّه تعالي عليه آمده و چنانچه بسندهاي معتبره روايت شده از جابر از امام محمّد باقر(ع) که فرمود هر وقت امام زين العابدين (ع) بزيارت قبر آقا اميرالمؤمنين (ع) تشريف ميآوردند. نزد قبر آنحضرت ميايستاد و گريه و ناله ميکرد و ميفرمود: السلام عليک يا امين اللّه في ارضه و حجته علي عباده السلام عليک يا اميرالمؤمنين اشهد انک... الي آخر. آقا امام محمد باقر(ع) فرمود: هرکس از شيعيان ما اين زيارت و اين دعا را در نزد قبر و (ضريح) آقا حضرت اميرالمؤمنين (ع) يا در کنار قبر يا ضريح هر کدام از امامان و امام زادگان (عليهمالسلام) بخواند حقتعالي اين زيارت و دعاي او را در نامهاي از نور بالا ميبرند و مُهر حضرت محمد (ص) را بر آن نامه ميزنند و اين نامه همينطور محفوظ ميماند تا تسليم بمقام شامخ آقا حضرت حجة بن الحسن عجل اللّه تعالي فرجه نمايند پس صاحب نامه را ببشارت و تحيت و کرامت استقبال ميفرمايند:
خانه و زادگاه تو، بيت خداست يا علي
چهره دلگشاي تو، قبله نماست يا علي
زمزمه ولايتت، سوره مؤمنون بُوَد
روز نخست بر لبت، ذکر خداست يا علي
بر دهن تو مصطفي، بوسه زد از تَبَسُّمَت
خنده تو، شکوفه، عشق و صفاست يا علي
رحمت حق، ولاي تو، ياور تو، خداي تو
هرکه ز حقّ جُدا بُوَد، از تو جداست يا علي
ذکر خدا خداي تو، اشک تو، نالههاي تو
سوز دل و، صفاي تو، روح دعاست يا علي
حب علي
آقا رسول اکرم (ص) فرمود: اگر تمام مردم دوستدار علي بن ابيطالب (ع) ميشدند خداوند عالم، جهنم را خلق نميفرمود.روزي حضرت رسول اکرم (ص) با عدهاي از مسلمانان بيرون مسجد نشسته بودند. در اين هنگام چهار نفر سياه پوست تابوتي را به سمت قبرستان ميبردند. پيامبر(ص) به آنها اشاره فرمود که جنازه را جلوتر بياورند. چون جنازه را نزديک حضرت آوردند. حضرت رسول خدا (ص) روپوش را از روي او گشود و فرمود: اي علي اين شخص (رباح) غلام سياه پوست (بني نجار) است.
حضرت علي (ع) با مشاهده آن مرد سياهپوست فرمود: آقا يا رسولاللّه اين غلام هر وقت مرا ميديد شاد ميشد و ميگفت من ترا دوست دارم.
وقتي که حضرت رسول اکرم (ص) اين سخن را شنيد، برخاست و دستور فرمود، که جنازه را غسل دهند.
سپس لباس خود را به عنوانِ کفن بر تن مرده نمود و براي تشيع جنازه خود حضرت براه افتاد.
در بين راه صداي عجيبي از آسمانها بلند شد. پيامبر فرمود: اين صداي نزول هفتاد هزار فرشته است که براي تشييع جنازه اين غلام سياه آمدهاند.
سپس خود حضرت در قبر رفت و صورت غلام را بر خاک نهاد و سنگ لحد را چيد. وقتي کار دفن غلام به پايان رسيد حضرت رسول خدا (ص) خطاب به حضرت علي (ع) فرمود يا علي نعمتهاي بهشتي که بر اين غلام ميرسد همه به خاطر محبت و دوست داشتن توست.
ياد، رخش بروضه رضوان نميدهم
خاک رهش بملک سليمان نميدهم
دُرّ ولايتي که نهفتم از او بدل
تا بنده، گوهري است که ارزان نميدهم
در رعايت سراي جهان جان عاريت
جز در نثار حضرت جانان نميدهم
يک جلوه از جمال عزيزش بهر دو کون
با صد هزار يوسف کنعان نميدهم
دست طلب ز دامن او بر نميکشم
دل را به غير عترت و قرآن نميدهم
يک قطره اشک که ريزم بياد او
آن قطره را بگوهر غلطان نميدهم
آب ولايتي که گلم زان سرشته شد
آن آب را بچشمه حيوان نميدهم
مهر عليست جان جهاني و جهان جان
بيمهر او بقابض جان، جان نميدهم
امروز هرکس بکسي سر سپرده است
من سر بغير قبله ايمان نميدهم
خرجي ما را آقا رساند
عالم متقي مرحوم حاج ميرزا محمد صدر بوشهري نقل فرمود: هنگامي که پدرم مرحوم حاج شيخ محمد علي از نجف اشرف به هندوستان مسافرت نمود، من و برادرم شيخ احمد در سن شش، هفت سالگي بوديم. اتفاقا سفر پدرم طولاني شد، بطوريکه آن مبلغي را که براي مخارج به مادرم سپرده بود تمام شد و ما بيچاره شديم.
طرف عصر از گرسنگي گريه ميکرديم و به مادر خود چسبيديم، مادرم بمن و برادرم گفت وضو بگيريد و لباس پاک بپوشيد. ما همين کار را کرديم از خانه بيرون آمديم تا وارد صحن مقدس شديم، مادرم گفت من در ايوان مينشينم شما بحرم حضرت علي (ع) برويد و به حضرت اميرالمؤمنين (ع) بگوئيد پدر ما نيست و ما امشب گرسنهايم و از حضرت خرجي بگيريد و بياوريد تا براي شما تدارک کنم.
ما وارد حرم شديم سر بضريح گذاشته عرضکرديم، پدر ما نيست و ما گرسنه هستيم. دست خود را داخل ضريح نموده. گفتيم خرجي بدهيد تا مادرمان شام تدارک کند.
مقداري گذشت اذان مغرب را گفتند و صداي قد قامت الصلوة را شنيدم من ببرادرم گفتم حضرت علي (ع) ميخواهند نماز بخوانند (بخيال بچگي گفتم حضرت نماز جماعت ميخوانند) پس گوشهاي از حرم نشستيم و منتظر تمام شدن نماز شديم. کمتر از ساعتي که گذشت شخصي مقابل ما ايستاد و کيسه پولي بمن داد و فرمود: بمادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بيايد هرچه لازم داشتيد بفلان محل مراجعه کن.
بالجمله فرمود: مسافرت پدرم چند ماه طول کشيد و در اين مدت ببهترين وجهي مانند اعيان و اشراف زادگان نجف معيشت ما اداره ميشد تا پدرم از مسافرت برگشت.
شدهام گداي درت بجان چه در اين جهان و در آن جهان
بودش شرف بهمه شهان به يقين گداي تو يا علي
يل صف شکن بگه غزا، يم بخشش و کرم و سخا
وصيّ نبيّ، وليّ خدا که بود سواي تو يا علي
تو باولياء همه سروري، تو بانبياء همه رهبري
ز سماء گرفته الي ثري، شده از نواي تو يا علي
دم ذوالفقار تو شعله کش، دل خصم دون تو در طپش
تن دشمنان تو مرتعش، گه غزاي تو يا علي
شده تاج فرق تو اِنّما، بنموده مدح تو کبريا
مه و مهر گر شده بر ضياء، بود از ضياي تو يا علي
مدح آقا
عالم زاهد و محب صادق مرحوم حاج شيخ محمد شفيع محسني جمي اعلي اللّه مقامه نقل فرمود: در کنکان يکنفر فقير در خانه ميآمد و مدح آقا اميرالمؤمنين علي (ع) را ميخواند و مردم به او احساني ميکردند. تصادفا گذرش به در خانه قاضي شهر که ازسنّيهاي ناصبي بود ميافتد و مدح زيادي ميخواند، قاضي سخت ناراحت ميشود در را باز ميکند و ميگويد چقدر اسم علي را ميبري، چيزي بتو نميدهم مگر اينکه مدح عمر را کني که من بتو احسان کنم.
فقير ميگويد: اگر در راه عمر تو ميخواهي خيري بما برساني از زهر مار بدتر است و من نميخواهم و نميگيرم، قاضي عصباني ميشود و فقير را بسختي ميزند. زن قاضي واسطه ميشود و بقاضي ميگويد دست از او بردار زيرا اگر کُشته شود ترا خواهند کشت بالاخره قاضي را داخل خانه ميآورد و از فقير کاملاً دلجوئي ميکند که فسادي واقع نشود.
قاضي بغرفه و اطاقش ميرود پس از لحظهاي زن صداي ناله عجيبي از او ميشنود وقتي که ميآيد ميبيند قاضي حالت فلج پيدا کرده و گنگ هم شده است بستگانش را خبر ميکنند از او ميپرسند چه شده؟ (آنچه که از اشاره خودش فهميده شد اين بود که تا بخواب رفتم مرا به آسمان هفتم بردند و بزرگي سيلي بصورتم زد ومرا پرت نمود که بر زمين افتادم.) بالجمله او را بمريضخانه بحرين ميبردند و قريب دو ماه تحت معالجه واقع ميشود و هيچ فائدهاي نميبخشد او را بکويت ميبرند (نقل کننده داستان فرمود) تصادفا در همان کشتي که من بودم او را آوردند و باتفاق هم وارد کويت شديم بمن ملتجي شد و التماس دعا ميکرد من به او فهماندم که دست همان کسي که سيلياش خورده بايد شفا بيابي و اين حرف به آن بدبخت اثري نکرد و بالجمله چندي هم به بيمارستان کويت مراجعه کرد فايده نبخشيد و فرمود تا سال گذشته در بحرين او را ديدم بهمان حال فقر و فلاکت در دکاني زندگي ميکرد و گدائي مينمود. اين است اثر جسارت به ساحت مقدّس آقا علي (ع).
اي بشر راه حقيقت را بجو
تا شوي در هر دو عالم رستگار
راه حق مهر علي و آل اوست
باش در اين راه محکم، پايدار
گويمت رمزي ز اسرار غدير
تا نمائي حب حيدر اشعار
جبرئيل آمد به امر ذوالمنن
کي پيمبر کن ولي را آشکار
گر نياري امر ايزد را بجا
نيست تبليغ رسالت استوار
گر که ميترسي ز کين و کفر خلق
هان نگه دارد ترا پروردگار
ابن ابی الحدید
ابن ابيالحديد يکي از علماي بزرگ اهل تسنن است که در سال 655 هجري قمري از دنيا رفت او در شأن آقا حضرت علي (ع) قصيدهاي سروده که به قصيده عينيّه معروف ميباشد. يکي از اشعار آن قصيده اين است.
اَقولْ فيکَ سُمَيْدِعٌ کَلاّ وَلا
حاشا لِمِثْلِکَ اَنْ يُقالُ سَمَيْدِعٌ
اي علي آيا درباره شما ميتوان گلواژه بزرگوار به کار برد؟! هرگز، زيرا که اين واژه را توان و قدرت آن نيست که بازگو کننده عظمت مقام تو باشد.
وقتي خبر شهادت علي (ع) به دشمن سرسخت آنحضرت، معاويه رسيد گفت:
قُلْلِلاَ رانِبِ تَرْعي اَيْنَما سَرِحَتْ
وَلِلْظَّباء بِلاخَوْفٍ وَلاوَجَلٍ
اينک به خرگوشها و آهوان بگو هر گونه که ميخواهي بدون ترس و بيم بچرند. يعني: شير از دنيا رفته سربازان ترسوي من راحت باشند.
منبع جود و سخا ولي داور علي
مظهر لطف خدا، شافع محشر علي
جهان منور شده ز نور روي علي
ز پرتو نور او شمس و قمر منجلي
مقام خود از بر خالق يکتا گرفت
تهنيت از بهروي ز حي داور علي
نام شريفش علي ز نام پروردگار
علم و کمال و ادب همه براي علي
حامي و يار نبي ستوده کردگار
خديو ملک بقا صاحب منبر علي
اداي قرض
شهيد بزرگوار حضرت آية اللّه العظمي مرحوم حاج عبدالحسين دستغيب رضوان اللّه تعالي عليه، در کتاب شريفش داستانهاي شگفت از قول مرحوم فاضل محقق آقاي ميرزا محمود شيرازي رضوان تعالي عليه فرموده: مرحوم شيخ محمد حسين جهرمي از فضلاء نجف اشرف و از شاگردان مرحوم آقا سيد مرتضي کشميري اعلي اللّه مقامه بود و با شخص عطاري در نجف طرف معامله بود، يعني تدريجا از او قرض الحسنه ميگرفت و هرگاه وجهي به او ميرسيد ميپرداخت.
مدت طولاني گذشت وجهي به او نرسيد که بعطار بدهد، روزي خدمت عطار آمد و مقداري قرض خواست. عطار گفت آقاي شيخ قرض شما زياد است و من بيش از اين نميتوانم بشما قرض دهم.
شيخ ناراحت شده بحرم مطهر آقا علي (ع) ميرود و بحضرت اميرالمؤمنين علي (ع) شکايت ميکند و ميگويد يا مولاي يا علي من در جوار شما و پناهنده بشما هستم يا علي قرض مرا اداء کنيد. يا علي ما جز شما کسي ديگر نداريم.
چند روز از اين قضيه گذشت يک نفر از جهرم ميآيد و کيسه پولي به شيخ ميدهد و ميگويد اين را بمن دادهاند که بشما بدهم و مال شماست، شيخ کيسه را گرفت فورا خدمت عطار ميآيد و چنين قصد ميکند که تمام قرض را بپردازد و بقيّه را بمصرف فلان و فلان حاجت برساند.
بعطار ميگويد چقدر طلب داري؟ ميگويد زياد است. شيخ گفت هر چه باشد ميخواهم همه را اداء کنم.
عطار دفتر حساب را ميآورد و حسابها را جمع ميکند و ميگويد فلان مقدار (مرحوم ميرزا مبلغ را ذکر فرمود بنده فراموش کردهام) پس کيسه پول را ميدهد و ميگويد اين مبلغ را بردار و بقيه را بده.
عطار در حضور شيخ پولها را ميشمارد و ميبيند مطابق به آنچه طلب داشته بدون يک فلس کم و زياد. شيخ با دست خالي با کمال ناراحتي بحرم مطهر آقا علي (ع) ميآيد و عرض ميکند يا مولاي مفهوم که حجت نيست (يعني اينکه عرضکردم قرضم را اداء کنيد مفهوم آن چيز ديگر نميخواهم مراد من نبوده) يا مولاي يا علي من فلان و فلان حاجت را دارم بالجمله چون از حرم مطهر خارج ميشود وجهي به او ميرسد مطابق آنچه که ميخواست و رفع احتياجش ميگردد.
علي برتر از اَنبياء
حرّه دختر حليمه سعديّه (مادر رضاعي رسولاللّه (ص) بود که از شيعيان و دوستداران حضرت علي (ص) بود. که زمان پيريش مصادف شد با حکومت استبداد تاريخ حجاج بن يوسف ثقفي که يکي از سمتگران و خونخواران است و از طرف عبدالملک مروان سردار و حاکم عراق بود و او در زمان حکومتش بسياري از شيعيان را به شهادت رساند و دهها هزار نفر مردم را هلاک کرد و شيعيان را با وضع بسيار فجيع و دردناکي بشهادت ميرساند.
روزي حجاج حرّه را احضار کرد. حرّه به مجلس حجاج رفت. حجاج به او گفت: شنيدهام که تو عقيده داري علي بن ابيطالب (ع) از ابوبکر و عمر و عثمان برتر و بالاتر است؟
حرّه گفت: هر که اين حرف را زده دروغ گفته است. زيرا من عقيده دارم آقا اميرالمؤمنين علي (ع) نه تنها براين سه نفر بلکه بر تمام پيغمبران بغير از رسول خدا (ص) برتر و بالاتر و بهتر و با فضيلتتر است.
حجاج با شنيدن اين اعتراف جسورانه فرياد زد: واي برتو آيا علي (ع) از پيامبران اولوا العزم برتر ميداني؟ حرّه فرمود: من او را برتر و بالاتر نميدانم، بلکه خداوند او را بر تمام انبياء برتر ميداند و در اين مورد در قرآن نيز گواهي داده است.
حجاج گفت: اگر اين موضوع را از قرآن اثبات کردي نجات پيدا ميکني وگرنه دستور ميدهم که در همين مجلس ترا هلاک کنند. حرّه فرمود قبول است و براين عقيده هم هستم و امّا چرا از حضرت آدم آقا علي (عليهماالسلام) بالاتر است. قرآن کريم ميفرمايد: چون آدم به درخت ممنوعه نزديک شد، خداوند عمل او را نپذيرفت.
امّا خداوند در قرآن خطاب به آقا علي (ع) ميفرمايد: عمل شما خانواده عصمت و طهارت مقبول درگاه حق است. [سوره دهر آیه 22] .
در جاي ديگر ميفرمايد: خداوند به آدم فرمود: به درخت نزديک نشويد. [سوره بقره آیه 34] .
ولي حضرت آدم ترک اولي کرد (ترک اولي گناه نيست بلکه انجام دادن عملي است که بهتر از آن را ميتوان انجام داد و ترک اولي براي مردم عادي جايز است خداوند انتظار دارد که انبياء و اولياء (عليهمالسلام) هميشه کار بهتر انجام داده و ترک بهتر ننمايند). و به آن نزديک شد و از ميوه آن چيد، اما خداوند همه چيز دنيا را براي اميرالمؤمنين علي (ع) حلال کرد، اما حضرت به دنيا نزديک نشد.
اما راجع به حضرت نوح (ع)، خداوند در قرآن ميفرمايد: او داراي زني بدکار و کافر بود (تحريم 3) امّا حضرت علي (ع) همسري داشت که خداوند رضايت خود را در رضايت او قرار داده بود.
اما حضرت ابراهيم (ع)، وي بخداوند عرضکرد: خداوندا بمن نشان بده که چگونه مردگان را زنده ميکني، خداوند فرمود: مگر ايمان نياوردي؟ عرضکرد چرا ايمان آوردهام ولي ميخواهم قلبم مطمئنتر گردد و به يقينم افزوده شود. [سوره بقره آیه 260] .
امّا آقا علي (ع) فرمود: اگر پردهها عقب رود تا من غيب را ببينم براي من هيچ فرقي نميکند و به يقينم افزوده نميگردد، [غررالحکم] يعني بقدري به قيامت ايمان دارد که گوئي هر لحظه قيامت را ميبيند.
امّا حضرت موسي (ع)، وقتي خداوند به او امر کرد که براي دعوت فرعون برو، حضرت موسي (ع) عرضکرد: ميترسم مرا بکشند، زيرا يک نفر از آنها را کشتهام [سوره قصص آیه 33] امّا شبي که کفّار تصميم گرفتند حضرت رسولاللّه (ص) را بقتل برسانند و چهل شمشيرزن دور خانه پيامبر (ص) جمع شده بودند پيامبر فرمود يا علي آيا جاي من ميخوابي؟ آقا علي (ع) فرمود: آيا جان شما درامان خواهد بود؟ فرمود: بله آقا فرمود جان من بفداي شما و در بستر پيامبر خوابيد و نترسيد.
امّا درباره حضرت عيسي (ع): حضرت مريم (عليهاالسلام) در عبادتگاه زندگي ميکرد، وقتي وضع حملش نزديک شد، ندا رسيد که اينجا خانه عبادتست نه زايشگاه، در نتيجه حضرت مريم از مسجد اقصي، بيرون رفت و در بيابان کنار درختي وضع حمل کرد. اما وقتي که مادر آقا علي (ع) ايشان را حامله بود، پرده کعبه را گرفت و خداوند را بحقّ مولودش قسم داده در نتيجه کعبه شکافته شد و او در داخل خانه خدا، حضرت علي (ع) را به دنيا آورد.
حجاج خونخوار و ستمگر بقدري از اين سخنان مبهوت شده بود که علاوه بر آزادي او خلعت و پاداشي به او داد.
گمرکچي
يکي از شيعيان بقصد زيارت قبر آقا و مولا علي (ع) از ايران حرکت کرد تا به گمرک رسيد. آن شخصي که مسئول گمرک بود او را خيلي اذيت کرده و بشدت او را کتک زد، مرد شيعه که بسختي مضروب و ناراحت شده بود گفت به نجف ميروم و از توبه آن حضرت شکايت ميکنم.
گمرکچي گفت برو و هرچه ميخواهي بگو، من از کسي ترسي ندارم، مرد شيعه به نجف اشرف رفت و خودش را بقبر مطهر آقا اميرالمؤمنين علي (ع) رسانيد و پس از انجام مراسم زيارت با دلي شکسته و گريه کنان عرضکرد يا اميرالمؤمنين بايد انتقام مرا از اين گمرگچي بگيري.
مرد در طي روز چند بار ديگر بحرم مشرف شد و هر بار خواستهاش را تکرار کرد. آن شب در عالم خواب آقائي را ديد که بر اسب سفيدي سوار شده بود و صورتش مانند شب چهارده ميدرخشد، حضرت مرد شيعه را به اسم صدا زد. مرد شيعه متوجه حضرت شده و پرسيد: شما کيستيد؟ حضرت فرمود: من علي بن ابيطالب هستم. آيا از گمرکچي شکايت داري؟
مرد عرضکرد: بله؛ يا مولاي من، او به واسطه دوستي ما بشما مرا به سختي آزار داده و من از شما ميخواهم که انتقام مرا از او بگيريد.
حضرت فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر. مرد عرضکرد: از خطاي او نميگذرم، حضرت سه بار فرمايش خود را تکرار کرد و از مرد خواست که گمرکچي را عفو کند، اما در هر بار، مرد با سماجت بسيار برخواستهاش اصرار ورزيد.
روز بعد، مرد خواب خود را براي زائران تعريف کرد همه گفتند: چون امام فرموده که او را ببخشي، از فرمان امام سرپيچي نکن. بازهم مرد، حرفهاي ديگران را قبول نکرد و دوباره بحرم رفت و خواستهاش را تکرار کرد.آن شب هم مانند شب قبل امام (ع) در خواب او ظاهر شده و به وي فرمود که از خطاي گمرکچي بگذرد. يک بار ديگر مرد حرف امام را نپذيرفت شب سوم، امام به مرد فرمود: او را بمن ببخش زيرا کار خيري کرده است و من ميخواهم تلافي کنم.
مرد پرسيد: اي مولاي من اين گمرکچي کيست و چه کار خيري کرده است؟ حضرت، اسم او و پدرش و جدش را فرمود و فرمود چند ماه پيش در فلان روز فلان ساعت او با لشکرش از سماوه به سمت بغداد ميرفت در بين راه چون چشمش به گنبد من افتاد، از اسب پياده شد و براي من تواضع و احترام کرد و در ميان لشکرش پا برهنه حرکت نمود تا اينکه گنبد من از نظرش ناپديد شد. از اين جهت او بر ما حقي دارد و تو بايد او را عفو کني و من ضامن ميشوم که اين کار تو را در قيامت تلافي کنم.
مرد از خواب بيدار شد و سجده شکر به جاي آورد و سپس به شهر خود مراجعت نمود. در بين راه گمرکچي به او رسيد و از او پرسيد آيا شکايت مرا به امام کردي؟ مرد پاسخ داد: آري، اما امام ترا بخاطر آن ادب تواضع و احترامي را که به ايشان نموده بودي عفو کرد. سپس ماجرا را بطور دقيق براي او بازگو کرد. وقتي گمرکچي فهميد که خواب درست بود. و مطابق با واقعيت ميباشد بلند شد، دست و سر و پاي مرد شيعه را بوسيد و گفت بخدا قسم هر چه که امام فرموده حق و راست است.
سپس گمرکچي از عقيده باطل خود توبه کرد و به مذهب شيعه در آمد و به همين مناسبت تمام زائران را سه روز مهمان کرد، سپس همراه زائران به زيارت قبر اميرالمؤمنين (ع) رفت و در نجف هزار دينار بين فقراي شيعه تقسيم نمود. بدين ترتيب اين مرد بخاطر ادب و احترامي که به قبر اميرالمؤمنين (ع) کرده بود، عاقبت بخير شده و به راه راست هدايت شد.
نبود به پيش تو منفعل، نشود بروز جزا خجل
نگرد هر آنکه بچشم دل، رخ حق نماي تو يا علي
ز جهان من و سر کوي تو، ز مهان من مه روي تو
مِيْ کشي ز سبوي تو من خاکپاي تو يا علي
چه شود روان ز تنم بدر کنم ز دار فنا سفر کنم
همه عيبم و به کَسَمْ نظر نبود سواي تو يا علي
بِولايت گشته عجين گِلم، بکسي نه غير تو مايلم
نرود محبّتت از دلم بحقّ ولاي تو يا علي
اثر نام علي
در کلمه نام آقا علي (ع) برطبق اقوال متعدد اثرات فراواني ذکر کردهاند بطوريکه آية اللّه محلاّتي نقل فرموده: نام آقا علي (ع) يکي از اسم اعظم خدا است و برزمين و آسمان اثرات خود را ظاهر ميسازد، اگر نام آقا علي (ع) را کسي بر آسمان بخواند و اراده کند از هم ميپاشد و اگر بر زمين بخواند ميگدازد، نقل ميکند روزي آقا علي (ع) مرد يهودي را مشاهده فرمود که روي آب راه ميرود و کلماتي را ايراد ميکند. حضرت فرمود: اي مرد چه ميخواني؟ گفت با اخلاص اسم اعظم الهي را ميخوانم و از روي اين رودخانه و شط رد ميشوم.
حضرت فرمودند: کدام نام را ميخواني؟ عرضکرد اسم وصي پيغمبر آخر الزمان (ص) را ميخوانم حضرت فرمود: اي مرد نام مرا ميخواني زيرا وصي خاتم النبين (ص) من هستم آن مرد يهودي همين که معرفت بر وجود مبارک امام پيدا نمود مسلمان و شيعه شد.
صاحب کتاب گوهر شب چراغ نقل کرد عدهاي را ديدم با شمشير و نيزه نمايشي بر يکديگر حمله ميکنند ولي اثري از حربهها بر بدن مضروبين نيست.
سؤال کردم: چگونه اين عمل را انجام ميدهيد و اثري در بدن شما نميگذارد؟
گفتند در يک مجلس خلوت چهل هزار بار يا علي گفتهايم و بر اين حربهها دميدهايم و از آزار و جريحه آنها اثري بربدن ما نميگذارد (حتي در حال حاضر بعضي از دوستان گفتهاند: ما در مجلسشان شرکت کردهايم سيخها را از طرف راست صورت ميزدند و از طرف چپ صورت بيرون ميآوردند و هيچ طور نميشدند، نه خوني ميآمد و نه زخمي پيدا ميشد).
علامه مجلسي ميفرمايد نام فرزندان خود را علي بگذاريد چون حضرت امام باقر (ع) فرمود: هرگاه شيطان ميشنود کسي يکي از اين دو نام مقدّس محمد و يا علي را صدا بزند چنان محزون و ناراحت ميشود مثل قلع که نزديک حرارت آتش ميرسد شيطان هم اين طور حالتي پيدا ميکند و از حضرت رسول خدا (ص) نقل شده؛ نام احمد يا علي يا ديگر ائمه اطهار (عليهمالسلام) در هر خانهاي وجود داشته باشد فقر و بينوائي به آن منزل روي نميآورد.
به آقا امام سجاد (ع) گفتند چرا پدرت نام تمام پسران خود را علي گذارد.
حضرت فرمود چون پدرم نام علي را از ديگر اسماء بيشتر دوست داشتند.
به جز از علي نباشد بجهان گره گشائي
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلائي
چو بکار خويش ماني در رحمت علي زن
به جز او بزخم دلها ننهد کسي دوائي
بشناختم خدا را چو شناختم علي را
به خدا نبردهاي پي اگر از علي جدائي
نظري ز لطف و رحمت بمن شکسته دل کن
که تو يار دردمندي که تو يار بينوائي
ز ولاي او بزن دم، که رها شوي ز هر غم
سر کوي او مکان کن بنگر که در کجائي
نادر شاه
وقتي که نادر شاه به حکومت رسيد، عراق در دست حکومت عثماني بود. نادر شاه سپاهي مجهز نموده و به عراق حمله کرد و آن را از چنگ عثمانيها بيرون آورد، آنگاه او تصميم گرفت براي زيارت حضرت علي (ع) به نجف اشرف برود، وقتي که خواست وارد حرم شود، کوري را ديد که در صحن حرم نشسته است و گدائي ميکند.
نادر شاه به او گفت: چند سال است در اينجا هستي؟ کور گفت: بيست سال. نادر شاه گفت: بيست سال است در اينجا هستي و هنوز بينايي چشمانت را از اميرالمؤمنين نگرفتهاي؟
من به حرم ميروم و برميگردم اگر هنوز بيناييات را نگرفته باشي، ترا ميکشم، شاه بحرم رفت و گدا از ترس نادر شاه شروع به دعا و ناله و زاري کرد و از حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) در خواست کرد که چشمانش را به او باز گرداند.
وقتي نادر شاه از حرم بيرون آمد، ديد که مرد بينايياش را به برکت توسل به اميرالمؤمنين (ع) بدست آورده است.
بتاج مهر علي سر بلند گرديدم
ز آسمان گذرد گر سرم عجب مشمار
ز ذوق مهر علي آمده بچرخ افلاک
ز مهر او شده سرگرم ثابت و بسيار
محبّتش نه همين واجب است به انسان
شده محبت او فرض بر جبال و بحار
علي که خواند رسول خدايش خير البشر
در او کسي که شکّ آورد گشت از کفّار
نماز و روزه و حج کسي نشد مقبول
مگر بمهر علي و ائمه اطهار (ع)
دلي که نيست در او مهر مرتضي قلبست
شود بمهر علي نقد دل، تمام عيار
دشمني با علي
يکي از شيعياني که در شهر موصل (عراق) زندگي ميکرد نقل فرمود: يک روز تصميم گرفتم که به مکّه معظمه بروم براي خداحافظي و حلال بودي به منزل همسايهام که از اعيان و اشراف موصل بود رفتم او يکي از دشمنان سرسخت آقا حضرت علي (ع) بود، اما چون همسايه ما بود و حق همسايگي بر ما داشت، به خانهاش رفتم و گفتم: من ميخواهم به مکه و مدينه بروم، اگر کاري داري بگو تا برايت انجام دهم و يا چيزي ميخواهي که از آنجا برايت بياورم؟
او رفت و قرآني را آورد و گفت: به اين قرآن قسم بخور که به خواستهام عمل ميکني؟! گفتم: قسم ميخورم که اگر توانستم، عمل نمايم.
گفت: وقتي که به مسجد النّبي، سر قبر پيامبر اکرم (ص) رفتي به حضرت بگو آيا براي فاطمه زهرا (عليهاالسلام) شوهر قحطي بود که او را به علي (ع) دادي؟! مردي که جلوي سرش مو نداشت... چرا چنين کردي؟! از او خداحافظي کردم به مکه و مدينه رفتم و بعد از مدتي اين پيغام را فراموش کردم. تا آنکه در آخرين روز اقامتم در مدينه به مسجد النبي (ص) رفتم ناگهان پيغام بيادم آمد و گفتم: يا رسولاللّه، شرمندهام ولي همسايهام مرا سوگند داده است که چنين بگويم.
شب در عالم خواب، حضرت علي (ع) را در خواب ديدم. حضرت مرا با خود به موصل به خانه همسايهام بُرد. همسايهام در خواب بود.
حضرت لحاف را از رويش کنار زد و با کاردي که در درستش بود گلوي همسايه را بريد، سپس کارد خونين را با لحاف پاک کرد. بطوريکه دو خط قرمز براي نشانه روي لحاف باقي ماند. پس از آن با دست مبارکش سقف اتاق را بلند کرد و کارد خونين را در گوشه ديوار گذاشت. از خواب پريدم و ماجرا را براي همراهانم تعريف کردم و تاريخ ماجراي را ثبت نمودم، وقتي موصل برگشتم از احوال همسايهام پرسيدم، گفتند: او در فلان شب به قتل رسيده است. و چون قاتلش معلوم نشده است تعدادي از همسايگان را براي تحقيق دستگير کردهاند.
به همسايههايم گفتم بيائيد نزد حاکم برويم و ماجرا را نقل کرده واين بيچارهها را از زندان نجات دهيم.
نزد حاکم رفته و ماجرا را بيان کرديم. تمام دوستان هم نيز شهادت دادند و تاريخ خواب را بيان کردند و گفتند که دو نشانه موجود است يکي دو خط خون روي لحاف و ديگري، چاقو که در فلان قسمت سقف است.
حاکم خودش آمد و نشانهها را ديد. سپس دستور داد که همسايگان را آزاد کنند بر اثر اين معجزه عده زيادي از مردم موصل شيعه شدند و فاميلهاي مقتول نيز از مذهب خود دست برداشتند و جزو دوستداران و محبين آقا علي اميرالمؤمنين (ع) شدند.
من حقير چسان دم زنم ز نام علي
که هست عقل ملک مات در مقام علي
سزد که فخر کند بر شهنشان جهان
کسيکه از دل و جان ميشود غلام علي
براي مقام وصف مقام و بزرگيش اين بس
که پشت چرخ شود ختم باحترام علي
خوش آنکه راه علي پويد و خدا جويد
خوش آنکسي که بود پيرو مرام علي
بزير گنبد گردون و چرخ مينائي
نزاد مادر گيتي پسر چو امام علي
هميشه نام علي هست افتخار بشر
که راه و رسم حقيقت بود مرام علي
کلام نغز علي راز گوش جان بشنو
چرا که هست کلام خدا کلام علي
جايزه مداح علي
عضد الدوله، مقتدرترين سلطان آل بويه بود. آل بويه خانداني ايراني و شيعه بودند و نزديک به يک قرن با اقتدار کامل حکمروايي کردند قرن چهارم هجري که دوران حکمروايي آنان بود، از دوران خوش و آزادي شيعيان در عراق به شمار ميرود.
عضد الدوله گنجي پيدا کرده بود، به همين خاطر در سال سيصد هجري قمري (مسعود بن آل بويه) را به نجف اشرف فرستاد تا قبر مرقد شريف و مقدس آقا اميرالمؤمنين علي (ع) را تعمير و ترميم کند.
مسعود به نجف رفت و مشغول ساختن قبّه و بارگاه و تأسيسات گرديد، در آن زمان شاعري بنام (حسين بن حجّاج) زندگي ميکرد، وي از فصيحترين شاعران عرب و شيعهاي پاکباخته و شجاع بود، او بمناسبت ساخته شدن بارگاه شعري سرود و براي خواندن آن بنجف رفت.
در مجلسي که مسعود و سيد مرتضي حضور داشت (سيد مرتضي علم الهدي از بزرگترين علماي شيعه است. وي شاگرد شيخ مفيد و استاد شيخ طوسي است. پس از فوت شيخ مفيد نقابت و رهبري شيعيان به وي رسيد، وي برادر سيد رضي است که نهجالبلاغه را جمع آوري کرده است) حسين قصيدهاش را خواند (اي صاحب قبّه سفيد در نجف) شعر او قصيده عجيبي بود، تمام فضائل آقا اميرالمؤمنين علي (ع) را در اين اشعار جمع کرده بود، هر بيت شعرش چشمان شيعيان را روشن و چشم دشمنان را کور ميساخت.
بالاخره در ادامه شعر به جائي رسيد که طعن بر خلفا و بر خلاف (تقيه) بود، بهمين دليل سيد مرتضي فريادي زد و گفت کافي است ديگر نخوان....
حسين با ناراحتي مجلس را ترک کرد زيرا به جاي اينکه به او آفرين گفته شود و جايزه دهند، برسرش فرياد کشيده و او را از خود رانده بودند، او محزون و غمگين به خانه رفت.
شب در عالم رؤيا آقا حضرت علي (ع) را ديد حضرت به او فرمود: اي پسر حجاج ناراحت نباش، من براي جبران خطا دستور دادم که فردا سيد مرتضي نزد تو بيايد. وقتي که او آمد سرجايت بنشين تا احترامت نگاه داشته شود.
سيد مرتضي عالمي بزرگوار و بلند مرتبه و رهبر شيعيان و مورد علاقه معصومين (عليهمالسلام) بود، شب در خواب، جدش حضرت اميرالمؤمنين (ع) را ديد که ناراحت و خشمناک است، عرضکرد: اي مولاي من، من فرزند و مخلص شما هستم چرا از دست من ناراحت هستيد؟
حضرت فرمود: چرا دل شاعر ما را شکستي؟ فردا ميروي و از او عذر خواهي ميکني. در ضمن سفارش او را به آل بويه مينمائي تا جايزه فراواني به او بدهند.
شاعران اهلبيت (عليهمالسلام ) هميشه جانشان را در کف دستشان گرفته بودند و با هر بيت شعري که ميگفتند تيري به قلب دشمنان ميافکندند و کينه و غضب دشمنان را به جان ميخريدند، هميشه جانشان در خطر بود بهمين خاطر هميشه مورد علاقه اهلبيت (عليهمالسلام) بودند.
روز بعد، سيد مرتضي برخاست و به در خانه حسين رفت و در زد حسين از درون خانه فرياد زد، در باز است، اما آن آقائي که شما را به اينجا فرستاده است به من هم امر کرده است که از جايم برنخيزم.
سيد پاسخ داد شنيدم و اطاعت کردم. پس وارد خانه شد و معذرت خواست و حسين را نزد مسعود برد و معرفياش کرد و فرمود: که وي مورد نظر آقا اميرالمؤمنين علي (ع) است و مسعود نيز برايش جايزه مقرّري تعين کرد.
تا زندهام بجهان، گويم ثناي علي
جانم فداي علي، جانم فداي علي
شور و نشاط درون، ز اندازه گشته برون
کافتد ز پرده برون امشب لقاي علي
گر در علي نگري، بيني به جلوه گري
در قالب بشري، ذات خداي علي
او برتر از بشر است، از طينتي دگر است
پوشيده از نظر است، قدر و بهاي علي
ايمان ثمر ندهد، طاعت اثر ننهد
جان از بلا نرهد، جز با ولاي علي
امن و امان همه است، روح و روان همه است
در گوش جان همه است، دانم نداي علي